غلامحسین الهام*
محبوبه محمدی*، ۲۷ ساله و باشندۀ اصلی شهر مزار شریف است. او تنها ۲۰ سال داشت که در بهار سال ۲۰۱۶ میلادی شامل ارتش و در ساختار وزارت دفاع ملی حکومت پیشین جذب شد. او بعد از حدود یکسال آموزش نظامی، ابتدا در بخش «احتیاط فعال» و بعد از چند ماه به یکی از بخشهای دیگر وزارت دفاع ملی تعیین بست میشود. در این هنگام او علاوهبر پیشبرد وظیفۀ رسمی، مسئولیت سرپرستی خانوادۀ هفتنفری پدرش را نیز بر دوش دارد، زیرا به گفتۀ محبوبه، پدرش به دلیل مشکلات ذهنی و روانی، مسئولیت سرپرستی خانواده را بر عهده ندارد.
محمدی بعد از چند ماه اجرای وظیفه در داخل وزارت، به گفتۀ خودش، به دلیل نداشتن واسطه یا حامی، دوباره به بخش «احتیاط فعال» تبدیل و کمی بعدتر در بخش جلب و جذب ارتش در ولایت سرپل تعیین بست میشود. اما به سرپل نمیرود و بهصورت «خدمتی» گاه در شهر مزار شریف و گاه در شهر کابل انجام وظیفه میکند.
او در ماهها و هفتههای منتهی به سقوط، با وجود فرار و ترک وظیفه از سوی شماری از همکاران مردش و پیشنهاد برخی همکارانش به او برای ترک وظیفه، به دلیل خطرات قابلپیشبینی، اما او وظیفهاش را ترک نکرد. او میگوید: «تا آخرین لحظات سقوط دولت در نیمۀ آگست ۲۰۲۱، لباس و یونیفوم نظامیام را از تنم دور نکردم.» رتبۀ او، در هنگام سقوط جمهوریت، «لومری بریدمن» بود و در بست «تورن» کار میکرد.
محبوبه نیز مانند اکثریت مطلق شهروندان از رخداد نیمۀ آگست ۲۰۲۱ و سقوط دولت چیزی نمیدانست و حتا در تصورش هم نمیگنجید؛ رخدادی که همهچیز را متحول و دگرگون کرد. سقوط دولت نهتنها زندگی محبوبه محمدی را کاملاً دگرگون کرد، بلکه او را مانند قایقی بر امواج طوفانی خود به سمتوسوهای پرمخاطرۀ مختلفی کشاند و کوبید.
محبوبه در روز سقوط بلخ، در حین انجام وظیفه و در دفتر کارش در شهر مزار شریف بود و از شنیدن خبر سقوط شهر، چنان بهتزده و شوکه شده بود که تا روزها بعد هم باور نمیکرد دولت سقوط کرده باشد. آنروز او با اضطراب و استرس از محل کار خود به خانه میرود و سرگردانی و سیهروزیهای بعدی او از همینجا شروع میشود. او میگوید بهعنوان یک افسر زن در وزارت دفاع دولت پیشین از ترس شناسایی یا بازداشت شدن توسط طالبان، اکثر اوقات در خانه میماند. اگر بیرون هم میرفت با چادری یا حجاب کامل میرفت و هرازگاهی مجبور بود همراه خانواده و یا تنهایی محل بودوباش خود را تغییر دهد.
پس از سه یا چهار ماه او احساس کرد دیگر نمیتواند اینگونه در خفا و ترس زندگی کند. بنابراین بهرغم مخالفت و نگرانی خانواده، تصمیم سختی میگیرد؛ او میخواهد بهگونۀ قاچاقی به ایران برود. او شهر مزارشریف را به مقصد ولایت نیمروز ترک میکند و با شماری دیگر، پس از سه شبانهروز پیادهروی، بالاخره به مرز بین افغانستان و ایران نزدیک میشوند، اما موانع مرزی و شلیک نیروهای مرزی ایران سبب میشود که نتوانند از مرز عبور کنند و در نتیجه، مجبور به بازگشت به ولایت نیمروز میشوند.
