آلمابیگم* 

مکتب دریچه از طریق‌ مکتب‌های خانگی خود دنبال آموزش مادران و زنان سال‌مندی بوده است که‌ یک عمر رؤیای سواد، خواندن و نوشتن داشته‌اند، اما مجالی برای تحقق این آرزو پیدا نکرده‌اند. مکتب‌های خانگی دریچه نه‌تنها دختران بازمانده از درس و آموزش را ‌گِرد آورده است، بلکه مادران، مادرکلان‌ها، عمه‌ها، خاله‌ها، خانم کاکا و حتی خانم همسایۀ این دختران نوجوان را نیز به فراگیری سواد ‌واداشته است. ‌زمانی که گزارش صنوف جانبی یعنی گزارش برنامۀ سوادآموزی می‌رسد، من و دست‌اندرکاران بخش فنی دریچه با علاقه‌مندی ویژه ‌ویدیوها، عکس‌ها و کارخانگی‌های این مادران را بررسی می‌کنیم تا روند پیشرفت سوادآموزی آنها را ارزیابی کنیم. از تلاش ‌این زنان برای خواندن و نوشتن نشان می‌دهد که زنان افغانستان ‌عاشق خواندن و نوشتن، ‌تجربۀ فضاهای تازه و پیشرفت‌‌اند، اما دست تقدیر یا دست هر ستم‌باره‌‌ای که بوده، فرصت‌های آنها را ‌ربوده است.  

دختران دورۀ لیسه، ‌علاوه‌بر خواندن دروس خود‌، مکلف به آموزش یک نفر از خانوادۀ خود شده‌اند که از آن جمله‌ چند مورد ‌به‌طور خلاصه روایت می‌شود: 

