شهاب آریایی*
تازه امتحان نیم سال تعلیمی را موفقانه سپری کرده بودم و قرار بود تا چند روز دیگر به تاریخ ۲۸ اسد ۱۴۰۰، که برابر به سالگرد استقلال افغانستان بود، در محفلی اطلاعنامههای خود را دریافت کنیم. استادانم پیشاپیش به من خبر داده بودند که، مانند یازده سال گذشته، نمرات عالی دریافت کردهام و هنوز مقام نخست را دارم. صنف ما ۴۳ دانشآموز داشت و من خردسالترین دانشآموز آن بودم.
روز ۱۰ اسد ۱۴۰۰ سرمعلم به صنف آمد و از دانشآموزان خواست که برای تهیۀ مصارف محفل توزیع اطلاعنامه و تجلیل از استقلال کشور هرکدام روز شنبه ۵۰ افغانی با خود به مکتب بیاورند، اما صبح روز شنبه مانند روزهای گذشته نبود. روز شنبه از سراسر شهر صدای فیر سلاحهای سبک و سنگین به گوش میرسید و پدرم بهعلت مشکل قلبی با شنیدن این صداها از حال رفت و راهی بیمارستان شد. من تا فردای آن روز در مورد شلیک گلولهها هیچ نمیدانستم و اصلاً یکبار هم به سقوط ولایتمان بهدست طالبان فکر نکرده بودم، هرچند برخی از دوستانمان که از ولسوالیهای تحت تصرف طالبان بودند، از رفتار خشونتآمیز طالبان در مناطقشان حکایت و شکایت میکردند.
زندگی سیاه من از همان شب شروع شد که پدرم، بهخاطر کنترول جاده توسط طالبان سر وقت به بیمارستان نرسید و وفات کرد. سه ساعت پس از بیرون شدن پدرم از خانه، به موبایل مادرم زنگ آمد که بدبخت شدیم و کمرمان شکست. صدای برادرم بود، اما آن شب از فرط ترسی که محیط خانوادۀ ما را فرا گرفته بود، حتا صدای برادر خود را نتوانستم تشخیص بدهم. موبایل از دست مادرم افتاد و فریاد زد: «پدرت را از دست دادیم.»
پدرم در حکومت پیشین جنرال بود و تازه سه سال شده بود که بازنشسته شده بود. فردای آن روز طالبان سراسر ولایت ما را تصرف کردند و سه روزِ تمام جسد پدرم در سردخانه ماند و در چاشت روز چهارم وفاتش بود که اهالی گذر به گونۀ گروهی نزد یک قومندان طالبان، که همین چند ماه پیش در انفجاری در بدخشان کشته شد، رفتند و اجازۀ انتقال جسد پدرم را گرفتند.
روز پنجم، در جریان مراسم تدفین پدرم، چند فرد مسلح بدون گرفتن اجازۀ ورود، وارد مجلس زنانه شدند و فیر هوایی کردند که براثر آن این بار مادر، مادرکلان پدری و یک خواهرم از هوش رفتند. من و سایر زنان و دخترانی که اطراف جسد پدرم بودیم، همه به زمین نشستیم و هرچه که دور و برمان بود به سرخود کشیدیم. صدای گلوله آنقدر آزاردهنده بود که گوشهای ما تا چند ساعت هیچ صدایی را نمیشنید. طالبان مسلح حدود ده تا پانزده دقیقه با صدای بلند حرف زدند، اما قادر به تشخیص صحبتهایشان نبودیم. برادرم که از بیرون به اتاق داخل شده بود، فردای آن روز گفت که طالبان به ما اخطار دادند که پدرتان را بدون هیچ مراسمی دفن کنید و، بهخاطر خدمت در حکومت پیشین، اجازۀ ادای نماز میت را بر او ندادند.
دو روز بعد از خاکسپاری پدرم، صبح زود گروهی از افراد مسلح سوار بر دو موتر نوع رنجر پولیس پشت خانۀمان آمدند و دروازۀ را تکتک زدند. بسیار ترسیده بودیم و هیچکس جرئت نمیکرد دروازه را باز کند. در این میان عمر*، برادر کوچکم برخاست و بیدرنگ راهی دروازه شد. وقتی دروازه را باز کرد، یکی از این افراد که لنگی سیاه بر سر داشت و یک میل سلاح M4 امریکایی هم برشانهاش آویزان بود، به برادرم گفت که مهمان کار داریم. برادرم بی آنکه چیزی بگوید فوراً پیامشان را به خانه رساند و برادر بزرگترم، که ۲۵ ساله بود، رفت و مهمانهای ناخواسته را به خانه دعوت کرد. اما یکی از این افراد که هنوز از موتر پایین نشده بود، به افرادش دستور داد که کارتنها را هم با خود ببرید.
