من نایره کوهستانی هستم. پیش از سقوط نظام جمهوری افغانستان مانند هزاران زن دیگر در کشور فعالیت میکردم؛ نزدیک ده سال در نهادهای خارجی و پروژههای انکشافی به امید داشتن فردای بهتر کار کردم.
سالهای اخیر با مکاتب خصوصی کار میکردم و هنگامی که نظام جمهوری سقوط کرد، در مکتب کاردان وظیفه اجرا میکردم. سقوط پی هم ولایتهای کشور کابوس زندگی زیر سایۀ طالبان را در من بیدار میکرد و فکر اینکه روزی اجازۀ کار نداشته باشم تنم را میلرزاند.
در دورۀ اول طالبان من کودک بودم، اما به یاد دارم که طالبان پدرم را شکنجه کردند و زندگی ما را به هم ریختند. یادم میآید که مکاتب را آتش میزدند. هرازگاهی در زادگاه من، کوهستان کاپیسا، جنگ میشد و سپس اجساد مردم بیگناه از گوشه و کنار زمینها پیدا میشد. هنوز به یاد دارم که هر سو راکت اصابت میکرد و من با جمعی از کودکان مکتب میرفتم. از اینکه روزگار آشفته بود صنف اول را سه بار خواندم. یادم میآید که از این روستا به آن روستا و از این ولایت به آن ولایت فرار میکردیم. پدرم آواره شد و مادرم از ترس شلاق طالبان از خانه بیرون نمیرفت. هرگز فراموشم نمیشود وقتی طالبان به خانۀ ما حمله کرده بودند و یک نوار موسیقی را یافته بودند و به همان دلیل میخواستند خانۀ ما را آتش بزنند.
با همکارانم صحبت میکردم و به این نتیجه میرسیدیم که کابل هرگز سقوط نمیکند، امریکا هزینه کرده است، سازمان ملل و جامعۀ جهانی حضور دارند، امکان ندارد ما را به طالب تسلیم کنند. اما دریغ همه چیز سقوط کرد و من با کابل یکجا سقوط کردم. به گذشتۀ بد بیست سال پیش، به نداشتن پدر، به زخمها، زجرها و شکنجههای روحی برگشتم. خود را بهجای مادرم تصور میکردم که کودکانش را در آغوش داشت و دوـسه ساعت راه را میرفت تا یک سیر یا دو سیر مواد غذایی بگیرد و همچنین در صفهای طولانی پشت درهای کلینیکها منتظر میماند.
روزی که کابل سقوط کرد با اینکه خانوادهام اصرار داشتند که بر سر کار نروم، اما من رفتم چون مکتب ما بهخاطر کرونا زمان زیادی رخصت بود و پس از رخصتی شاگردان را خواسته بودیم تا تقسیم اوقات بدهیم و میخواستیم از آنها امتحان بگیریم. روز بسیار بدی بود. من بسیار گریه کردم، چون ظلم طالب را دیده بودم. به یادم بود که در دورۀ اول حکومتشان، طالبان حتا اگر یک قطعه عکس از خانۀ کسی پیدا میکردند صاحب آن را شلاق میزدند.
روزی که کابل سقوط کرد هراسان به خانه برگشتم، تمام اسناد مهم کاریام، به شمول تقدیرنامهها، را آتش زدم. فکر میکردم طالبان همه را قتلعام میکنند. مانند من، همۀ مردم سراسیمه بودند و میترسیدند چون همه میدانستیم که طالب مردم را در مسجد، شفاخانه، خیابان، دانشگاه و در هر جای دیگر کشتهاند و میکشند.
مردم هراسان بودند که با مدارک کاری، تقدیرنامهها، لباسهای نظامی و هزاران مورد دیگر چه باید کنند که مبادا برایشان خطرساز شوند.
روزهای اول سقوط بسیار برایم سخت میگذشت، بهخصوص وضعیتی را که امریکاییها در میدان هوایی کابل خلق کرده بودند: فرار مردم، هجوم هزاران خانواده به آن، زنان و کودکان پشت درهای آن. روزی که اسنادم را آتش زدم و زیر خاک کردم، دیگر از اتاق بیرون نرفتم و فکر میکردم که این ترس مرا میخورد و حتا جرئت نداشتم به شبکههای اجتماعی و یا به خانۀ کسی بروم. من حتا از مواجه شدن با خبر و رسانههای اجتماعی میترسیدم. کوشش میکردم مبایل در دستم نگیرم و تلویزیون روشن نکنم. وقتی که تلویزیون میدیدم دچار سردرد میشدم و حتا جرئت نداشتم پنجره را باز کنم و به کوچه نگاه کنم.
