عاطفه* 

روزها کوتاه‌تر شده است. ‌هوا تاریک شد، در حالی که هنوز پول نان خشک اولادم را به‌دست نیاورده‌ام. 

هلمند برای زنان مقررات دست‌وپاگیری داشت، اما سابق مردم، به‌خصوص به زنان میان‌سال و کهن‌سال‌، احترام می‌گذاشتند‌ و حتا در انتقال وسایل به آنها کمک می‌کردند. ولی با قدرت‌گیری طالبان، تردد زنان در ‌شهر خیلی کم شده است. زنان فقط در مواردی خاص و خیلی مهم از خانه‌های‌شان ‌بیرون می‌شوند. 

من ۳۵ ساله‌ام. چادری کهنه‌ای را می‌پوشم که مردم نفهمند‌ کيستم و چند ساله‌ام. به‌خصوص از طالبان می‌ترسم. هر بار که اینجا می‌نشینم، بزرگ‌ترین دلهره‌ام این است‌ که مبادا ‌گزمه‌های طالبان بیایند و ‌مرا از کار منع کنند. 

خیلی از روز‌ها این ‌پسرک سه‌ساله‌ام را با خودم می‌آورم‌ تا ‌طالبان به‌خاطر حضور او به من چیزی نگویند. اما باز هم آنها همین‌که زن را می‌بینند، به خود حق می‌دهند‌ هر گونه که خواسته باشند توهین و تحقیرش کنند.‌ همین دو روز پیشتر، در حالی که یک رنجر طالبان از اینجا می‌گذشت، یکي از‌ آنها پایین شد و ‌پرسید که من ‌یک ‌زن هستم و بدون محرم اینجا چه می‌کنم و اینکه این کار‌م به یک زن خوب نمی‌ماند. من گفتم، غریب و بیچاره‌ام و مجبور‌م‌ ‌کار کنم. او به‌جای اینکه درد مرا بفهمد، به من بی‌حیا گفت و دستور داد که چپ باشم‌.  

چهار فرزند دارم. حالا در خانۀ خواهر شوهرم زندگی می‌کنم و به‌خاطر مصارف خانواده باید کار کنم. ‌اگر مجبور نمی‌بودم، امروز اینجا نمی‌آمدم. واقعاً حال بدی دارم. زیر چادري کسی مرا نمی‌بیند‌ که در چه حالی‌ام، چقدر اشک می‌ریزم و چقدر خداخدا می‌کنم که مشتری بیاید و از من خرید کند. همه‌روزه بسکویت می‌فروشم و اگر تا ناوقت هم کار کنم، روزانه فقط پنجاه افعانی درآمد دارم. من هم ‌زمانی مثل ملکه‌ها زندگی می‌کردم و مجبور نبودم به ‌حرف‌های هر کس و ناکسی گوش دهم. با شوهرم زندگی خوشی داشتیم.  

سه سال قبل شوهرم به برادر بزرگ خود گفت که می‌خواهد سهم خود از زمین‌ به‌ارث‌رسیده از پدرش ‌را بفروشد و برای خود‌ در شهر لشکرگاه خانه آباد کند، اما برادر شوهرم عصبانی شد و اجازه نداد‌ او این کار بکند. شوهرم کوشش می‌کرد او را قناعت بدهد. در حالی که ‌آنها با هم مشاجره داشتند، ‌یک‌باره ‌به همدیگر فحش دادند و دست به لت‌و‌کوب همدیگر زدند. برادر شوهرم ناگهان ‌بیلی را برداشت و چند ضربه به سر شوهرم زد. پسرم، که هنوز نه‌ساله بود، ‌وقتی دید که از سر پدرش خون جاری شده است، می‌خواست کاکایش را پس بزند و پدرش را نجات دهد، اما برادر شوهرم او را نیز با بیل زد.  

ضربات بیل، شوهرم را در همان دقایق اول کشته بود، ولی پسرم هنوز زنده بود. من به کمک همسایه‌ها او را به داکتر رساندیم. پسرم ۴۸ ساعت در شفاخانه در ‌کما بود، اما بالاخره او هم جان داد. کسی جرئت نداشت به‌خاطر این کار برادر شوهرم به او چیزی بگوید و یا مجازاتش کند. او تمام مُلک و جایداد شوهرم را فروخت و تمام تلاشش را کرد که مرا مجبور کند با او نکاح کنم. من جواب دادم که خودم و اولاد‌م را می‌کشم، ولی زن او نمی‌شوم. تا اینکه خواهر شوهرم به دادم رسید. من با اولاد‌م به خانۀ آنها رفتم. ماهانه دو صد افغانی ‌کرایۀ خانه می‌گیرند و با تحمل طعنه‌ها و کنایه‌های آنها با آنها زندگی می‌کنم، اما معلوم نیست تا چه وقت می‌توانم این وضعیت را تحمل کنم‌.  

طالبان هر بار می‌آیند و می‌گویند دیدن من گناه کبیره است. اینجا می‌نشینم که مردم تما‌شایم کنند. می‌گویند من زن بدی استم. یک بار وقتی ‌گفتم بیوه‌ا‌م و مجبورم کار کنم، به من گفتند شوهر‌ کم نیست؛ یکي را بگیرم. گفتند مجاهدین زیادند و اگر ‌با یکی از آنها نکاح کنم، از این کارها خلاص می‌شوم.‌ 

* عاطفه، نام مستعار نویسندۀ روایت در افغانستان است. 

Leave a comment