مهسا الهام* مهتاب صافی* ثناعاطف* 

اشاره: پس از تسلط گروه طالبان بر افغانستان، زنان به گونۀ سیستماتیک هدف سیاست‌های حذفی و تبعیض‌آمیز  قرار گرفتند. فرصت آموزش، کار، گشت‌وگذار آزاد و حضور و مشارکت در حوزۀ عمومی از آنها سلب شد. هرچند زنان هرگز به مقررات و فرامین طالبانی گردن نگذاشتند، اما کارزار آنها هنوز از سوی جامعۀ افغانستان و جامعۀ بین‌المللی مورد حمایت و پشتیبانی لازم قرار نگرفته است. کارزار زنان در برابر ایدئولوژی زن‌ستیز طالبانی همچنان ادامه دارد و دیر یا زود نداهای حق‌طلبانۀ آنها شنیده خواهد شد و به صدای اصلی برای تغییر در وضعیت و مناسبات سیاسی و اجتماعی جامعۀ امروز افغانستان بدل خواهد شد. 

به مناسبت سالگرد دوسالگی قدرت‌گیری گروه طالبان، در این مجموعه روایت به سرگذشت شش زن با پس‌زمینه‌های متفاوت پرداخته شده است تا روزنه‌ای باشد به جهان زنانِ تحت حاکمیت ظالمانۀ طالبان و بازتاب رنج‌ها، مبارزات و خواست‌های آنان. 

نام: ظریفه* 

سن: ۳۶ ساله 

ولایت: هرات 

وظیفه: تجارت‌پیشه 

من پانزده سال است‌‌ که، به‌حیث یک تجارت‌پیشه، ‌کارگاه تولیدی خودم را دارم. شوهرم ایران زندگی می‌کند. ‌مادرم و هفت فرزند دارم. 

در تاریخ ۳۰ جوزای ۱۴۰۲ ‌وقتی به‌خاطر کارهای رسمي تجارتم به ‌اداره‌ای دولتي رفته بودم، یکی از افراد استخبارات طالبان مرا متوقف‌ کرد و گفت: «چرا بدون محرم شرعي آمدي؟» گفتم: «من محرم شرعی مرد ندارم، شوهرم در ایران است.» عصبانی شد و گفت: «تو همرای یک مجاهد زبان‌بازی می‌کني؟» او مرا توهین و تحقیر کرد و بعد به افراد‌ش امر کرد‌ که مرا بازداشت کنند. آنها بازداشتم کرده با خود بردند. تصور می‌کردم دوباره آزادم می‌کنند و ‌‌یک سوء تفاهم است. ولی آنها اصلاً به حرفم توجه نکردند. مرا به یکی از توقیفگاه‌های شهر هرات بردند. مدت چهار روز اصلاً به پروندۀ من رسیدگي صورت نگرفت.  

در آن چهار روز آمر حوزه نبود. وقتی که از رخصتی برگشت و  دوسیۀ مرا بررسی کرد، ‌بار دیگر مورد بازجویی قرار گرفتم. آنها می‌گفتند چرا مرد همراهم نیست و حجاب اسلامی را رعایت نکرده‌ام. در حالی که من چپن به تنم بود، ولی چادري نداشتم. باز هم ‌خود را نباختم و به تمام سؤال‌های‌شان جواب دادم. بالاخره به ضمانت یکی از اقاربم آزاد شدم. من از کارم دست نکشیدم. دوباره کارم را از همان روزی شروع کردم که از زندان آزاد شدم، اما ترس دارم که بازهم راه مرا نگیرند که چرا حجاب ندارم. هرچند در افغانستان هیچ خانمی بی‌حجاب نیست یا مانتو دارن یا چپن دراز و یا چادر دارن که همه حجاب است، ولی تعریف آنها از حجاب فرق دارد. 

