تا سال ۲۰۲۰ همه چیز در زندگی من خوب پیش میرفت و خوشحال بودم که میتوانم به تحصیلم ادامه دهم، اما همه چیز در ماه نوامبر این سال تغییر کرد.
همه چیز از یک روز نحس شروع شد: دوشنبه، دوم نوامبر ۲۰۲۰. آن روز آفتابی و سرد بود و من و برادرم، پس از صرف صبحانه، از خانه برآمدیم. هر دو سوار یک تاکسی زردرنگ شدیم و به طرف دانشگاه کابل حرکت کردیم. مثل هر روز دیگر، محوطۀ دانشگاه مملو از دانشجویان پرنشاط و هیاهو بود. به همصنفیهایم پیوستم و به سمت صنفمان در طبقۀ دوم ساختمان سفید، مرکز ملی آموزش حقوق رفتیم. در راه دقایقی من و رقیه و مریم در مورد امتحانات صحبت کردیم. مریم خوشحال به نظر میرسید. او حتی مرا در آغوش گرفت و بوسید و گفت که یادداشتهایم به او کمک کرده تا امتحان را با موفقیت سپری کند. قرار شد به خاطر این موفقیت، ما را بعد از درس به رستورانت دعوت کند.
موضوع درس «مدیریت توسعۀ سازمان» بود و همه منتظر استاد بودیم. من نزدیک کلکین نشسته بودم و از نسیم سردی که میوزید، لذت میبردم. در یک چشم برهم زدن، انگار همهچیز دگرگون شد و صدای وحشتناک انفجار و شلیک رعبآور و پی هم گلوله دیوار صوتی را شکست و آرامش و سرخوشی دقایقِ قبل را به آشوب و دهشت بدل کرد. اول فکر کردم انفجار خارج از دانشگاه صورت گرفته است، اما این یک توهم بود؛ تروریستها به دانشگاه هجوم آورده بودند و ساختمان صنف ما هدف قرار گرفته بود. انگار در میان شلیکهای گلوله، صدای پای هیولاوارشان را میشنیدم که از زینهها بالا میآمدند. همزمان صدای قلبم را میشنیدم که بلندبلند میتپید. مات و مبهوت بودم و از وحشت میلرزیدم. همه وحشت کرده بودیم و در بهت و سردرگمی نمیدانستیم چه کنیم و چگونه جانمان را نجات دهیم. همه دنبال راهی برای خروج از صنف و ساختمان بودیم و صدای پای مرگ را از دهلیز میشنیدیم. اما تمام راههای خروجی مسدود شده بود. در آن لحظه بود که احساس کردیم راه گریزی نیست و باید به مرگ تسلیم شویم. همه گریه میکردیم و کلمه میخواندیم. ناگهان یکی از همصنفیهایم شیشۀ پنجره را با چوکی شکست و خود را به بیرون برتاب کرد. دنبال او، چند همصنفی و دوست دیگرم نیز خود را از کلکین بیرون انداختند. اما من میترسیده بودم و نمیتوانستم از آن ارتفاع خودم را پایین بیندازم. در نهایت، با خودم گفتم اگر اینجا بمانم هم سرنوشتم مرگ خواهد بود. اگر بیندازم، شاید شانسی برای زنده ماندن داشته باشم. تصویر همۀ اعضای خانوادهام در ذهنم میچرخید و اینکه شاید دیگر هرگز آنها را نبینم. بسمالله گفتم و خودم را بالا کشیدم که بپرم، اما پیش از اینکه آمادۀ پریدن شوم، کسی مرا تله کرد و من کنترلم را از دست دادم، به این علت، پرتاب شدم و بهشدت به زمین برخورد کردم. در لحظۀ افتادن روی زمین، صدای شکستن استخوانهایم را شنیدم. از شدت درد چند ثانیهای بیهوش شدم، اما با صدای شلیکها، دوباره به خود آمدم. دردی کوشنده و شدید در پای چپ، ستون فقرات و لگن خاصره و تمام بدنم احساس میکردم. سر، دستها و صورتم خونریزی داشت، اما سعی میکردم بلند شوم و فرار کنم. ناگهان به یاد برادرم افتادم که او هم در دانشگاه بود. ناخودآگاه با صدای بلند نامش را فریاد زدم. سعی میکردم راه بروم، اما میافتادم. چند قدمی رفتم، ولی دوباره افتادم. در حالی که تلاش میکردم بایستم، دچاره دلبدی شدیدی بودم و پیِ هم استراغ میکردم.