او میگوید: «در اثر پیادهروی طولانی از مسیرهای سنگلاخ و صعبالعبور کف پاها و حتا دستهایم را تماماً آبله زده بود و در تمام بدنم «خار» خلیده بود و تا مدتها بعد، از بدنم خار میکشیدم.» محبوبه حدود سه هفته در نیمروز میماند و بالاخره نومیدانه و با ترس و استرس از شناسایی توسط طالبان، مجبور به بازگشت به مزارشریف میشود.
محبوبه برای بار دوم تلاش میکند راهی بیابد و به ایران برود. او اینبار، هرچند با پرداخت پول بیشتر، موفق میشود از طریق یک شرکت سیاحتی و خدمات ویزا، ویزای این کشور را بهدست آورد. او، با ترس و دلهره از شناسایی توسط طالبان، به میدان هوایی مزارشریف میرود و بالاخره در ۲۶ فیبروی ۲۰۲۲ موفق به پرواز به ایران میشود.
او مجبور میشود آنجا در کارخانۀ تولید کفش و سپس در یک کارخانۀ گلدوزی برای خود کار پیدا کند. محبوبه میگوید به دلیل نداشتن جای بودوباش، شبانه در داخل کارخانه میخوابیده و صبحها، پیشتر از آمدن کارگران یا صاحبکار، محل کار را مرتب و آماده میکرده است. او بعد از حدود پنج ماه کارگری در ایران و شرایط سخت زندگیاش در این کشور، اینبار دست به تصمیم خطرناک دیگری میزند: سفر قاچاقی به مقصد ترکیه.
محبوبه بعد از پنج ماه کارگری و شرایط سخت زندگی در ایران و فقدان احساس امنیت کامل در این کشور و به امید رسیدن به مقصد امن و بهتری، پا در مسیر پرخطر و قاچاقی بهسوی ترکیه میگذارد. قاچاقبران به او و سایر همراهان هموطنش، که بعضاً خانوادههای خود را با خود داشتند، قول میدهند با تهیۀ پاسپورت و ویزای جعلی ترکیه، آنها را بهآسانی به آن کشور برسانند.
محبوبه و همراهانش از شهر قم به مقصد ترکیه حرکت میکنند. بعد از دوـسه روز سفر و گذراندن شب در خیمههای مربوطبه قاچاقبران (در مناطق کوهستانی)، بالاخره آنها را در یک خیمۀ دیگر واقع در بلندی یک کوه منتقل میکنند. آنجا محبوبه و همراهانش متوجه میشوند که بهدست دزدان (که به گفتۀ او از کردهای ایران با خانوادههایشان بودند) افتادهاند.
آنها بهصراحت میگویند: «ما دزد هستیم و شما از سوی قاچاقبران به ما تسلیم داده شدهاید و اگر میخواهید آزاد شوید، هرکدام باید معادل ۵ هزار دالر به ما پرداخت کنید.»
محبوبه میگوید: «حدود دو هفته نزد این دزدان ماندیم. آنها ما را مرتب ـالبته مردان را بیشترـ لتوکوب میکردند و آب و نان نمیدادند، مگر در حدی که نمیریم. آنها حتا خون زخمهای ناشی از شکنجه و لتوکوب اسیرشدگان را در نان و غذای ما میریختند، اجازۀ تشناب رفتن نمیدادند، در پاسخ به عذر و زاری ما میگفتند ما غیر از پول هیچ چیزی را نمیشناسیم. اگر میخواهید آزاد شوید، به خانوادههای خود زنگ بزنید تا به ما پول بفرستند.»
او میگوید این دزدان از جریان لتوکوب ما عکس و ویدیو میگرفتند و به خانوادههای ما ارسال و تهدید میکردند، اگر پول پرداخت نکنند، اعضای بدن ما را جداجدا بیرون خواهند آورد و خواهند فروخت.
