ریحانه بیانی*
رمان «ناشاد» نوشتۀ محمدحسین محمدی در سال ۱۳۸۹ توسط انتشارات تاک در کابل به چاپ رسید و در ایران نیز انتشارات حکمت کلمه در سال ۱۳۹۵ آن را با نام سیاسر منتشر کرد.
این رمان روایتی از زندگی یک دختر جوان در روزهای پایانی دورۀ اول حکومت طالبان بر افغانستان است که توسط پدر و مادرش در زیرزمین خانۀشان زندانی شده.
ناشاد تصویری از جامعۀ بسیار بسته و سنتی افغانستان را زیر سایۀ قوانین متحجرانه و زنستیزانۀ طالبان به نمایش میگذارد که در آن، زنان بهعنوان شهروندان درجهدوم و دارای حقوق بسیار محدود در نظر گرفته میشوند. زنانی که به حاشیۀ جامعه رانده شدهاند و حتی در خانه نیز بهخاطر سنتها و سبک زندگی مردسالارانه، از امنیت و آسایش برخوردار نیستند. از این رو، با توجه به تبعیض جنسیتی و زنستیزی ریشهدار و تاریخی جامعۀ افغانستان، نیز آپارتاید جنسیتی که اکنون گروه طالبان اعمال کرده است، نیاز است که به تحلیل انتقادی شخصیتهای زن آفریدهشده در ادبیات داستانی معاصر، بهعنوان یکی از نمودهای برجستۀ فرهنگیـاجتماعی جامعۀ افغانستان پرداخته شود تا روشن شود که نویسندگان معاصر با زن بهمثابه سوژهای انسانی چگونه برخورد کردهاند.
زندانی شدن دختر جوان در زیرزمین خانه در این رمان توسط پدر و با همکاری مادرش، نمادی از اعمال تبعیض و خشونت علیه زنان است که خود زنان نیز با آن همراهی میکنند. نویسنده دختر بینام داستان را مورد خطاب قرار میدهد و آنچه بر سرش میآید را برای او بازگو میکند. نام نداشتن این شخصیت، یادآور تعریف نشدن هویت مستقل برای دختر و زن در جامعۀ سنتی افغانستان است و این واقعیت تلخ که هویت آنها در ایفای نقشهای دختری، همسری و مادری خلاصه میشود.
محمدی، با انتخاب قهرمان غیرهمجنس، تلاش کرده به دنیای زنانه نزدیک شود و موفق عمل کرده است. میشل فوکو، یکی از بزرگترین فلاسفۀ پستمدرن، گفتمان غالب را زمینه و فضایی میداند که جملات و عقاید در آن بین افراد رد و بدل میشود، از این جهت، اهمیت هر عقیده و حتی هویت گویندۀ هر عقیده و کلامی را بهشدت وابسته به زمینه و فضایی میداند که در آن ابراز شده است. همچنین از دیدگاه فوکو، نمیتوان کسی را مرد یا زن دانست، مگر اینکه کردار و رفتار او را سنجید. زیرا به اعتقاد او تنها کردار و رفتار هر فردی میتواند هویت و جنسیت او را تعیین کند، نه مشخصههای فیزیکی او.
محمدی در این رمان از دید یک زن به جهان نگاه میکند و ویژگیهای زنانهنویسی همچون بهکارگیری لطافت و احساس و جزئینگری در پرداخت شخصیت و فضا را میتوان در کارش مشاهده کرد.
زنانهنویسی در داستان، با ورود جنبش فمینیسم از جامعهشناسی به ادبیات و دیگر رشتهها آغاز شد و حرکتی انتقادی و شورشی را در ادبیات داستانی بنیاد نهاد که نهتنها جهان متن را تحت تأثیر نگاه تازۀ خود قرار داد، که نقش ارزشمندی نیز در مبارزه برای پایان دادن به ستم در جهان خارج از متن بازی میکند۱. دلیل اصلی پذیرش این نوع تفکر در ادبیات داستانی آن بود که زنان نویسنده، به دنبال راهی بودند تا صدای برابریخواهی خود را با ابزاری به نام ادبیات منتقل کنند. شارلوت برونته، داستاننویس بزرگ انگلیسی در داستانهایش زنانی را بهعنوان قهرمان برگزید که از دیدگاه عرفی زیبا نبودند، مانند زنان قهرمانش در جین ایر و ویلت هدف برونته این بود که نشان دهد تأکید بر جذابیت فیزیکی در داستان الزاماً به این معنی نیست که یک زن با چهرۀ معمولی نمیتواند به طرق دیگر جذاب و دلربا باشد۲.