در آن لحظات، مهاجمان وارد صنف ما شده بودند و اول به کسانی شلیک کرده بودند که در حال فرار از کلکین بودند. چند گلولهای هم به طرف ما، کسانی که خود را پایین انداخته بودیم، شلیک کردند. بسیاری از همکلاسیهایم در نتیجۀ این شلیکها کشته و زخمی شدند. خوشبختانه گلولهای به من اصابت نکرد و با تمام جراحاتم، بدون کفش و با لباس آغشتهبهخون و در حال استراغ، خود را از محوطۀ مورد هجوم و شلیک تروریستها دور کردم. افتان و خیزان خود را به دیوار دانشگاه رساندم و با کمک دانشجویان دیگر بر دیوار بالا شدم و خود را به طرف جاده به بیرون انداختم و دوباره زانوها و سرم آسیب دیدند. یکی از دوستانم تاکسی پیدا کرد و سریع مرا به شفاخانۀ ایمرجنسی انتقال داد. در طول راه به سمت شفاخانه، مدام استفراغ میکردم. بعد به برادرم زنگ زدم که خوشبختانه بدون هیچ آسیبی موفق به فرار شده بود.
در شفاخانه بودم که خبر مرگ مریم، رقیه و احمدعلی، سه تن از دوستان و همصنفیهایم را شنیدم. آنها در جمع ۲۲ دانشجویی بودند که آن روز در دانشگاه کشته شده بودند. شنیدن خبر کشته شدن دوستانم، ضربۀ دیگری بود که مرا از نظر روانی پریشانتر کرد. احساس میکردم زندگی برایم بیمعنا و مفهوم شده است.
بیش از دو ماه در شفاخانه بستری بودم. پس از دهها معاینه و عکسبرداری با اشعۀ ایکس و ام.آر.آی، داکتران گفتند که پای چپ و لگن خاصرهام دچار شکستگی شده و و ستون فقرات و سه مهرۀ کمرم آسیب دیده است. همچنین گفتند گردههایم بیجا شده است. وقتی به خانه برگشتم، حداقل برای دو ماه نه میتوانستم راه بروم و نه حرف بزنم. از کمر تا انگشتان پایم در گچ بود و به گردنم هم کالر بسته بودند.
در طول هفت ماه پس از آن حادثه، حملات شدید روانی (پانیک) را تجربه کردم که با سردردهای شدید، حالت تهوع، مشکل تنفسی و فشار خون همراه بود. هر بار که دچار حمله میشدم، خانوادهام مرا به نزدیکترین شفاخانه میبردند و، پس از استفاده از اکسیژن، که حدود ۲ تا ۳ ساعت طول میکشید، و نیز مصرف دارو میتوانستم نفس بکشم و سپس مرا به خانه برمیگرداندند.
برخی از اقوام که به عیادتم میآمدند، به خانوادهام میگفتند که کاش هما زنده نمیماند، چون زندگی یک دختر فلج سختتر از مرگ است. بیش از یک سال روی ویلچر بودم و تجربههای دشوار به روانم آسیب زده بود. من از افسردگی، PTSD، تروما و اضطراب رنج میبردم. وقتی خانوادهام مرا پیش یک داکتر اعصاب بردند، او فکر کرد من سلامت روانم را از دست دادهام و بدون اینکه به خانوادهام چیزی بگوید، مرا در اتاق بیماران روانی بستری کرد. در آن زمان نمیتوانستم صحبت کنم و راه بروم و تمام بدنم پلستر بود. علاوه بر این، سه نوع دارو به من تزریق کرده بود که باعث شده بود بیحد گیج و بیحال شوم و حتی نتوانم چشمانم را باز نگاه دارم. در آن اتاق چند دختر و زن بیمار روانی بستری بودند که فریاد میزدند و هر چیزی را که به دستشان میآمد میشکستند. دقیقاً در همان زمان، دشوار حمله (پانیک) شدم و مرا به اتاق دیگری انتقال دادند. آنجا بود که متوجه شدم مرا بهاشتباه در اتاق بیماران روانی بستری کردهاند. هر بار که این حملات بر سرم میآمد، انگار از کام مرگ برمیگشتم، چون نمیتوانستم نفس بکشم.
