مهتاب صافی*
هشتساله بودم. تابستان بود و صدای ماشین خیاطی مادرم را میشنیدم. از او پرسیدم برای چه کسی لباس میدوزد. جواب داد: «برای مهسا*، دختر راضیه* جان.» گفتم: «تکهاش مقبول است؟» گفت: «آره، رنگش سرخ است.» با خود فکر میکردم، من که هیچ رنگی را ندیدهام این سرخ را چطور بدانم چه رنگی است. از کودکي نابینا بودهام، ولی صداها را خوب تشخیص میدهم. حتا همین صدای ماشین خیاطی مادرم را دوست دارم. مادرم بعضی وقتها لباسهای همسایههایمان را میدوخت تا با درآمد آن برای ما غذا تهیه کند. آن روزها در سرپل زندگي میکردیم. پدرم آمد و میخواست ماشین خیاطی دستی کهنۀ مادرم را از او بگیرد و آن را برای تهیۀ مواد مخدر بفروشد. پدرم از چندین سال به اینسو معتاد به مواد مخدر بود. مادرم نگذاشت که ماشین خیاطیاش را بفروشد، برای همین پدرم او را لتوکوب کرد. مادرم چیغ میزد و گریه میکرد. من نمیتوانستم چیغهای او را بشنوم. وارخطا شدم، نتوانستم تحمل کنم. از اتاق برآمدم. از روی پلههای دهلیز پایین میشدم، که افتادم. سرم ضربه دید. بیهوش شده بودم. وقتی به هوش آمدم، فقط صدای گریۀ مادرم را میشنیدم. او مرا دوست داشت. همیشه مواظبم بود.
من به فکر خودم نبودم، از مادرم پرسیدم، پدرم زیاد لتش کرده، گفت: «نه، ولی ماشین را برد.» مادرم هیچ وقت نمیتوانست در مقابل پدرم چیزی بگوید. اینهمه غم و رنج باعث میشد که همواره فشار خون بلند داشته باشد. یک بار که مورد حملۀ عصبی قرار گرفت، بدنش فلج شد. چند ماه زنده بود، ولی آخرش فوت کرد. من در آن زمان نهساله بودم که درد بیمادری را تجربه کردم.
حالا من مانده بودم و سه برادر و پدر معتادم. پدرم حالا دیگر بهجای مادرم به من فحش میداد و دست به لتوکوبم میزد. دو برادرم به صفوف اردو پیوستند و خیلی زود کشته شدند. برادر دیگرم کار زبالهگردي میکرد. در خانه کسی نبود که صدای مرا بشنود. یک زن همسایه داشتیم به نام شمسیه*، زنی خیلی خوبی بود. بعضی وقتها میآمد و حالم را میپرسید.
بار اول که پریود شدم هیچ نمیفهمیدم چه حالی دارم. کمرم درد میکرد و میفهمیدم مادۀ چسبناکی از بدنم خارج میشود. زیاد ترسیده بودم. کنار دیوار ایستادم و با صدای بلند نامِ خاله شمسیه را فریاد زدم. او باعجله به خانه آمد. وقتی حالم را دید، گفت: «وای به چه حالت رسیدی دختر؟» گفتم: «چه شده؟ کار بدی انجام دادم» گفت: «نه، بیا با من.» او به من آب داد تا خودم را بشویم و بعد از بین لباسهایم دو تای آن را که کهنه بود، پیدا کرد و تکههایی از آن پاره کرد و داد که استفاده کنم. او برای من تمام چیزهایی را که در مورد زنان وجود داشت، توضیح داد.
وقتی ۱۷ساله شدم، پدرم مرا در بدل ۳۰۰ هزار افغانی به یک مرد ۶۴ سالۀ دارای معلویت بینایی به همسری داد. شوهرم مرا از سرپل به ولایت جوزجان آورد. با شوهرم زندگی جدید را آغاز کردم. او آدم خوبی بود. وقتی غذا از پيشم میسوخت، شور یا بینمک میشد، یا نمیتوانستم خانه را تر و تمیز کنم چیزی نمیگفت. مرا لتوکوب نمیکرد. شوهرم کراچی دستی داشت و روزانه ۱۰۰ افغانی کار میکرد. باردار که شدم، هیچ چیز مناسبی برای خوردن نداشتم. وقت زایمانم که رسید، من که چیزی نمیدیدم، فقط درد میکشیدم. به شوهرم گفتم مرا نزد داکتر ببرد، او گفت: «پیسه ندارم، بهتره در خانه تولد کنی.» من حتا لوازم ابتدایی برای زایمان نداشتم. خودم را روی دوشک خانه انداختم و آنقدر درد کشیدم تا طفلم به دنیا آمد. شوهرم ناف طفلم را برید و طفل را در آغوشم داد. چیزی برای خوردن نداشتم. از درد زیاد بیحال افتاده بودم. این حالت پنج بار بر سرم آمد و هر بار من در خانه تولد کردم.
چون غذای درست نمیخوردم شیر کافی هم نداشتم و کودکانم تا صبح گریه میکردند. از گرسنگی برایشان نان در آب جوش تر میکردم و میدادم. گفتم فقط زنده بمانند. نمیتوانستم ببینم و یک دخترم در تنور افتاد و پایش سوخت و حالا در وقت راه رفتن میلنگد. دخترانم و پسرم کلان شدند. پسرم در ماه میزان ۱۴۰۱ قاچاقی به ایران رفت. من، شوهر پیرم و چهار دخترم ماندیم.
چهار سال پیش نام خود را در ریاست شهدا و معلولین ثبت کردم. سالانه به من و شوهرم ۱۲۰ هزار افغانی میدادند. یک نهاد ترکي هم بود که برای نابینایان مواد غذایی کمک میکرد. ولی وقتی طالبان آمدند، نام شوهرم را از فهرست کشیدند و حالا سالانه فقط ۱۸ هزار افغانی سالانه دریافت میکنم. نهاد خیریۀ ترکي نیز افغانستان را ترک کرد و دخترانم، که صنف ۷ و ۸ مکتب بودند، از مکتب بازماندند. شوهرم آنقدر ضعیف شده است که از پس هیچ کاری برنمیآید. حالا من ماندهام و ۱۸ هزار افغانی که سالانه برایم میرسد. این پول را باید تا آخر سال برسانم. دیگر چه کاری میتوانم بکنم؟
یادداشت:
– مهتاب صافی، گزارشگر زنتایمز در افغانستان است.
– بهمنظور حفظ امنیت افراد، در این روایت از نامهای مستعار استفاده شده است.