من و مادرم از پشت پنجره تماشا میکردیم که افراد مسلح پیهم بهسوی موتر دویدند و کارتنهای بسته را سر شانه گرفته به خانه آوردند و به برادرم تحویل دادند. یکی از این طالبها با ریشی انبوه و پکول و لباس سفید، با تبسم به برادرم گفت: «برگ سبز تحفۀ درویش.» هیچیک از اعضای خانواده نمیدانستیم که چرا به خانۀ ما آمدهاند و در شش کارتن دربسته چیست. مادرم گفت شاید غمشریکی آمده باشند، ولی قصه چنین نبود؛ در پایان چای صبح اعلام کردند که بهخاطر خواستگاری آمدهاند. یکی از این افراد، پس از تلاوت آیاتی از قرآن، به برادرم گفت: «آمدهایم که همشیرۀتان بیبیتمنا را برای برادر مجاهد، قاری ابوحمزه، که در سنگرهای جهاد شیرگونه درخشیده، به همسری بگیریم.»
ما پشت دروازه جمع شده بودیم و صدای درون مجلس را میشنیدیم. برادرم با شنیدن این حرفها برای چند دقیقه کاملاً بیصدا ماند و نتوانست چیزی بگوید. بی آنکه پاسخ مثبت یا منفی بدهد، پیش مادرم آمد: «مادر شنیدی که طالبان چه میگویند؟» مادرم گفت: «بلی شنیدم. برایشان بگو که خواهرم هنوز بسیار خرد است و تازه در ماه سنبله ۱۷ ساله میشود. پسرم! بسیار بهنرمی همراهشان صحت کن؛ نشود که خدای نکرده کدام خطر متوجهمان شود.» برادرم گفت: «درست است مادر جان، تشویش نکو آخر ما هم خویش و قوم داریم و بهزور نمیتوانند خواهرمان را از ما بگیرند.» رنگم پریده بود، دهنم خشک شده و لبهایم به هم چسبیده بودند و فقط اشک میریختم. مادرم آمد و مرا در آغوش گرفت و گفت: «دخترم! گریان نکن! این کار شدنی نیست و تو را به هیچ قیمتی به آنها نمیدهیم؛ آخر تو کودک هستی و حالا خواهران بزرگتر از تو هنوز عروسی نکردهاند.»
وقتی برادرم به مهمانخانه رفت و حرفهای مادرم را برایشان رساند، صدای چند شلیک به گوش آمد و فکر کردیم که برادرم را کشتند. مادرم با آه و فریاد داخل مهمانخانه شد و خودش را روی برادرم انداخت و با چشمهای اشکبار زاری میکرد که پسرم را نکشید، از فوت پدرش یک هفته شده است، لطفاً برای خدا به حال ما رحم کنید. همه از جای خود برخاستند و با قهقههای بلند به مادرم گفتند که عروس ما را آماده کن که بخیر انشاءالله سر هفتۀ پیش رو به خانۀ داماد میبریم. همه رفتند بیرون و برادرم کارتنهای تحفۀشان را هم تا پشت موترشان برد، ولی نپذیرفتند. کارتنها روی سرک ماند و موترها در پلکبههمزدنی محل را ترک کردند. حالا غم خواستگاری طالب بر غم از دست دادن پدر افزوده شده بود. مادرم بهخاطر فشار عصبی به زمین خورد و به بیمارستان بردند. سه روز تمام در بستر ماند و بهمحض بازگشت به خانه آمد، خواست که بدخشان را ترک کنیم. شب همان روز از مامایم خواست که ما را به کابل ببرد. خانه را قفل زدیم و همه سوار موتر تونس شدیم. سفر هنوز آغاز نشده بود که در ایستگاه بازرسی دروازۀ ولایت موترمان توقف داده شد. فکر کردیم کار عادی و هر روزه است؛ اما اینگونه نبود. بعداً متوجه شدیم که کسی از همسایهها به طالب دربارۀ فرار ما خبر داده بود.
سرباز دروازۀ عمومی شاهراه بدخشانـتخار از ما خواست چند دقیقه موتر خود را در گوشه توقف دهیم. طرف ساعت که دیدم ۴۸ :۹ دقیقۀ شام بود. ساعت ۱۰ بجه شد، اما سرباز بی آنکه به ما چیزی بگوید اجازۀ سفر نمیداد. به ساعت موبایل خود خیره شده بودم و لحظهبهلحظه زمان میگذشت، ساعت ۳۲ :۱۰ دقیقه شد. رینجری مقابل موتر ما توقف کرد و متوجه شدیم که سرنشین آن یکی از همان کسانی است که چای صبح خانۀ ما بودند. شیشۀ موترش را پایین کشید و در حالی که میخندید به ما گفت: «فراریها بخیر؟ برگردید هله. دریور موتر کیست برگرد عروس ما را به خانه ببر که داماد زیاد منتظرش است.» مامایم موتر را برگرداند. شب تا صبح موتر رینجر عقب خانۀمان توقف کرد.