خانواده به کمک نهادهای خیریه مرا برای درمان به هند برد. در هند مرا به پنج شفاخانه گرداندند و در این مدت هشت داکتر مرا معاینه کردند. داکتران میگفتند که قسمتی از مغزم از شدت ترس خشکیده است که به آن آمیگدولا میگویند و نمیتواند مواد ترشح کند و به عضلات دستور حرکت بدهد. داکتران تخمین میزدند که حداقل چهار سال قادر به راه رفتن نخواهم بود و ممکن است برای همیشه روی ویلچر بمانم. بعد از دریافت نتیجۀ معاینات و شنیدن صحبتهای داکتران، تمام امیدم را از دست دادم و تصور کردم که تمام عمرم را روی ویلچر سپری خواهم کرد.
با وجود همۀ آنچه گذشته بود، هنوز احساس میکردم تحصیل تنها راه نجات من است. فکر میکردم یک دختر تحصیلکرده، از روی ویلچر هم میتواند کار کند و زندگیاش را پیش ببرد. به همین دلیل، از خانوادهام خواستم مرا به دانشگاه ببرند. آنها ابتدا مخالفت کردند و گفتند که باید استراحت کنم، ولی چون وضعیت روانیام خوب نبود، پذیرفتند. به این ترتیب، من که با پای شکسته از دیوار دانشگاه پریده و فرار کرده بودم، با ویلچر به دانشگاه برگشتم. وقتی از مقابل آن ساختمان سفید گذشتم، اتفاقات آن روز با تمام جزئیات مقابل چشمانم آمد و دوباره دچار حمله شدم. با وجود همۀ تلخیها، بازگشت به دانشگاه برایم شیرین و امیدبخش بود؛ امید به آیندهای که میخواستم با دستان خودم رقم بزنم. بعد از مدتی، وضعیت روانیام کمی بهتر شد و مدتی نگذشته بود که توانستم روی پاهای خودم بایستم و آهستهآهسته شروع به راه رفتن کردم.
انگار در حال بازگشت به یک زندگی عادی بودم و زخمهایم مرهم مییافت، تا اینکه ماه آگِست ۲۰۲۱ از راه رسید و خبر قدرتگیری دوبارۀ طالبان تیتر همۀ خبرها شد. خبر آمدن طالبان، برایم تلخ و ناگوار بود، اما هنوز میتوانستم به دانشگاه بروم. اما وقتی در ماه دسامبر ۲۰۲۲ دانشگاهها را به روی دختران بستند، در آن روزها احساس میکردم دیگر امید و بهانهای به ادامۀ زندگی ندارم. اما اکنون که در حال نوشتن این سطرها هستم، هنوز تسلیم نشدهام و منتظر گشایش روزنۀ دیگری از امید به زندگیام تا به رؤیاهایم واقعیت ببخشم.
پس از ممنوعیت تحصیل، با خود گفتم اگر نمیتوانم در افغانستان درس بخوانم، باید بورسیه بگیرم و بیرون از کشور به تحصیلاتم ادامه بدهم. اکنون یک سالی میشود که انگلیسی میخوانم و برای چند دانشگاه در امریکا و کانادا درخواست دادهام. یکی از این دانشگاهها در کالیفرنیا، درخواست مرا پذیرفته و یک سمستر مرا بورسیه داده است. اما، باتأسف، من هزینۀ این سفر، تحصیل و زندگی در امریکا را ندارم. بدتر اینکه پاسپورتم فقط تا ماه می ۲۰۲۴ اعتبار دارد. اینجا طالبان پاسپورت مرا تمدید نمیکنند و نگرانم که قبل از خارج شدن از افغانستان، تاریخ آن منتضی شود و من که آرزویم کار با ناسا و انجام تحقیقات در مورد فضاست، برای همیشه در چهاردیواری خانه بمانم.
اگر این سفر ممکن شود، هم سرنوشت مرا تغییر خواهد داد و هم اگر بتوانم به آرزویم، تحصیل در آمریکا یا کانادا برسم میتواند برای دختران دیگر الهامبخش باشد که همیشه راهی برای موفقیت هست و باید به تلاشِ امیدوارانه و هدفمند خود ادامه دهیم.
* هما، نام مستعار دانشجوی بازمانده از حملۀ تروریستی بر دانشگاه کابل است.


