در نبش کوچه‌‌ای که زندگی می‌کنم، یک حویلی قرار دارد که سرپوشیده است و مرموز به نظر می‌رسد. دیوارهای بلندش، با درختان ناجو و سیم خاردار، بلندتر و دست‌نیافتنی دیده می‌شود و دروازۀ بزرگ آن همیشه قفل است. اهالی آن برای رفت‌وآمد از یک دروازۀ کوچک استفاده می‌کنند و این دروازه هم چنان می‌نماید که سال‌ها بسته بوده باشد و بدنۀ زنگ‌زده‌اش میلی در آدم‌ برنمی‌انگیزد که آن را تک‌تک کند. تا همین چند روز پیشتر که با بی‌بی‌حاجی مواجه نشده بودم، نمی‌دانستم که کسانی در آن زندگی می‌کنند. پیش از اینکه بی‌بی‌حاجی در مورد مشخصات داخلی آن جزئیات ارائه کند، نمی‌توانستم آن را دقیق تصور کنم. بی‌بی‌حاجی می‌گفت: «پنج اتاق و یک تهکویی بسیار بزرگ داریم.»  

بی‌بی‌حاجی ۶۸ سال سن داشت و زن زیبایی بود. او از شمال افغانستان بود و زیبایی خاصی در صورت‌ او دیده می‌شد. به قول داستایوفسکی، «بقایای یک زیبایی ازدست‌رفته هنوز در صورت او دیده می‌شد.» چشم‌های سیاه و ابروهای کمانی، تر و تازگی و از همه بیشتر توجه و تمرکزش هنگام صحبت کردن، آدم‌ها را جذب او می‌کرد. بی‌بی‌حاجی با دخترش، دامادش و دختران دخترش یکجا زندگی می‌کرد. پسرانش همه مهاجرت کرده‌ بودند و او ترجیح داده بود در خانه بماند تا این‌که فرزندانش از او خواسته‌ بودند افغانستان ترک کنند و او نیز به رفتن تن داده بود. وقتی در مورد خانه حرف می‌زد، از او پرسیدم چرا می‌خواهد مهاجرت کند؟ اندکی درنگ کرد و سپس جواب داد: «این خانه برای من کعبه است، اما به‌خاطر دخترها مجبور استم بروم.» در این دو سال و چند ماه نواسه‌هایش سعی کرده‌ بودند مبارزه کنند و هرطور شده تاب بیاورند، اما یک اتفاقِ بدتر از قفل شدن دروازۀ مکتب و دانشگاه افتاده بود و آنها مجبور شده‌ بودند راه مهاجرت در پیش بگیرند. نواسه‌های بی‌بی‌حاجی چهار خواهر بودند و هر کدام از ‌دیگری زیباتر و دلرباتر. یکی دانشگاه را تمام کرده بود و دیگران تازه به دانشگاه رفته یا سال آخِر مکتب بوده‌اند که رؤیای‌شان برای ساختن آیندۀ دلخواه بر باد رفته بود. 

دختران هرکدام از یکدیگر سرسخت‌تر ‌به نظر می‌رسیدند و هیچ‌یک نمی‌خواست بگوید چه اتفاقی افتاده است. اما چنان‌که از یکی از نزدیکان این خانواده شنیدم، یک قمندان تازه‌به‌دوران‌رسیده، که سه زن و پانزده‌ فرزند هم دارد، هواخواه دختر بزرگتر شده و پی‌درپی پشت آن دروازۀ بسته خواستگار فرستاده بود. آنها به هر ترتیبی که توانسته‌ بودند، با حفظ حرمت طرف، جواب منفی داده‌ بودند، اما قمندان دست‌بردار نشده و پیاپی درخواست خود را تکرار کرده بود، تا این‌که دختران، مادر و پدرش تصمیم گرفته‌ بودند راه فرار در پیش گیرند. در اوایل خواسته بودند به پاکستان بروند، اما بی‌بی‌حاجی گفته بود هرجای دنیا را بر پاکستان ترجیح می‌دهد و هرگز به آنجا نمی‌رود. بعد از پاکستان، ایران را انتخاب کرده‌ بودند، اما بی‌بی‌حاجی باز هم دل زده و گفته بود که حس خوبی نسبت به ایران ندارد و چرا باید به آنجا مهاجرت کند. اعضای خانواده بالاخره، بعد از رایزنی‌های فراوان، به‌اتفاق آرا و به دل‌خواه بی‌بی‌حاجی اوزبیکستان را انتخاب کرده‌ بودند ـ البته نه به عنوان مقصد اصلی، بلکه به عنوان کشور سومی که از آنجا به جرمنی بروند.  

