مهتاب صافي*
به بیرون که میبینم، همۀ شهر در تصرف مردان است؛ مردانی که بهراحتی میتوانند گشتوگذار کنند. در این میان ما زنان که مجبوریم برای تهیۀ یک لقمه نان از خانه بیرون شویم، باید خودمان را آنقدر بپوشانیم که زنانگی ما کمتر چشم برسد.
نام من سکینه* است. هر روز میآیم و کراچي چوبیام را، که با پول قرض آماده کردهام، پاک میکنم. آب سرد، تخم مرغ جوشانده و بسکویتها را برای فروش بر آن میچینم. اما همین مردان که آزادانه زندگي میکنند، هرازگاه برایم مزاحمت ایجاد میکنند. مثلاً یکی موترش را روبهروی کراچيام پارک کرد و گفت: «خاله تو هر روز اینجا چه میکنی؟ نمیشرمي بین مردها هر روز ایستاد میشوی و چشم چرانی میکنی؟» یکی دیگر با توقف موترش پیش کراچیام، با وقاحت تمام گفت: «بیا بالا شو از این کار بیغم میشی. هر جای میگویی میبریمت.» آنها به من توهین میکنند. عزت و همتم را به سخره میگیرند و من جز اینکه بگریم کار دیگری از دستم برنمیآید.
منطقهای که من در آن کار میکنم، یکی از مناطق پرازدحام کابل است. سعی میکنم کار کنم تا شکم هشت فرزند و شوهر معلولم را سیر کنم. فروش در حدی است که بتوانم از سر راهم به خانه چند قرص نان بخرم و دردم این است که تا چه زمانی میتوانیم با همین چند قرص نان سر کنیم. از آن گذشته، ما هم انسانیم و نیازمندیهای دیگری هم داریم.
تمام بدبختیهای ما از دو سال پیشتر آغاز شد؛ وقتی منطقۀ آقکبرک ولایت بلخ زندگی میکردیم. اوایل سال ۱۴۰۰ وقتی آنجا جنگ رخ داد، به خانۀ ما راکت اصابت کرد و ویران شد. یک مرمی هم کمر شوهرم اصابت کرد. به شفاخانه بردیم، اما مداوای کامل نشد و بعد از آن از کمر به پایین درد دارد و پاهایش خیلی کم میتواند حرکت کند. از آن روز توانایی فعالیت و کار از او گرفته شد و پول زیادی نیز برای تداوی کاملش در اختیار نداشتیم.
در آن زمان من در یکی از ادارات دولتی در بخش تلاشی بدنی زنان کار میکردم و من و شوهرم با همکاری چرخ زندگي را میچرخاندیم. پس از معلولیت او، من ماندم و هشت سر اولاد که باید مواظبشان میبودم. به همین دلیل، بلخ را ترک کردیم و به کابل آمدیم. اینجا به کمک برخی از دوستانمان یک خانه کرایه کردیم و من هم به کار دستفروشي آغاز کردم. بیشتر روزها تا ۱۰۰ افغانی درآمد دارم، اما برخی روزها هرچه انتظار مشتری را میکشم، کسی نمیآید از من خریداری کند. از بس که کنار کراچی میایستم، پاهایم درد میگیرد. نتوانستم یک چوکی تهیه کنم. کوچکترین فرزندم یک دختر یکساله است و بعد از آن یک پسر سهساله دارم که همهروزه با من بر سر کار میآید. دختر یکسالهام را پیش فرزندان دیگرم در خانه میگذارم تا از او مواظبت کنند، ولی پسرم کلان است و بدون من نمیتواند تحمل کند، به این دلیل با خودم میآورم، هرچند در سرما و گرما کنار من اذیت میشود، اما چارهای نیست.
یک روز همسایه به خانۀ ما آمد و به من گفت که تا کی میتوانم به این وضعیت ادامه دهم و از من خواست دخترم را در برابر ۴۰۰ هزار افغانی طویانه به پسرش بدهم تا روزگارم خوب شود. من نپذیرفتم، چون پسر او متاهل و در حدود چهلساله است، در حالی که دختر کلان من فقط چهارده سال دارد. شوهرم میگوید دختر برای شوهر دادن است و حالا که برای دختران مکتب هم نیست، به شوهر بدهیم تا روزگارمان خوب شود، ولی من یک زنم و نمیتوانم زندگی دخترم را تباه کنم. به شوهرم گفتم: «تو اگر از دست و پا ماندهاي، من همت دارم و از فرزندانم مراقبت میکنم. من کار میکنم و نان به خانه میآورم.» این وضع خیلی ناراحتم میسازد. وقتی که دختر کوچکم تازه به دنیا آمده بود، هر کسی از قوم و خویش میآمدند و میگفتند او را بفروشم، چون نمیتوانم نان بدهم. میگفتند خریداران زیادی او را تا ۱۵۰ هزار افغانی میخرند. به آنها مکرر جواب منفی دادم و از خانهام راندمشان، ولی پیشنهادهای تحقیرآمیزشان خیلی ناراحتم میکرد؛ انسان جنس نیست که خرید و فروش شود. من تا آخرین نفس برای حمایت و مراقبت از فرزندانم مبارزه خواهم کرد.
برای فرزندانم است که صبح بر سر کار میروم و شام برمیگردم. دو پسر هشتساله و دهسالهام پلاستیک و کاغذ جمعآوری میکنند. با سوزاندن آنها آب جوش میدهم و غذا میپزم.
با وجود اینکه کار میکنم، اولادم خوار و زارند، چون با درآمدم بهسختی میتوانم نان خشک خانواده را تهیه کنم. بعضی از روزها پسرم به مکتب نمیرود؛ پول میخواهد، ولی من ندارم به او بدهم. کفش میخواهد، اما نمیتوانم بخرم. یا لباسش کهنه است، اما توانایی خرید ندارم. مشکلاتم تنها اینها نیستند؛ پسر کلان هجدهسالهام مشکل عصبی و روانی دارد. مغزش به اندازۀ کودکان دوساله بیشتر کار نمیکند؛ کسی را نمیشناسد. اما من توانایی مداوایش را ندارم. هر بار که به طرف او نگاه میکنم، به حال خودم میگریم.
وقتی در کنار کراچيام میایستم و به زندگي بقیه نگاه میکنم و به بلندمنزلها و زندگي آرامشان نگاه میکنم، قلبم درد میگیرد. با خودم میگویم کاش من در این جامعه زن زاده نمیشدم یا حداقل شوهرم سالم میبود و یک زندگي ساده و آرام میداشتم.
* بهمنظور حفظ امنیت افراد، در این روایت از نام مستعار استفاده شده است.