تنها طالبان نیستند، حتا مردم عادي هم رفتار شبیه طالبان را با زنان دارند. چند ماه قبل  وقتی که می‌خواستم خانه کرایه کنم کسی برایم خانه نمی‌دادند؛ می‌گفتند ‌شوهر، برادر یا پدرت باید باشد که متاسفانه هیچ‌کدام‌شان نبودند و با مشکلات و جنجال خانه پیدا کردم‌. همسایه‌ها ‌گفتند این خانم تنهاست و مرد ندارد و به این‌گونه هزاران مشکل برایم خلق کردند.‌ طالبان با اینکه از اسلام حرف می‌زنند، اما هنوزم در چوکات اسلام ‌رفتار نمی‌کنند‌. در این وضعیت هیچ کاری پیش نمی‌رود. امیدی به آینده هم وجود ندارد. 

نام: سمیرا* 

سن: ۲۲ ساله 

ولایت: هرات 

وظیفه: دانشجو 

تابستان ۱۴۰۱ بود. من با خانواده‌ام‌ مهمانی رفته بود‌م و به ایست بازرسی پل مالان که رسیدیم طالبان ما را ایستاد کردند. پدرم ریش دوست ندارد و فقط سبیل می‌ماند. من و خواهرم هم چادر کوچک پوشیده بودیم. هوای هرات به‌شدت گرم بود. طالبان وقتی داخل موتر چراغ انداختند، ما را بسیار توهین و تحقیر کردند. به پدرم گفتند‌: «این چه حال است؟ زنان شما چرا به این حالت است؟» پدرم گفت: «شب است و داخل موتر معلوم نمی‌شود و هوا هم خیلی گرم است. غیر از شما کسی جرئت نمی‌کند داخل موتر ما چراغ بیندازد. طالب عصبانی شد. پدرم را از موتر پایین کرد و هرچه ناسزا و دشنام از زبانش بیرون می‌شد، به پدرم گفت. آنها به‌خاطر ریشش هم به او توهین کردند. من در وضعیت‌ بین عصبانیت و ناراحتی بودم. دلم می‌خواست از موتر پایین شوم و از حقم دفاع کنم. وقتی به پدرم گفت او بی‌ناموس است که دخترانش آن‌طوری از خانه بیرون می‌کند‌، او ‌عصبانی شد و با ‌طالب دعوا کرد. 

ترسیدم که پدرم را زندانی ‌کنند. برای همین در داخل موتر خاموش نشستم.‌ هرچه حرف و ناراحتی داشتم در دلم عقده کردم و بغض کردم، اما نتوانستم چیزی بگویم. بالاخره پس از یک درگیری لفظی و توهین زیاد اجازه دادند که حرکت کنیم.‌ از این موارد بارها برای ما اتفاق افتاده است که هربار ‌بی‌ هیچ توهین شده‌ایم‌. ‌شرایط بسیار دشوار است. انسان فکر می‌کند که اصلاً در کشور خود زندگی نمی‌کند. حس می‌کنیم یک جای دیگر است و ما بیگانه‌‌ایم. ‌این‌جا دیگر برای ما وطن نمی‌شود و حس می‌کنم که دیگر از این خاک نیستیم. ‌احساس بیگانگی به من دست می‌دهد. 

خاطرات‌ تلخی را که از این دوره دارم هرگز فراموش نمی‌کنم و امیدوارم روزی کشور ما از دست اینها خلاص شود تا من بتوانم آزادی را که می‌خواهم بازیابم؛ آزادی که در چوکات ‌شریعت باشد نه اضافه‌تر از آن. ‌حسرت روزهایی را می‌خورم که آزادانه به پارک می‌رفتم. با خانواده غذا خوردن می‌رفتیم و شاد بودیم ترس و هراسی نداشتیم. ‌گاهی ‌که از کنار پارک می‌گذرم، قلبم یک رقم دچار حسرت و ‌درد ‌می‌شود.  