از دیدگاه نقد فمنیستی، رمان ناشاد اثری قابلتوجه و ارزشمند در ادبیات افغانستان است، زیرا باور منتقد فمینیست بر این است که یک اثر ادبی بیش از همه چیز ثمرۀ زمان، مکان، نگاه و تفکر جامعه است و از آنجا که جامعۀ مردسالار، مردمحور است، کار ادبی چنین جوامعی نیز همین ویژگیها را داراست. شاید در داستانی که یک مرد مینویسد، شخصیت زن کمتر با ویژگیهای غیرجسمانی به وصف درآید و بیشتر با ویژگیهای همهپسند و زیبایی تحسینبرانگیز ظاهر شود. اما یک زن میتواند از دریچهای تازه به جنس خود بنگرد؛ دریچهای که در آن یک زن، فارغ از زیباییاش نیز میتواند مطرح شود. این نگاه تازه به زن محصول تحولاتی است که پس از عصر روشنگری در اروپا رخ داد۳. از این رو تلاش محمدی برای نادیده گرفتن نگاه مردانه به زن و نزدیک شدن به دنیای یک دختر جوان، ستودنی است. در توصیف ظاهر دختر، زیبایی و جذابیت را نمیبینیم و نویسنده حتی با قرار دادن شخصیت در روزهای قاعدگی و دشواری رعایت نظافت در طول روز، تصویری رقتانگیز و نازیبا از دختر زندانی ارائه میدهد تا خواننده را بدون تعارف با واقعیتهای تلخ زندگی او روبهرو کند.
رمان ناشاد، اثری قابلتأمل است که توانسته تصویر روشنی از معضلات جامعۀ بحرانزده و گرفتار سنت و خرافات و باورهای بیاساس را به تصویر بکشد. با این حال در برخی موارد، شخصیتپردازی دختر جوان برای خواننده کافی و راضیکننده نیست. دختری ستمدیده و منفعل که به خواستههای پدر و مادرش تن داده و به زندگی در زیرزمین تاریک و ترسناک خو گرفته است. او هرگز اعتراضی نمیکند و تلاشی برای رهایی انجام نمیدهد.
میتوان این انفعال و ستمپذیری را نماد و نشانهای از تسلیم شدن زنان افغانستان در برابر بیعدالتیها، تبعیضها و خشونتهایی دانست که در طول سالیان بر آنان رفته است و میرود.
زندانی بودن در زیرزمین تاریک و تنهایی و سکوت و سکون، خطر از یاد رفتن زنانگیها را بههمراه دارد و دختر با شانه زدن موها و بافتن و بازکردن و دوباره بافتنش، تلاش میکند بهنوعی زنانگیاش را به خود یادآوری کند. او سالهاست که با هیچ دوست و همسالی ارتباط ندارد و دلش برای شنیدن صدای ترانه و آواز تنگ شده است. تنها یک بار تلاش ناقصی برای رقصیدن انجام میدهد، ولی به اندازهای در افسردگی و رخوت و بیانگیزگی غرق شده است، که حتی کوچکترین تحرکی برایش دشوار است و بهزحمت از جایش بلند میشود. با این حال موهایش را با حوصله شانه میزند و میبافد. با رشتهموهایی که به دندانههای شانۀ چوبیاش گیر کرده، شاپرک میسازد و شاپرکها را سالهاست که بین درز خشتهای دیوار زیرزمین میگذارد. به تعبیر زیبای نویسنده «صدها شاپرک در درزهای خشتها خوابیدهاند.»
استفاده از نماد شاپرک برای القای مفهوم امید به آزادی بهخوبی در دل داستان نشسته است. حشرهای که خودش را از درون پیلۀ تنگ و تاریک بیرون میکشد و در نور و زیبایی طبیعت به پرواز درمیآید. درست کردن شاپرک و تماشا کردنش، برای لحظاتی لطافت و شادی را به فضای غمآلود و سیاه رمان میآورد و این امید را در دل خواننده ایجاد میکند که شاید روزی شاپرکهای زندانی در میان درز دیوار، از خواب بیدار شوند و پرواز کنند.
