صبا مسیح*
نامش پریسا*ست. بیست و پنج بهار از عمرش گذشته است. زادگاهش لعلوسرجنگل غور است. در شهر نو کابل آرایشگاه دارد.
محمدنبی*، پدر پریسا، که در دور اول حکومت کرزی از ایران میآید، معتاد بوده است. آناهیتا*، مادر پریسا، بارها سر این مسأله با محمدنبی جنجال میکند و سرانجام قهر کرده خانۀ پدرش میرود. آناهیتا در فصل گندمدور در هر خانه آشار میشود تا نسیم* و پریسا نیز از نان آشاری مستفید شوند و زمستانها طویلۀ حیوانات مردم و قوتوهای بز و گوسفند این و آن را تمیز میکند. یک روز زمستانی، که برف سنگین میباریده، طویلهخانۀ خادمبیگ* را تمیز میکند و رحیمه*، عروس خادمبیگ به او صد افغانی کرایه میدهد. آناهیتا آن را به پسرش نسیم میدهد که کرایۀ آخوند مسجد را بدهد. نسیم را از طرف زمستانها پیش شیخ انور میفرستاده که قرآن بیاموزد. نسیم که شب به خواب میرود، پدرش صد افغانی را از جیب او میدزدد و شبانه میرود و تریاک میخرد. بعدها دزدیدن محمدنبی از خانه زیاد میشود؛ بهگونهای که یک سیر، دو سیر گندمی را که زنش از سروپای منطقه مزد کارگریاش خانه میآورده، او آن را میدزدیده و میفروخته و با قیمت آن تریاک میخریده است.
در منطقۀ سُفلا که حدود بیست خانه بوده، کمازکم دهـدوازده تن معتاد داشته که این وضع عادی تلقی میشده است. همه آناهیتا را سرزنش میکردند: «دیوزده خیر است که شوهرت معتاد است. نصف خاتونها شوهر معتاد دارند. نام خدا بچه داری، زحمت بکش. کار کن. اولادت کلان شد، ترا نان میدهد.»
آناهیتا سه بار محمدنبی را به کمپ ترک اعتیاد در کابل میبرد، اما هر بار که از کمپ میبرآمده و منطقه میآمده، یک ماهی دوام نمیآورده تا دوباره به مواد رو میآورده است. بعد از یک ماه چهرهاش دوباره زغالی و تنش بویناک و بینظافت میشده است. مردم میگفتند که محمدنبی دوباره شروع کرده است.
آناهیتا از این وضعیت به تنگ میآید، خانۀ پدرش میرود. فرزندانش هم مادرشان را رها نمیکردند. آناهیتا اگر آنها را لت هم میکرد، از پشتش میرفتند. نامادری و برادران آناهیتا هم از این وضع خسته شده بودند و آناهیتا و فرزندان بیادبش را تحمل نمیتوانستند؛ چون نسیم هرجا که میرفت، چیزی از مردم میدزدید. آخِرها از موترهای باربری بسکویت و کیک و هرخوراکی میدزدید. یک بار که راننده متوجه سرقت او میشود، نسیم را بهشدت لت و پیراهنش را چیرچیر میکند.
چند ماه بوده که آناهیتا گم میشود. مردم که از نسیم و پریسا میپرسند که مادرشان کجا رفته، آنها میگویند که از اینجا گفت خانۀ پدربزرگمان میرود؛ ولی آنجا نرفته. هیچکس نمیدانست که او کجا رفته است. مردم میگفتند که با مردی سالخورده فرار کرده است. آخرینبار خبر گنگی رسید که آناهیتا ایران رفته است؛ اما بهراستی کسی دقیق نمیداند که آناهیتا کجا رفته. کسی از زندگی و مردگی او خبر ندارد. از رفتن مادرش هفده سال میگذرد.
نسیم و پریسا در آن اواخر از پشت مادرشان نمیرفتند. گاهی در یک خانه و گاهی در خانهای دیگر شکمشان را سیر میکردند.
نسیم که خبر میشود مادرش در ایران است، روزی سوار کاماز شده از منطقه میرود. پریسا نمیداند که برادرش کجاست و چه میکند. آیا مادرش را پیدا کرده است، نمیداند.
محمدنبی اصلاً خم به ابرو نمیآورد که زن و فرزندانش او را ترک کردهاند. فقط گاهی در حالت نشئگی میگوید: «کنچینی اولادهایم را چرا برد؟»
پریسا به دنبال مادرش میبرآید؛ ولی در کابل ماندگار میشود: «گیر خالهزهرا* افتادم. مرا برد خانهاش که از نوزادش محافظت کنم. او دکان آرایشگری داشت. از همینجا کارم شروع شد.»
خالهزهرا که شوهرش نیوزلند بوده، خارج میرود. آرایشگاه خود را به پریسا واگذار میکند. پریسا به کمک سازمان پاملرنه حرفۀ آرایشگری را میآموزد و به آرایشگاه سروسامان میدهد. کارمند استخدام میکند و کارمندانش موردهای ساده از قبیل رنگ مو، لاک ناخن و میکاپ را انجام میدهند. خودش بخش تتو و کاشت ابرو را پیش میبرد.
با سقوط کابل و آمدن طالبان، شمار آرایشگاهها کم میشود: «سیمین دوستم ایران رفت. وسایل سالنش را من خریدم. خیلی هزینه کردم. حدود سه صدهزار افغانی از وسایل سالون سیمین را من خریدهام.»
او پنج کارمند دارد و کارمندانش هم بهنوعی مثل خودش بیخانوادهاند. پریسا حالا دربارۀ فرمان جدید طالبان مبنی بر بستهشدن آرایشگاهها نومیدانه میگوید که نمیداند اکنون چگونه زندگیاش را بگذراند: «هیچچیزی نداشتم. با خون دل به اینجا رسیدم. در واقع شغلم زندگیم است. زندگیام را از من میگیرند.» بعد از کمی سکوت اضافه میکند: «مجبوریم جایی برویم که زمینۀ دوباره شروعکردن باشد؛ شاید پاکستان بهتر باشد. آنچه دربارهاش از اینطرف و آنطرف پرسیدهام، میگویند که کارهایی مثل تتوکاری آنجا کم است. ولی مطمئن نیستم.»
انگار دوباره کودکیهایش برگشته، آزارش میدهند. پلکهایش را رویهم میفشارد و قطرۀ اشکی از گوشۀ چشمش میلغزد و آرامآرام گونۀ استخوانیاش را طی میکند و روی دستش میچکد. در کلک راستش انگشتر نقره است؛ همان انگشتری که سالها قبل پدر برای مادرش از ایران هدیه آورده بوده است. مادرش که میرود، انگشتر را لب طاقچه میگذارد. پریسا آن را پیش خود نگه داشته است. این تنها یادگاری است که از خانوادهاش دارد. پریسا در تنهاییهایش به همۀ آنها فکر میکند: «دلتنگشان میشوم؛ هفده سال است که از نسیم و مادرم خبر ندارم. فقط شنیدهام که پدرم هنوز معتاد و در دهکدهای دورافتاده چوپان است. دلم برایش میسوزد. میخواستم پاییز امسال منطقه بروم و پدرم را پیش خودم بیاورم؛ ولی حالاکه آرایشگاهها را میبندند، خودم بیکس و کار میشوم.»
یادداشت:
ـ بهمنظور حفظ امنیت افراد، در این متن از نامهای مستعار استفاده شده است.
ـ صبا مسیح، نام مستعار دانشجویِ سال دوم رشتۀ خبرنگاری است.


