مهسا الهام* 

هفتۀ سه روز، بعد از نماز صبح و پیش از طلوع آفتاب دختر شش‌سالۀ خود را بر پشتم می‌بندم و با داس و دستکش راه کوهستان ‌در ولایت غور را در ‌پیش می‌گیرم. قرار است روی زمین‌های مردی جو ‌‌درو کنم و مزد خود را بگیرم. 

فاصله‌ای را که برای درو کردن جو‌ها می‌روم ‌بیشتر از ۱۵ کیلومتر ‌است. در مسیر راه مشکلات زیادی را ‌تحمل می‌کنم. چون کفش‌هایم کهنه است و در رفت و برگشت انگشت‌هایم در برخورد با خار و سنگ ‌زخمی می‌شود. 

تنها این درد نیست که محتمل می‌شوم، بلکه باید تابش آتشین آفتاب را هم ‌تحمل کنم. ‌بارهای جو را وقتی بر سر و بازویم می‌گذارم، زخم‌ بر‌می‌دارد.  

بعضی شب‌ها، به خاطر خستگی زیاد و ناوقت شدن روز، نمی‌توانم به خانه و کنار دیگر اولادم برگردم. شب را ‌در کوه و در کنار خرمن جو تنها سپری می‌کنم. هوا که تاریک می‌شود از ترس درنده‌ها بدنم می‌لرزد و خودم را بیشتر به خرمن جو نزدیکتر می‌کنم و ‌شب‌های پر از ترس و تهدید را سحر می‌کنم. هر‌شب که نمی‌توانم به خانه برگردم، بیشتر نگران فرزندانم می‌شوم که در چه حالی باشند. 

این کار برایم بسیار خسته‌کن‌ و رنج‌آور است. حتی شب‌هایی که به خانه بر‌می‌گردم از خستگی و ‌درد زیاد از حال ‌می‌روم. دختر بزرگم، که پانزده‌ساله‌ است، دست و پایم را با چربی‌های که کودکانم از قصابی‌ها می‌گیرند چرب می‌کند تا خواب بروم. آبله‌های دست و پایم، پس از ترکیدن، زخم می‌شود و سبب سوزش‌های طاقت‌فرسایی ‌می‌شود. کودکانم ‌می‌گویند ‌‌به این کار ادامه ندهم، وگرنه زخم دست و پاهایم بهبود نمی‌یابد. می‌گویند آنها را ‌هم با خود‌ بر سر کار ببرم و یا می‌گویند با ‌گدایی زندگی خود‌ را بگذرانیم تا بیشتر از این درد و رنج را متحمل نشوم. اما من این سختی‌ها را صرف برای سیر کردن شکم گرسنۀ چهار دختر و سه پسرم، که خورد‌سال‌اند، تحمل می‌کنم. 

صاحب زمین‌ ‌از هر ۲۰ کیلو جو یک کیلو از آن را به من بابت دستمزد می‌دهد. کوشش می‌کنم از آن ‌برای مخارج زمستان خود نیز پس‌انداز کنم. هرچند نان جو بد‌خور است، اما زمانی که چیز‌ دیگری نباشد، بهترین گزینه برای مقابله با گرسنگی است. در خانه هیچ غذایی برای ‌کودکانم ندارم؛ نان جو حد‌اقل ‌می‌تواند دسترخوان پیش روی فرزندانم را به‌قدر ضرورت پُر نگه دارد تا شکم‌شان سیر شود. 