دختر جوان هیچ انگیزهای برای رها کردن خودش از زندان خانۀ پدری ندارد. تنها یک بار هنگامی که شب از خانه بیرون میرود تا از چاه آب بیاورد، برای لحظهای دلش میخواهد خودش را به کنار جاده برساند و سوار بر اتومبیلی که میگذرد، از خانه دور شود. ولی هیچ اقدامی انجام نمیدهد و به خانه برمیگردد. میدانیم که سالها در ایران زندگی کرده بوده، ولی هیچ خاطرهای از آنجا ندارد. میدانیم که نامزدی داشته که او را رها کرده و به ایران رفته است. طبیعی است که از او دلخور یا متنفر باشد، ولی نامزد بیوفا هیچ حضوری در خاطرات و احساسات منفی و مثبت دختر ندارد. تنها یک بار به این موضوع میاندیشد که هرگز او را نمیشناخته و انتخاب نکرده بوده است. مانند خواهرهایش و مانند بسیاری از دختران افغانستانی دیگر که قربانی ازدواج اجباری میشوند، هیچ حسی به او ندارد. حتی تنفر از وضعیت جانکاهی که در آن بهسر میبرد و رفتارهای غیرانسانی پدر و مادرش را نمیبینیم.
ما از دشواریهای جسمیاش بیشتر آگاه میشویم تا دردهای روحیاش. دشواریهایی که یک انسان زندانی تجربه میکند و دشواریهای مضاعفی که یک دختر جوان زندانی را میآزارد. مانند روزهایی که دورۀ قاعدگی را میگذراند. نشان دادن میل همیشگیاش به خوردن خاک و گل، نشانۀ ابتلا به کمخونی ناشی از فقر آهن در بدن اوست که در این روزها بهسبب از دست دادن خون، بیشتر میشود. به تمایل برای برقراری ارتباط با جنس مخالف هم اشاره میشود، ولی دختر آرزوی داشتن همسر دلخواه را ندارد. نیاز به همسر در زن فقط در تمایل به جنس مخالف خلاصه نمیشود که در روزهای آخر دورۀ قاعدگی به سراغش بیاید. یک دختر جوان تنها، همواره رؤیای داشتن یک مرد عاشق را در سر دارد، چون برای زن، نیاز به محبت و توجه و درک شدن در اولویت نیازهایش قرار دارد. ما در این دختر، رؤیای عشق و آزادی را نمیبینیم.
در فرجام باید گفت که محمدحسین محمدی در رمان ناشاد، بار دیگر به بیان دغدغههای همیشگیاش در زمینۀ مسائل زنان افغانستان میپردازد و برای نگریستن دقیقتر و عمیقتر به زندگی زنان ستمدیدۀ سرزمینش، نظرگاه متفاوتی را برمیانگیزد. او با بهرهگیری از زنانهنویسی تلاش دارد تا نگاه مخاطب را به جزئیات و ظرایف کمتر دیدهشدۀ زندگی زنان در زیر سایۀ حکومت طالبان و جامعۀ زنستیز جلب کند و او را از عمق فاجعه آگاه کند. همانگونه که امروزه فمنیسم ادبی نیز، با رها شدن از ماهیت شورشی ابتدای راهش، بیش از هر چیز، خواهان نگاهی جدیتر و اندیشیدن عمیقتر به زن و نقش او درخانواده و جامعه و مطالبۀ حقوق پایمالشدۀ او است.
* ریحانه بیانی، داستاننویس و منتقد ادبیـفرهنگی است.
منابع:
۱. گرین، کیت و جیل لبیهان (۱۳۸۳)؛ درسنامۀ نظریه و نقد ادبی؛ مترجم: فاطمه حسینی: چاپ اول، تهران، نشر روزگار
۲. رابینز، روت (۱۳۸۹) ؛ فمینیسمهای ادبی؛ مترجم: احمد ابومحبوب: چاپ اول، تهران، نشر افراز
۳. حسینزاده، آذین (۱۳۸۳) زن آرمانی، زن فتانه؛ چاپ اول، تهران، نشر قطره