طالبان چیزهای بسیار اندکی را که باعث پیشرفت افغانستان و سبب انکشاف ذهنی، فکری و فرهنگی مردم است از مردم گرفته است. ‌افغانستان ‌‌به‌طرف سیاهی و تباهی روان است. همین‌حالا خیلی از چیزها را ‌از دست داده است که اگر جریان می‌داشت می‌توانستیم به آیندۀ آن امیدوار باشیم. اگر ‌روزی طالب برود، که خدا می‌داند چه وقت باشد، ‌هم اینجا وطن سابق ما نمی‌شود، مگر می‌توانیم بعد از این‌همه سال از صفر آغاز کنیم؟! 

نام: زلیخا* 

سن: ۴۶ ساله 

ولایت: جوزجان 

وظیفه: کارمند مؤسسۀ خارجی 

شوهرم برای یک دفتر امریکایی به‌عنوان راننده‌ کار می‌کرد‌. معاش خوبی می‌گرفت. ولی ۱۰ سال قبل وقتی طرف وظیفه می‌رفت، توسط طالبان کشته شد. از او برایم دو پسر به جا ماند. هنوز جوان بودم، اما در قوم ما رواج است‌ که زن بیوه نباید ازدواج مجدد بکند. آنها می‌گویند که زن باید تا آخر عمر به نام شوهر اول خود زندگي کند. من هم ازدواج نکردم و ترجیح دادم کودکانم را، که هنوز خیلی کوچک بودند، کلان کنم.  

خودم کار کردم و نیازمندی‌های فرزندانم را برآورده کردم. توانستم در یکي از مراکز آموزشي، که از سوی امریکایی‌ها ایجاد شده بود، به نام «لینکن» وظیفه گرفتم. در آنجا به من ۱۰۰ دالر معاش می‌داد و کودکان مناطق ما به‌طور رایگان آنجا درس می‌خواندند. ولی قبل از آمدن طالبان، وقتی آمریکایی‌ها افغانستان را ترک کردند، آن مرکز هم بسته شد. بعداً طالبان تمام وسایل آن‌ را غارت کردند و بعضی وسایل را به قیمت ارزان به فروش رساندند. 

من بعد از بسته شدن آن مرکز در یک مؤسسۀ خارجي وظیفه گرفتم. اما در ماه قوس طالبان کار زنان را در مؤسسات ممنوع اعلام کردند. من مجبور بودم‌ باز هم برای سیر کردن شکم کار ‌کنم. برای همین مجبور شدم‌ به خانه‌های مردم بروم و لباس‌های آنها را بشویم. در خانۀ کرایی زندگی می‌کنم و به‌سختی مصارفم را تامین می‌کنم.‌‌ به آینده امیدوارم‌؛ به اینکه ‌طالبان بروند و دوباره مثل سابق دولت داشته باشیم و حق زندگي. 

نام: شکوفه*  

سن: ۳۲ 

ولایت: جوزجان  

وظیفه: معلم سابق 

چندین سال به عنوان معلم در مکاتب دولتی و خصوصی کار کردم. ماهانه ۸ تا ۹ هزار افغانی درآمد داشتم. اما با آمدن طالبان معلمان حق‌الزحمه‌ای همه برکنار شدند و ‌مکاتب خصوصی نیز با مشکلات اقتصادی مواجه شد. به این ترتیب من‌ هم بیکار شدم. من سند لیسانس از رشتۀ تکنالوژی کیمیاوی‌ از دانشگاه دولتی ولایت جوزجان دارم. همسرم در اوایل گِلکار بود و گاه‌ کار‌گری می‌کرد. اما با بالا کردن وزنه‌های سنگین در گِلکاری، پخسه زدن و خشت بالا کردن حالا یک سال است که دچار دیسک کمر شده است. گردنش را در مزار شریف جراحی کردیم. او خیلی کم می‌تواند حرکت کند. 