  • جمیله* یک تن از شاگردان مکاتب خانگی کابل، علاوه‌بر دروس خود‌، مسئولیت آموزش عمۀ ۵۴ ساله خود را برعهده گرفته است. عمۀ جمیله صاحب هفت فرزند است که همه‌ صاحب خانه و زندگی‌اند، اما از آن جمله تنها سه پسر و یک دخترش باسواد و سه دختر بزرگتر او از نعمت سواد محروم شده‌اند. به قول مادرشان ‌خوری‌گل*‌، روزگار سنگین آنها را نگذاشته و نمی‌گذارد که به رؤیای درس و تعلیم خود بیندیشند، چه برسد که به آن دست بیابند. خوری‌گل دوست دارد کتاب بخواند. او می‌گوید در طفولیت فرصتی برای به درس و تعلیم نداشته و مجبور بوده دست مادر خود را از کار خانه سبک کند و از این‌رو به ثواب رسیده نه به سواد. ‌می‌گوید دوست دارد از اسرار کتاب‌های قطور ‌سر دربیاورد. جمیله به عمه‌اش مضمون دری صنف سوم را تدریس می‌کند. عمه‌اش، بعد از ختم درس‌ها، آن را در کتابچۀ خود رو‌نویسی می‌کند و همین‌طور دوست دارد، علاوه‌بر خواندن، راز نوشتن را نیز کشف کند.  
  • صدیقه* از مکتب خانگی بلخ مسئولیت تدریس و آموزش مادر خود را بر دوش گرفته است. مادرش ۴۸ ساله است و تنها می‌تواند پارۀ سی‌ام قرآن را ‌بخواند. مادر صدیقه که آسیه* نام دارد دختر یک ملا‌ست. آسیه دروس ابتدایی را نزد پدرش در مدرسه فراگرفته است، اما فرصت خواندن و نوشتن کتاب‌های مکتب فرانرسیده خواستگار دروازۀ پدرش را تک‌تک زده است. بعد از نامزدی، او نتوانسته به مدرسه یا مکتب برود، زیرا ‌خُسران او رفتن عروس به مدرسه و مکتب را ننگ می‌دانسته‌اند. آسیه می‌گوید در همان دوران نوجوانی می‌دانسته که استعداد خوبی دارد و آرزو داشته ‌روزی فرصت ادامۀ درس و تعلیم ‌داشته باشد، اما زایمان پی هم و داشتن کودکان کوچک و زیاد،‌ هرنوع فرصتی را از او سلب کرده و او تا ۴۸ سالگی منتظر مانده است تا خواندن و نوشتن را بیاموزد. حالا که دخترش ۱۶ سال دارد و بنابر پالیسی گروه طالبان‌ از رفتن به مکتب منع شده است، او را در خانه تحت آموزش گرفته است تا نه‌تنها دل خودش تسلی یابد، بلکه رؤیای ناتمام مادرش نیز به ثمر برسد. صدیقه و مادرش از کتاب‌های سوادآموزی استفاده می‌کنند، کتاب یکم و دوم را تمام کرده و حالا به کتاب سوم رسیده‌اند. مادر صدیقه واقعاً با‌استعداد است و بعضی کلمات را قشنگ ادا می‌کند. در طول هر ماه صدیقه از خواندن مادرش ویدیو می‌گیرد و با دست‌خط مادرش یکجا به ما می‌فرستد. 
  • سلما* از یکی از مکاتب خانگی تخار از آموزش خانم کاکای خود گزارش می‌فرستد. خانم کاکای سلما که زن اول کاکای او است به‌خاطر بی‌توجهی شوهرش دست از زندگی کشیده و در گوشۀ عزلت پناه برده است. او‌ در این کنج انزوا بارها سعی کرده است قرآن و یا کتاب‌های دیگری را بخواند، اما، به گفتۀ خودش، از همان ابتدا معمار زندگی‌اش خشت اول‌ او را کج نهاده است و او از نعمت خواندن و نوشتن بی‌بهره و دور بوده است. اما سلما به او اطمینان داده که‌ هرچند دیر اما آموزش سواد برای او ‌ممکن شود. سلما از الفبا و از آموزش خشت‌های اول سواد به او شروع کرده است. در ظرف سه ماه خانم کاکای سلما که قمرضیا* نام دارد حروف را یکایک تشخیص داده و آهسته‌آهسته به کلمات را می‌خواند. او‌ خواندن کلمات ابتدایی را دوست دارد. وقتی حروف د-ر-خ-ت را یکجا می‌سازد و از آن درخت به وجود می‌آید، شگفت‌زده می‌شود و دوست دارد تمام کلمات موجود در کتاب‌ها را هجا کند و کلمات جدید را فراگیرد. اما بعضی کلمات او را دچار ‌اندوه می‌سازد؛ او از یکجا ساختن حروف س-ف-ر به یاد تک پسرش می‌افتد که حالا در کشور ایران کارگری می‌کند، اما دست‌رنج او‌ را پدر و مادراندرش می‌خورد، نه مادر واقعی‌اش. 
  • من نیز به صف دختران آموزش‌دهنده پیوستم و آموزش خانم همسایه‌ام، صالحه* را بر دوش گرفتم. ‌او ‌‌مادر نُه فرزند است: هشت دختر و یک پسر. من اما به‌خاطر احترام به او بی‌بی‌حاجی می‌گویم. پنج دخترش ازدواج کرده و سه دختر دم بخت دارد که هر‌کدام در صنوف نهم، دهم و یازدهم مکتب دریچه درس می‌خوانند. بی‌بی‌حاجی در اصل دوست دارد به بهانۀ درس خواندن ساعتی را از خانه بیرون بزند. او می‌گوید‌ ‌کاش در جوانی خود به این موهبت پی برده بود و به بهانۀ مکتب و مدرسه می‌توانست ساعتی از خانه بیرون بزند. او می‌گوید سال‌ها طی شده است و او تازه پی برده است که‌ باید زودتر سواد و خواندن و نوشتن را فراگرفته بود. بی‌بی‌حاجی می‌گوید دختران زیادی از محلۀشان به مکتب می‌رفته‌اند، اما او با مادرش لج کرده و در خانه می‌نشسته است و فکر می‌کرده با شوهر کردن صاحب همه‌چیز شده و از هر نوع زحمتی خود را خلاص خواهد کرد. او ۶۲ ساله است. نمازهای خود را سر وقت می‌خواند و گمان می‌کند که دعای او جابه‌جا مستجاب می‌شود. گاهی به من می‌گوید: «تو به مه درس بته. مه یاد بگیرم. دعا می کنم خدا دیدار خانۀ خود را نصیبت کند.» من هم ‌جواب می‌دهم: «همین‌که تو خواندن بیاموزی، برای من خیلی با‌ارزش است.» من و ‌‌بی‌بی‌حاجی ‌حالا کتاب دری صنف پنجم را می‌خوانیم. او خواندن شعرها را دوست ندارد. بیشتر دوست دارد نظم‌ها را بخواند و جاهایی که از موضوعات دینی بحث شده باشد، او را به وجد می‌آورد. 

* آلمابیگم، نام مستعار زنی دانش‌آموخته در افغانستان است.   

Leave a comment