موسی ظفر*
ملا سیفالدین در کابل زندگی میکند. هرچند تخصص او بمبگذاری است، اما فعلاً، به دلیل کمرونق بودن بازار انفجار، به سیفالدین وظیفه سپرده شده است تا از موزیم کابل نگهداری کند. او از این زندگی صلحآمیز خسته است و بارها تلاش کرده است تا با جلیقۀ انتحاری خودش را حلقآویز کند.
پنجشنبه گذشته ملا سیفالدین دو زن را دید که در جاده راه میروند. او، که چشمش به دیدن زن عادت ندارد، بار دیگر افسرده شد و خواست دست به خودکشی بزند. سیفالدین جلیقهاش را گرفت و به زیرزمینی موزیم رفت تا از چشمانش، که زنان را دیدهاند، انتقام بگیرد. همینکه جلیقهاش را پوشید و باتریاش را تنظیم کرد، چشمش به چراغ کهنهای افتاد، که در گوشهای زیر گرد و خاک پنهان شده بود.
سیفالدین، که در عمرش با چراغ رابطۀ خوبی نداشت، خواست برای آخرینبار چراغی را بشکند و سپس به عمرش پایان دهد. وی رفت، چراغ را برداشت و با تمام زورش آن را به دیوار کوبید. خلاف توقع او، دود کمرنگی از چراغ بلند شد و سپس «غول» ظاهر شد.
غول، که در عمر جادویی خود چنین موجود خشن و ناشستهای را ندیده بود، با ترس و لرز گفت: «آقا! من غول هستم. هرکسی مرا از چراغ بیرون بکشد سه خواستهاش را برآورده میکنم. حالا که شما حاکم افغانستان هستید از من بخواهید چه کار کنم؟»
ملاسیف باور نکرد که غول راست میگوید. او با شک و تردید به غول نگاه کرد و پرسید: «مثلاً چه کارهایی میتوانی انجام بدهی؟»
غول گفت: «مثلاً من میتوانم کشور شما را آباد کنم. رابطۀ شما را با جامعۀ جهانی خوب کنم. این موزیم را طلا بسازم. به شما بال بدهم که پرواز کنید. سیاستهای شما در قبال زنان را انسانی بسازم. مردم افغانستان را خوشبخت کنم. خلاصه هرچه شما بخواهید همان کار را میکنم.»
در بین طالبان اگر یک نفر هوشیار و عاقل بود، همین ملاسیفالدین بود. او را کسی بهآسانی فریب داده نمیتوانست. همین بود که ملا سیفالدین جانب احتیاط را پیش گرفت و خواست آرزوی اول را بهصورت امتحانی برآورده کند. او از غول یک کمپل خواست.
غول در یک چشمبههمزدن کمپل آورد و گفت: «آرزوی دوم شما چیست؟»
ملا سیف، که از دیدن کمپل شادمان شده بود، از غول خواست تا به منزل دوم برود و به محافظش بگوید که به زیرزمینی بیاید. این کار برای غول مثل آب نوشیدن بود. در آنی محافظ از منزل دوم به زیرزمینی آمد.
غول رو به ملا سیفالدین کرد و گفت: «حالا بگویید آرزوی سوم شما چیست؟ متوجه باشید که این آخرین آرزوی شماست و شانس از دست شما میرود.»
ملا سیفالدین به غول گفت: «حالا تو برو گمشو! از سر راهت دروازه را ببند. دیگر مزاحم نشو.»
اینگونه بود که افغانستان بار دیگر شانس طلاییاش برای آبادی را از دست داد!
* موسی ظفر، طنزنویس و روزنامهنگار است.