در ‌حویلی ‌کوچک، دارای یک اطاق و یک تشناب‌، زندگی می‌کنم که از ‌یکی از اقاربم است. اینجا برق ندارد.‌ زمانی که وظیفه داشتم در یک حویلی‌ کرایی نسبتاً خوب زندگی می‌کردم. از آنجا هم ۵ هزار قرضدار شدم. کرایه داده نمی‌توانستیم. بل برق هم آمده بود. از چند ماه ما ۴ هزار افغانی شده بود. ‌یک بایسکل کهنه از شوهرم بود و بعضی از وسایل دیگر را فروختم و بل برق را پرداختم. نشد‌ آنجا بمانیم؛ صاحب خانه ما را ‌کشیدند. مجبور شدم‌ به‌خاطر ‌مصارف خانه‌ از مردم قرض بگیرم. مبلغ ۱۵ هزار افغانی قرضدارم. مردم غریب شده‌اند و دیگر کسی برایم قرض نمی‌دهد. از ‌دکان پیش خانه مواد خوراکه‌ قرض گرفته‌ایم و مبلغ ۲ هزار افغانی به او قرضدار شده‌‌ایم. پول نیست برایش بپردازم. 

حالا ‌در خانۀ ما فقط ‌کمی آرد ‌مانده. پول هم ندارم‌ که مواد خوراکی تهیه کنم. دو کودک دارم. دخترک بزرگم بعضی وقت‌ها دچار ضعف می‌شود. ۱۰ روز پیش دو بار دچار ضعف شد. بی‌هوش شد و دستانش سرد شدند. به شفاخانۀ دولتی ‌بردم و داکتر برایم گفت‌ به دخترم غذای مقوي بدهم. من گریه کردم، چون ‌برای سیر کردن شکم‌شان نان ندارم، چه برسد به اینکه غذا مقوی برای‌شان بپزم. این هفته نیز دو بار ضعف کرد. وقتی بی‌هوش می‌شود، فقط دست و پایش را می‌مالم و بالای سرش گریه می‌کنم، بعد از ده دقیقه دوباره بیدار می‌شود.   

شوهرم و مادر شوهرم و دخترم مریض‌اند. مادر شوهرم هم زیاد ضعیف شده، چند ماه است گوشت نخورده‌ایم. برایم عذر کرد‌ که کمی گوشت بخر و بپز‌. ‌فقط ۱۰۰ افغانی پیشم مانده بود. گوشت گوساله و گوسفند ‌خریده نمی‌توانم، گوشت مرغ هم کیلوی ۳۰۰ افغانی ‌است. رفتم ۵۰ افغانی را گوشت خریدم. شوربا کردم و به همه دادم. گاه‌ پیش برادران شوهرم می‌روم و گریه می‌کنم و از اوضاع بد زندگی خود می‌گویم. آنها هم غریبکارند. از بس گریه و جگرخونی مرا می‌بینند ۵۰۰ افغانی کمک می‌شوند و یا هم خانۀ خواهران خود می‌روم و ‌یا ‌یگان اقاربم یک سیر کچالو برایم می‌خرند یا کمی آرد می‌دهند. خلاصه به‌عنوان یک ‌خانم دارای مدرک تحصیلی لیسانس، ‌این روز‌ها گدا شده‌ام. 

من چندین بار در بست‌های معلمی خصوصی و دولتی امتحان دادم که بالاخره در همین سال جاری‌ در بخش ریزرف کامیاب شدم، اما وقتی به ریاست معارف مراجعه می‌کنم می‌گویند تا امر ثانی منتظر باشید. در اوایل که به ریاست معارف می‌رفتم احترام بود و عزت بود و حالا هم بعضی از ‌همکاران سابقم هم هستند، ولی ‌کسی با من گپ نمی‌زند. بسیار جواب زشت می‌دهند که برم اینجا جای‌ زنان نیست.  