محبوبه میگوید در یک صبح زود که همه در خواب بودند، طرح فرار را ریخته و از خیمه بیرون زد، اما بعد از پیمودن فاصلهای، بهعلت افتادن از صخره، دست راستش از ناحیۀ مچ شکست و با تعقیب دزدان دوباره به چنگ آنها افتاد که او را بیشتر از پیش شکنجه کردند. با اینکه بیش از یکسال از این رویداد گذشته، اما دست راست او شدیداً ناتوان است. او میگوید: «به دلیل اینکه دستم کج جوش کرده و کاملاً راست نمیشود و از طرفی توانایی عملیات دستم را ندارم، با آن کار نمیتوانم. با دست راستم حتا خودم را حمام داده نمیتوانم، وزن بلند نمیتوانم، لباسم را مجبورم با پاهایم بشویم و اگر گاه با دستم کاری کنم، شبانه درد میگیرد و خواب را از من میرباید.»
محبوبه و همراهانش بالاخره بعد از دو هفته با کمک نیروهای امنیتی ایران، از چنگ دزدان رها میشوند. او میگوید در همان روزهای نخست، دزدان تمام چیزهایی را که او با خود داشت گرفتند، حتا کفشهای او را.
محبوبه با همین وضعیت توسط نیروهای امنیتی ایران به «اردوگاه سفیدسنگ» منتقل میشوند. طی یک هفتهای که در آنجا میماند، از مسئولان اردوگاه خواهش میکند که او را به افغانستان اخراج نکنند، اما ترتیب اثر داده نمیشود.
در نهایت او به هرات منتقل میشود و بعد از دو روز اسکان در مقر سازمان ملل و حمایت نشدن از او، در ۱۹ جولای ۲۰۲۲، با ترس و استرس از انگشتنگاری و شناسایی در مسیر توسط طالبان، راهی مزار شریف میشود؛ به جایی که از آن فرار کرده بود.
محبوبه پس از نزدیک به یکسال زندگی توام با ترس و مشکلات در مزار شریف، اینبار میخواهد بخت خود را در مسیر پاکستان امتحان کند. او میگوید با تهیۀ مقداری پول قرض، از مزار به قندهار میآید و با یافتن قاچاقبر قابلاعتماد و پرداختن ۳۰ هزار کلدار، در اواخر جون ۲۰۲۳ موفق به فرار به کویتۀ پاکستان میشود؛ جایی که حتا یک نفر دوست و آشنا ندارد. بعد از حدود یک ماه زندگی در این شهر، به کمک قاچاقبر دیگر به اسلامآباد، پایتخت پاکستان میآید. او، پس تحمل مشقتهای زیاد، اکنون در این شهر در اتاقی تاریک و کرایی زندگی میکند.
محبوبه محمدی وقتی از موقعیت و وضعیت زندگی خود قبل از سقوط دولت صحبت میکند، گلویش را بغض میگیرد، صدایش میلرزد، آه میکشد و میگوید: «کجا بودیم و به کجا رسیدیم؟» محبوبه هرچند از اینکه از زیر سایۀ ترس و تهدید طالبان موفق به فرار شده است اندکی احساس راحتی میکند، اما او در این شهر با مشکلات تازهای از جمله نداشتن هزینۀ بودوباش، امکان کار، احساس امنیت لازم، ندانستن زبان و دوری و بیخبری از خانواده، مواجه است.
او میگوید هرچند دیگر آن دختر شاد و نترس قبلی نیست، ولی برای دستیابی به اهدافش و رسیدن به مقصدی امن و بهتر، از هیچ تلاشی فروگذار نخواهد کرد.
یادداشت:
– غلامحسین الهام، خبرنگاری آزاد افغانستانی در پاکستان است.
– بهمنظور حفظ امنیت فرد، در این روایت از نام مستعار استفاده شده است.