برای رفتن به اوزبیکستان به پول بیشتری نسبت به پاکستان نیاز داشتند، از این رو مجبور شده‌ بودند خانه را به گرو بگذارند. خانۀ او را یکی از آشناهای من (المابیگم) به گرو گرفته است. بی‌بی‌حاجی قبل از رفتن ‌به خانۀ او آمده بود و آخرین سفارش‌هایش را می‌کرد که آنجا من و او با هم مواجه شدیم. بی‌بی‌حاجی سعی می‌کرد کمر خود را استوار نگه دارد، اما ممکن نبود؛ کمرش خمیده بود. سفارش درخت‌ها، تاک انگور و بیشتر از همه تهکویی خود را می‌کرد و می‌گفت: «با دست خودم خشت‌خشت این خانه را نهاده و آباد کرده‌ام. وقتی این خانه را آباد می‌کردیم در این کوچه جز ما هیچ کس دیگری نبود که خانه آباد کند، اما حالا با بلندمنزل‌های اطراف کوچه، خانۀ ما کوچک‌ترین و پست‌ترین خانه دیده می‌شود.» بی‌بی‌حاجی به شکل و شمایل خانه نگاه می‌کرد و آه می‌کشید. وسایل زیادی را نیز به فروش گذاشته بود؛ وسایلی که به قول خودش، با خون دل و با صد هزار آرزو تدارک دیده و نگهداری کرده بود، اما حالا در برابر قیمت ناچیزی به لیلام گذاشته شده بود.  

قندیل‌های زیبایی در سقف خانه‌ها تعبیه شده بود. رنگ دیوارها زیبا و مسحورکننده بود. همه چیز این خانه زیبا، اما قدیمی بود. زمان زیادی بر اشیای این خانه گذشته بود. همین قدیمی بودن اشیا، ارزشش را بیشتر و دل کندن از آن را برای بی‌بی‌حاجی دشوار ساخته بود. دست‌هایش به‌نحوی می‌خواست کشیده شود و دیوارها، فرش‌ها، قندیل‌ها، دریچه‌ها و همه چیز را لمس کند، اما برایش گفته بودند که کمر خود را محکم ببندد و استوار از خانه خداحافظی کند. برای خداحافظی درنگ می‌کرد و دوست داشت خداحافظی را به تعویق بیندازد. از اصرار پسرانش می‌گفت که چطور سال‌ها سعی کرده‌اند او را با خود خارج ببرند، اما او خانه را ترجیح داده بود. می‌گفت: «دختر در این ملک مظلوم است. مه زندگی خوده کدم، حال وقت دخترهاست. به‌خاطر اونا مه می‌رم. مکتب نیست. دانشگاه نیست. کار نیست … .» برایش تذکر داده شده بود که در مورد خواستگاری قمندانِ، به اصطلاح، شلّه چیزی به دیگران نگوید. می‌خواست صحبت کند، اما نمی‌توانست.  

برای من که از دور به او نگاه می‌کردم، هر نفسش دردی بود. دردی برای ترک کردن خانه‌ای که در آن چهل سال زندگی کرده بود. چهل سال خاطره را پشت سر گذاشتن شاید خیلی بیشتر از دشوار باشد. یک جمله‌اش را با حسرت ادا کرد، اما اشکی نریخت: «حاجی اینجا می‌ماند.» منظور او همسرش بود که سال‌ها پیش فوت کرده و در کابل به خاک سپرده شده بود. موقع خداحافظی دوباره گفت: «‌به‌خاطر دخترها باید برویم.» دخترها هر کدام برای زندگی در جرمنی خیالبافی می‌کردند و هر کدام یک رشتۀ دلخواه داشت که آنجا رسیدند به درس خواندن آغاز کنند. وقتی دخترها از رؤیاهای خود می‌گفتند، بی‌بی‌حاجی گل از گلش می‌شکفت و اندکی استوارتر به چشم می‌رسید. زنی بزرگ‌منش که خاطره‌ها، عشق، یادگاری‌ها و دارایی خود را در بدل آیندۀ نواسه‌هایش گرو گذاشته بود و می‌رفت که قد کشیدن و بزرگ شدن دختران را ببینند؛ نه این‌که بگذارد در بدل یک خانه اینجا حبس ابدی بکشند و زن چندم و اضافی چنان افرادی شوند.  

یادداشت:

– برای حفظ امنیت افراد، در این روایت از نام‌های مستعار استفاده شده است.

– آلمابیگم، نام مستعار زنی دانش‌آموخته در افغانستان است.

Leave a comment