نهاد‌های مدد‌رسان هم به همان‌هایی که واسطه دارند کمک توزیع می‌کنند. ‌‌به غریب‌هایی مثل ما کسی ‌‌کمک نمی‌کند. دوسال پر از غم و درد را سپري کرده‌ایم. آینده بدتر از این خواهد بود.  

نام: عایشه* 

سن: ۴۸ 

ولایت: قندهار 

وظیفه: خانه‌دار  

هنگام رفتن به مزرعه با پدر شوهرم برای آوردن رشقه و علف برای گاو و گوسفندان بودیم که جنگ بین طالبان و اردوی ملی آغاز شد. صدای فیر و شلیک‌های مرمی خیلی نزدیک به گوش ‌می‌رسید. در همان لحظات ناگهان پاهایم درد شدیدی گرفت و بعد داغ آمدند. سپس بی‌حس شدند. دست بردم به طرف پاهایم دیدم دستم خونی شد. فهمیدم مرمی به پایم اصابت کرده است.‌ پدر شوهرم به‌سرعت می‌رفت و می‌گفت زود بروم. گفتم نمی‌توانم راه بروم از پایم خون می‌آید. او که پشت سر خود را دید، گفت ‌زخمی شده‌ام، حرکت نکنم که پایم خون‌ریزی دارد. من روی زمین افتادم و نمی‌توانستم حرکت کنم و قادر به ایستادن نبودم. پدر شوهرم نتوانست به من کمک کند. پدر شوهرم رفت تا از کسی کمک بگیرد. من مدت یک ساعت در همان حالت که خون‌ریزی شدید داشتم افتاده بودم. بعد از آن دو فرزندم و مردم قریه را دیدم که بالای سرم رسیدند. آنها مرا سوار موتر کردند. دیدم مامایم (برادر مادرم) کنارم بود. گفتم: «ماما جان فرزندانم را اول به خدا و دوم به شما می‌سپارم.» من فکر می‌کردم، می‌میرم، چون به‌حدی درد داشتم که هیچ نمی‌فهمیدم کجا هستم و در چه حالتی. تصویر کودکانم پیش چشمم بود. بی‌هوش شده بودم. وقتی چشمانم را باز کردم دیدم در شفاخانه‌ام. باز هم درد شدیدی داشتم و چیغ زدم. وقتی داکتران آمدند و وضعیت من و پایم را دیدند، به خانواده‌ام گفتند که نمی‌توانند این بیمار را ‌آنجا درمان کنند و توصیه کردند که بهتر است به شفاخانۀ مرکزي ببرند.  

باز هم صدای امبولانس را می‌شنیدم و از درد نمی‌توانستم آرام بگیرم. مرا به شفاخانۀ مرکزی رساندند. داکتران وقتی دیده بودند، متوجه شدند‌ که مرمي داخل پایم نیست. آنها پایم را پانسمان کردند و گفتند که خوب می‌شوم و چند روز بعد پایم حرکت می‌کند. ‌چند روز گذشت‌، ولی پایم حس نداشت. اصلاً تکان نمی‌خورد. خانواده‌ام مرا به  شفاخانۀ ایمرجنسی فرانسوی‌ها بردند. آنها گفتند ‌مرمي هنوز داخل پایم است. در ضمن داکتران گوشت‌های پایم را که سوخته بودند دور نکرده و فقط بخیه زده بودند. آن سوختگی داخل گوشت که نزدیک رشته‌های عصبی بود، التهاب کرده بودند. داکتران گفتند اگر تا چند روز دیگر نمی‌آوردند، این التهاب خطر فلج شدن تمام بدن را به همراه داشته است.‌ عملیات مجدد صورت گرفت. خیلی درد کشیدم و بدترین چیز این بود‌ که یک پایم دیگر هیچ تکان نخورد و فلج شد. طالبان که حاکم شدند، وضعیت خانوادۀ ما بدتر شد. محصولات زمین فروش نداشت و پول برای دارو‌های من هم نبود. در حالی که داکتران گفته بودند‌ حد‌اقل تا ۶ ماه یا یک سال باید تحت درمان باشم. از طالبان به من این زندگي رسید، چطور می‌توانم به فردا امیدوار باشم؟ 