دشواری‌های زندگی من ‌همین‌جا به پایان نمی‌رسد، بلکه رنج‌های بدتر از آن را ‌تجربه می‌کنم. کودکانم، که بین شش تا پانزده‌ساله‌اند، به دلیل ناداری و بی‌چارگی از رفتن به مکتب بازمانده‌اند. ‌روزانه مشغول جمع‌آوری زباله‌ها و یا ‌‌گدایی از خانه‌ها‌ و شهر‌ند. صبح وقت از خانه بیرون می‌شوند و ناوقت‌های شب ‌دوباره به خانه بر‌می‌گردند. ‌می‌ترسم که خدای ناخواسته سگ‌ها یا چیز‌ دیگری به آنها آسیب بزنند. بسیار شب‌ها می‌روم و از بین راه آنها را با خود به خانه می‌آورم. کودکانم با این کار‌شان شبانه چهار تا یا بیشتر نان به خانه می‌آورند تا گرسنه نباشند. پولی ندارم که ‌برای کودکانم کفش ‌و لباس تهیه کنم. لباس خودم و کودکانم ‌را به ‌گدایی از خانه‌های مردم تهیه می‌کنم. بعضی‌ها ‌اگر لباس ‌یا کفش کهنه داشته باشند هم با تحقیر ‌می‌دهند. کودکانم و خودم ‌آرزو داریم که در روزهای عید لباس نو‌‌ بپوشیم. همسایه‌ها و کودکان آنها لباس‌های نو می‌پوشند، میوه و یا هم غذای بهتری می‌خورند. کودکانم می‌بینند و مکرر می‌‌گویند ‌مادر، خانوادۀ ‌همسایه امروز زردآلو خوردند، یا سیب و انگور‌ و برای ما هم بیاور تا بخوریم، اما من تا هنوز نتوانسته‌ام ‌برای کودکانم میوه ‌و یا لباس نو تهیه کنم. مانده‌ام که چگونه بتوانم با این کودکان قد و نیم‌قد زندگی را ‌پیش ببرم. سرپرستی یک خانواده، که بیشتر‌شان اطفال باشند، خیلی دشوار است. ‌بیش از سه سال است که شوهر معتادم ناپدید است و تا هنوز هیچ‌یکی از خویشاوندانم دروازه را به رویم باز نکرده و با همت خودم تلاش می‌کنم ‌بتوانم برای فرزندانم غذا تهیه کنم. 

سال‌های پیش مؤسسات برای ما کمک می‌کرد و زندگی ما بهتر بود، اما از یک سال به ‌این‌سو، که مؤسسات بسته شده‌اند، نه‌تنها وضعیت زندگی ‌من، بلکه وضعیت بسیاری از خانواده‌ها ‌بد شده است و بسیاری از مردم ‌مجبورند به خانه‌های مردم و یا مثل من به کارهای شاقه ‌مصروف‌ باشند. من هیچ کمکی دریافت نکرده‌ام و حیرانم ‌که چگونه بتوانم نفقۀ فرزندانم را تهیه کنم. تا هنوز پنج بار برای کمک به ادارات مختلف طالبان مراجعه کرده‌ام، به‌جز ریاست انکشاف دهات طالبان که یک بار برایم یک دانه صابون، شامپو و مسواک ‌کمک کرد، دیگر هیچ کمکی از جایی دریافت نکرده‌ام‌. ‌به ادارات مهاجرین و حوادث طالبان نیز مراجعه کردم، چون واسطه ‌نداشتم، ‌مرا نزدیک دروازه نگذاشتند‌. افراد طالبان در این ادارات ‌گفتند که شما از دولت گذشته خیلی گرفتید، بس ‌است، ‌‌گم شوید، وگرنه با همین اسلحه به فرق سر‌تان می‌زنم.‌ 

‌به‌تازگی با صاحب زمین صحبت کردم، که پس از ختم درو ‌کردن جو، گندم‌هایش را نیز درو ‌کنم تا بتوانم نفقۀ فرزندانم را فراهم کنم. این بار مجبورم دختر‌ بزرگم را نیز با خود ببرم تا بتوانیم گندم بیشتری درو کنیم و زمستان پیش رو‌ ‌با کمبود غذا دچار نشویم و خدای نکرده، به خاطر فقر و گرسنگی، طفلانم از گرسنگی نمیرند و یا مجبور به فروش ‌فرزندانم نشوم. 

یادداشت: 

– مهسا الهام، نام مستعار خبرنگاری در افغانستان است. 

– به‌منظورحفظ امنیت افراد، در این متن از نام‌های مستعار استفاده شده است. 

Leave a comment