فردای آن همان گروه دوباره آمدند و از مادرم پرسیدند: «مشوره کردید و به توافق رسیدید؟ کدام روز بخیر مراسم عروسی را برگزار کنیم؟» مادرم با صدای لرزان گفت که دخترش برای عروسی خرد است: «هنوز شاگرد مکتب است و تا ختم درسهایش هیچ تصمیم به عروسیاش نداریم.» همه با صدای بلند خندیدند و گفتند که مکتب رفت پشت کارش. از این به بعد در مکتب جهادی تربیه میشود بخیر. یک روز دیگر برای ما ضربالاجل تعیین کردند و رفتند، اما یک سرباز را پشت خانۀ ما گذاشتند که مبادا بار دیگر فرار کنیم.
اینبار موضوع برای خانوادۀ ما جدیتر شد. مادرم گفت دستبردار نیستند: «چه چاره کنیم؟» عمر* گفت: «مادر با دادن تمنا اگر نجات مییابیم، بیایید عروسش کنیم.» برادر بزرگم با پیالهای که دستش بود طرف او پرتاب کرد و گفت: «چپ باش! بیعقل! بهخاطر نجات خودمان خواهرمان را به کشتن بدهیم؟» مادرم چادریاش را پوشید و خانهبهخانۀ خویشاوندان و نزدیکان رفت و همه را از مسئله آگاه کرد. در میان خویشاوندان اما اکثریت با سپردن من به آن طالب موافق بودند. یک کاکایم که در گذشته هم با پدرم مشکل فکری داشت به مادرم گفته بود: «خوب است دیگه، مشکل چیست؟ آدمواری آمدند که دخترت را خواستگاری کنند و با نام نیک ببرند. خوش نیستی. اگر نیستی بگویم که با زور ببرندش.» بعد از دو هفته تهدید، مشاجره، خشونت و غصه و اشک در نهایت اعضای خانوادهام متقاعد شدند که برای نجات خودشان مرا به ازدواج آن طالب درآورند.
من از عروسی چیزی نمیدانستم و تازه چند سال شده بود که قاعدگی میدیدم. به هرحال مرا بهزور در یک شام تاریک تحویل مردی دادند که فقط یک ماه و چند روز پیشتر از کوه به شهر آمده بود؛ مردی خشن که هرگز بوی بد دهانش فراموشم نمیشود. در نخستین شب عروسی با مشت و لگد با من همبستر شد. فردا چشم که باز کردم خود را روی تخت بیمارستان یافتم. هیچکسی از اعضای خانوادهام کنارم نبودند. تنها دخترخانم پرستار بالای سرم ایستاد بود و سیرم به دستم تزریق میکرد. او گفت مرا نیمههای شب گذشته بیهوش آنجا آورده بودند. بعد از دو روز تداوی سر پا شدم و آن مرد مرا دوباره به خانهاش برد. یک هفته خانه ماند و سپس راهی کابل شد. عضو نیروهای بدری وزارت داخلۀ طالبان بود. هنگام رفتن گفت در کابل خانه میگیرد و مرا انتقال میدهد، اما تقریباً ۴۵ روز دیگر خبر مرگش را آوردند. در جنگ پنجشیر کشته شده بود. اما دیگر دیر شده بود و مرگش تنها میتوانست مرا از آزار و اذیت فیزیکی نجات دهد؛ زیرا من حمل گرفته بودم. نزد داکتران رفتم که سقطش کنند، اما هیچیک نپذیرفتند. پس از ۸ ماه و چند روز از مرگش، با دردی جانکاه وضع حمل کردم. دردی که اصلاً در ۱۵ سال زندگیام تجربهاش نکرده بودم. حالا صاحب یک دختر یکونیم ساله از اویم و در خانۀ خواهر بزرگم زندگی میکنم. همۀ اعضای خانوادهام کانادا رفتهاند؛ در این جغرافیا من ماندهام و تنها همین خواهر بزرگتر از خودم که در یک روستای دور زندگی میکند. شوهر خواهرم کارگر روزمزد است و چون بسیاری از روزها در بازار کار پیدا نمیکند، فرزندان خودش و دختر من گرسنه میمانند.
این روزها اجازۀ صحبت با خانوادهام را ندارم و انیس و مونسم تنها زن همسایه است که او نیز سرنوشتی مشابه من دارد. او را نیز ۳۵ سال پیشتر مانند من بهزور به عقد یک قومندان جهادی درآورده بودهاند. حالا ۸ فرزند پسر و دختر دارد، ولی بعد از ۳۵ سال هنوز به آن ازدواج رضایت ندارد.
یادداشت:
- شهاب آریایی، نام مستعار خبرنگاری در افغانستان است.
- بهمنظور حفظ امنیت افراد، در این روایت از نامهای مستعار استفاده شده است.