نام: نسرین* 

سن: ۳۷ 

ولایت: قندهار 

وظیفه: ‌خانه‌دار 

تا قبل از طالبان شوهرم در یک مؤسسه وظیفه داشت و درآمد خوبی داشت. ما ‌ازدواج ‌عاشقانه کرده بودیم. ‌وقتی طالبان حاکم شد، شوهرم وظیفۀ خود را از دست داد. فشار‌های اقتصادی خانواده رفتار و اخلاق شوهرم را تغییر داد. کم‌کم بد‌رفتاری می‌کرد. همیشه غصه می‌خورد‌ که چطور کار پیدا کند و مصارف خانه را تامین کند. هر جایی که به‌خاطر دریافت کار رفت، جواب رد شنید. هر بار که از بیرون می‌آمد، بهانه‌جویی می‌کرد و سعی داشت با من دعوا کند.  

وقتی به شوهرم می‌گفتم که خانه خرج نیست و باید زیادتر تلاش کند تا وظیفه‌ای به دست بیاورد، دست به لت‌و‌کوبم می‌زد تا خاموش شوم. از دست صحبت‌های ما به تنگ می‌آمد و از خانه بیرون می‌رفت. شب‌ها یا ناوقت می‌آمد یا اصلاً نمی‌آمد. این کارش اصلاً برایم قابل‌تحمل نبود. چند بار از او سؤال کردم که کجا می‌رود و چرا شب خانه نیست. او ‌با من دعوا می‌کرد و دست به شکنجه‌‌ام‌ می‌زد؛ تا اینکه یک روز دعوا کردیم و او مرا از خانه کشید.  

 خانۀ پدرم رفتم. بعد‌ دوباره برگشتم. ‌نمی‌خواستم آنها از وضعیت زندگی من آگاه شوند، چون ‌برایم می‌گفتند‌ که به دل خود عروسی کردم و شوهرم آدم نادرستی نبرآمده است. من دانش‌آموختۀ دانشگاهم. دنبال کار گشتم و در یک مرکز آموزشی به کودکان ‌آموزش می‌دادم.  

شوهرم هنوز هم تمام وقتش ‌بیرون از خانه سپري می‌شد. وقتی معاش می‌گرفتم، سعی می‌کرد از من بگیرد. ‌وقتی تحقیق کردم، متوجه شدم که ‌معتاد شده است. او پول از من می‌گرفت تا برای خود مواد مخدر تهیه کند. چند روز قبل رفتم به حوزۀ نزدیک خانه‌ ‌تا از شوهرم شکایت کنم که مرا لت‌و‌کوب می‌کند و از مواد مخدر استفاده می‌کند.‌ ولی ‌آمر حوزه، که طالب هست، به من گفت: «شوهرت است همرایش زند‌گی کن. حق دارد که هر کاری دلش می‌خواهد همرایت انجام بدهد و لازم نیست بار دیگر بیایی و شکایت کنی.» 

من با ناامیدی از حوزه برآمدم و ‌برگشتم. ما در این دو سال بدترین وضعیت‌ها را تجربه کرده‌ایم و هیچ‌کسی هم نیست که صدای ما را بشنود. به کجا بروم‌ که دردم شنیده شود؟ با این وضعیت نه فردایی وجود دارد و نه امیدی. بدبختی سر بدختی می‌آید. 

یادداشت: 

– مهسا الهام، مهتاب صافی و ثنا عاطف، نام‌های مستعار روزنامه‌نگاران زن‌تایمز در افغانستان است. 

– برای حفظ امنیت افراد، در این متن از نام‌های مستعار استفاده شده است. 

Leave a comment