عطیه فرآذر* 

نام من سمیرا*ست. سیزده سال قبل شوهرم وارد ‌قطعۀ خاص نیروهای نظامی ولایت بلخ شد. او همیشه خدمت‌گزار مردم و تقریباً تمام وقت مصروف اجرای وظیفه بود و خیلی کم به رخصتی می‌آمد‌. ما سه فرزند داریم. حتا وقتی طفل‌هایش مریض می‌بود، من به‌تنهایی از آنها پرستاری می‌کردم و هیچ کسی کنارم نبود و شوهرم در خط جنگ بود.  

وقتی طالبان آمدند، شوهرم هم خیلی ترسیده بود‌ که مبادا کشته شود. ولی پول نداشتیم‌ که او بتواند از کشور خارج شود. زمانی که عفو عمومی اعلام شد، شوهرم بسیار خوشحال شد و از سمنگان رفت به ولایت بغلان، شهر پلخمری، در یک سرای وظیفۀ نگهباني گرفت. ماهانه برایش ۶ هزار افغانی معاش می‌دادند. ما با همین معاش ‌مصارف خانه را تامین می‌کردیم.‌ هر سه ماه یک بار به دیدن ما می‌آمد. آخرین بار در ماه قوس ۱۴۰۱ وقتی می‌خواست طرف خانه بیاید و چوب و مصارف زمستان تهیه کند، از سوی طالبان بازداشت شد. 

ما از هیچ چیزی خبر نداشتیم و هر روز منتظر ‌‌بودیم‌ که شوهرم به دیدن ما بیاید، تا اینکه ‌روزی‌ از زندان زنگ زد و گفت که طالبان او را به‌خاطر اینکه عضو قطعۀ خاص ‌بود، زندانی کرده‌اند. آنها شوهرم را شکنجه کرده بودند. او از پشت گوشی از من حلالیت طلبید ‌و گفته که معلوم نیست چه وقت آزاد شود. 

ما خیلی گریه کردیم و هر شب دعا کردیم که ‌آزاد شود. اما ده ماه گذشت و هنوز هیچ ‌خبری از او نیست. من با سه فرزندم بی‌کس و ‌آب و نان مانده‌‌ایم. کسی را نداریم که کار کند و زندگي‌مان پیش برود.  

یک باغ از پدر شوهرم به ما میراث مانده بود، که درخت زردآلو و چهار‌مغز داشت. آن را به قیمتی ناچیز فروختیم و کم‌کم مصرف زندگی ‌را ‌می‌پردازیم. در مدت ۱۰ ماه گذشته یک بار هم به دیدنش به زندان نرفته‌ام‌ که بدانم حالش چطور است. پدر شوهرم فوت کرده است. شوهرم سه برادر دارد. یکی معلول است و نمی‌تواند کار کند. دیگری کودک معلول دارد و به‌سختی می‌تواند مصرف او را تامین کند و سومی قبل از زندانی شدن شوهرم ازدواج کرد و به‌خاطر ازدواجش قرضدار شد. هیچ‌کدام از آنها توانایی لازم را ندارند که ‌به من و فرزندانم کمک کنند.   

شوهرم وقتی در قطعۀ خاص بود، ‌۲۰ هزار افغانی ماهانه معاش داشت و از اینکه وظیفه‌اش در مزار بود من و سه طفلم را هم به آنجا برده بود. آنجا ‌زندگی راحتی داشتیم. شوهرم همه چیز را ‌مهیا می‌ساخت. حالا حتی غذا برای خوردن نداریم. یک شب که غذا و نان‌ داشته باشیم، شب دیگر نداریم. همسایه‌ها کمک می‌کنند. پول فروش باغ هم دیگر تمام شده است. چشمم به همسایه‌ها‌ست که کمک کنند.‌ فرزندانم کوچک‌اند. پسر بزرگم  هفت‌ساله است. وقتی نمی‌توانم هیچ کاری برای شوهرم و اولاد‌م بکنم، می‌نشینم ‌ساعت‌ها گریه می‌کنم. بعد از عید قربان وقتی به شوهرم زنگ زدم، در شفاخانۀ زندان بستر بود. وقتی از علت آن پرسیدم، جواب داد: «نمی‌فهمم در عید برای ما گوشت پخته بودند. ‌خراب ‌یا زهری بوده. ‌مسموم شدیم و استفراغ کردیم. چندین نفر بودیم. یک نفر فوت شد و حال بقیۀ ما بد است. معده‌های ما شستشو داده شد و هنوز هم در شفاخانه هستم.» 

از وقتی که این موضوع را شنید‌م، شب‌ها اصلاً خواب ندارم. چشمانم باز است و می‌گریم. نگران شوهرم و زندگی‌ام هستم. طرف خانۀ ما مؤسسات چندین بار کمک توزیع کردند، اما وقتی ما رفتیم ‌نام ما را در لیست نگرفتند. هیچ کسی درد یک غریب و بیچاره را حس نمی‌کند. دنیا خیلی بی‌رحم شده و نمی‌دانم تا چند ماه دیگر من‌ و فرزندانم و شوهرم در چه وضعیتی خواهیم بود. 

* به‌منظور حفظ امنیت فرد، از نام مستعار استفاده شده است.

Leave a comment