نام من صبرینا* است و باشندۀ ولسوالی زلزلهزدۀ زندهجان هراتم. ما روزی را که در آن زلزله رخ داد، بهخاطر جشن عروسی پسر عمهام، با خوشی شروع کردیم. همه آمادگی گرفتند و من هم آرایش کردم و به قصد شرکت در جشن عروسی طرف ولسوالی شنیدند راه افتادیم. مسیر بین زندهجان تا شیندند را با شادی و هیجان سپری کردیم. به انترنت دسترسی نداشتیم. حدود ساعت دوازده، خبر وقوع زلزله در شبکههای اجتماعی نشر شده بود و من هم باخبر شدم. پدر، مادر، برادرم و خانوادهاش در هرات بودند. قلبم تحت فشار نگرانی در حال از کار افتادن بود. فاجعهباتر اینکه، به دلیل قطعی شبکههای مخابراتی، نمیتوانستم با آنها تماس برقرار کنم. در همان لحظات خواستم به شهر هرات برگردم، اما طالبان با بستن راه این اجازه را برایم ندادند.
در نهایت با وصل شدن شبکههای مخابراتی و شنیدن صدای پدرم آرامش نسبی یافتم. او از سلامتی همۀ اعضای خانواده اطمینان داد، ولی قلبم گواهی بد میداد. شب را با کابوس و گاهی ناآرامی سپری کردم. صبح، بهمحض باز شدن راه، به طرف قریه حرکت کردم. در راه به پدرم زنگ زدم، گفت مستقیم به طرف شفاخانه بروم که مادر و خانم برادرم بهگونۀ سطحی زخمی شدهاند. وقتی پدرم مرا دید، نتوانست جلو اشکهایش را بگیرد و ناگهان فریاد زد و به آغوشم کشید. در طرف دیگر برادر کوچکم خود را به من چسپاند و با نالههای جانسوزش مادرم را صدا میزد. در آن لحظۀ تباهکننده، فهمیدم که مادرم زیر آوار خانه شده و جان باخته است. فاجعه آنقدر بزرگ بود که روح و روانم را مچاله کرده بود. دچار شوک عصبی شدم و ازحال رفتم. وقتی به هوش آمدم، متوجه شدم که بیچارگیام فراتر از تصور و تحمل است؛ برادرزادهام را نیز از دست داده بودم و وضع خانم برادرم نیز وخیم بود. وابستگی من به مادرم غیرقابل توصیف بود. نمیدانستم چگونه در نبود او و مهر مادریاش زنده بمانم. در سه روزی که در شفاخانه بستری بودم، مادرم را دفن کرده بودند و من حتی برای آخرینبار هم نتوانستم چهرۀ او را ببینم و با او خداحافظی کنم.
بعد از سه روز به قریه رفتم؛ قریهای که دیگر جز ویرانه نبود. نفسم بند میآمد وقتی فکر میکردم که مادرم را دیگر حتی در همین ویرانه هم ندارم. طوفان شدیدی جریان داشت، شاید آسمان هم از مرگ دستهجمعی مردم خشمگین بود، یا شاید با من همدردی داشت.
روی خرابههای خانۀمان ایستادم. چیزی از خانه باقی نمانده بود. شاید اصلاً خوشحال بودم که خانۀمان بدون حضور مادرم دیگر وجود ندارد. لباس نازکی بر تن داشتم و بدنم از سردی میلرزید. در آن لحظه احساس کردم چیزی از بدنم بیرون زد. متوجه نشده بودم که پریود شدهام. درد تمام کمر، زیر شکم و پاهایم را فرا گرفت. هیچ وسیلۀ بهداشتی در اختیار نداشتم. لباسم خونآلود شده بود. تنها کاری که به ذهنم رسید این بود که لباسم را گلآلود کنم تا کسی متوجه خونریزیام نشود. یک روز کامل بدون اینکه وسیلهای برای کنترل خونریزیام در اختیار داشته باشم سپري شد. پسین روز، وقتی خواهرم از ولسوالی پشتونزرغون آمد، برایم نوار بهداشتی و لباس تمیز تهیه کرد، اما جایی برای تبدیل لباس وجود نداشت. خواهرم چادری را دور من گرفت تا لباسم را تبدیل کنم. ما شب و روز را روی خاک نمناک سپری کردیم. خواب به چشم کسی نمیآمد. کمرم دیگر از درد بیحس و حرکت شده بود. احساس میکردم پاهایم فلج شدهاند. هفت روز پریودم انگار هفت سال گذشت. روزها بیاختیار زارزار گریه میکردم و شبها از صدای نالهام همه در اذیت بودند. درد خودم یک سو و مصیبت از دست دادن مادر و برادرزادهام از سوی دیگر بیچارهام کرده بود. زندگیمان، مانند زندگی بسیاری دیگر، در چشمبرهمزدنی زیر و رو شد.
در منطقه نه حمام داشتیم و نه دستشویی. همۀ زنان سرگردان بودیم. وقتی مردان در محل بودند، ساعتها خودممان را کنترول میکردیم تا چهار طرف ما خالی شود و نوبت تشناب به ما برسد. بسیار روزها تا شب بدون دستشویی سپری میکردیم. شکممان درد میگرفت، ولی چاره نداشتیم. در وضعیتی جهنمی به سر میبردیم. تازگی شنیده شده که قرار است دستشویی ساخته شود.
به هر حال، برای ما که همهچیزمان را از دست دادهایم، زندگی دیگر هرگز چیزی نخواهد شد که قبلاً بود. هیچ چیزی جای آنهمه را برای ما نخواهد گرفت و ما هم دیگر آن آدمهای قبلی نخواهیم بود. هیچ کسی برای من جای مادرم را پر نخواهد کرد.
یادداشت:
* لیلا ماندگار، خبرنگاری در افغانستان است.
** بهمنظور حفظ امنیت فرد، از نام مستعار استفاده شده است.