روزی که مردم خواست به خیابان برآیند و از خانههایشان نعرۀ تکبیر سر دادند، این صداها برایم خیلی امیدبخش بود و وقتی که این صداها به گوشم رسید من هم پنجرۀ اتاقم را باز کردم و نعرۀ تکبیر سر دادم و موج صدای مردم گوشهایم را نوازش میداد. فکر میکردم این کابوس ختم میشود و مردم پیروز میشوند و ترسهایم کمکم از بین رفت و خود را آماده ساختم برای روبهرو شدن با طالبان.
اولین باری که از خانه بیرون شدم، به خانۀ پدرم رفتم؛ پیاده رفتم، چون فاصلۀ خانۀ ما ۲۰ تا ۲۵ دقیقه راه بود. به خیابانهای کابل قدم گذاشتم و دوباره با کاروانهای طالبان مواجه شدم با عساکرشان مواجه شدم و شهر کاملاً خاموش بود، گویی این شهر دیگر زنده نیست و نفس نمیکشد. پس از آن کمکم پایم به بیرون باز شد و بر ترسهایم غلبه کردم، تا اینکه پدرم بهخاطر بیرون شدن از کشور، نیاز به پاسپورت پیدا کرد. هیچکس جرئت نداشت که برود و در مورد گرفتن پاسپورت سؤال کند و معلومات بگیرد، اما من این کار را کردم.
وقتی به ریاست پاسپورت رفتم وضعیت بسیار بد بود. مراجعین در صفهای طولانی ایستاده بودند. طالبان با خشونت با مردم برخورد میکردند و با شلاق میزدند. من برگشتم خانه و از شدت وحشت ضعف کردم. این برایم یک درس شد؛ وقتی دیدم زنان و دختران به جادهها برآمدهاند و اعتراض میکنند، گفتم اکنون زمان مبارزه است، نه ترس. این بود که به اعضای خانواده گفتم که مانع من نشوند.
خانم فریحه ایثار در صفحۀ فیسبوک خود یک فراخوان مانده بود. من با دیدن آن پیام گذاشتم، اما پیامم را ندید چون با هم در فیسبوک دوست نبودیم و از هرکسی از جمع دختران فعال که دیدم خواستم مرا شامل گروه خود بسازند تا اینکه خانم هدا خموش به پیامم جواب داد و من توانستم شامل گروه زنان معترض شوم. همان شبی که فردایش اعتراض بود، من تا صبح نتوانستم بخوابم؛ هم میترسیدم و هم شور و شوق داشتم برای اینکه چهگونه به خیابان بروم و چهطور صدا بلند کنم.
همسرم را بهسختی قناعت دادم و هیچکس دیگر از خانوادهام از فعالیتم خبر نداشت. او یک خطاط خوب است؛ شعارهایم را در یک جدول برایم نوشت. اولین شعارهایی که نوشته بودم اینها بود: حق زن، حق بشر است/ یک ملت از گرسنگی مرد/ جامعۀ جهانی تماشاگر بود/ نان، کار، آزادی.
روزی که برای اعتراض میرفتم وضو کردم و نمازم را خواندم و اولادم را بوسیدم و به مادرم تسلیمشان دادم. ولی به مادرم نگفتم که من به اعتراض میروم؛ به او گفتم همکارم مریض است و میروم تا حالش را بپرسم. اما یک خداحافظی با خانواده و اطفالم داشتم، چون نمیدانستم چه خواهد شد. وقتی جرئت زنان و دختران را دیدم، دیگر ترسم ریخت.
روز اعتراض من اولین نفر بودم که به محل رسیدم. وقتی رسیدم دیدم طالبان قبل از ما رسیده بودند؛ آنان بین معترضان جاسوس داشتند و از این طریق از برنامههای اعتراضی آگاه میشدند.
طالبان تمام کوچهها را زیر نظر گرفته بودند، هرجا میرفتم جای پنهان شدن نبود. سپس به یک بولانیپزی رفتم و خود را مصروف ساختم. بولانیپز ورقهای لولهشدۀ شعارها را در کیفم دید و فهمید از معترضانم؛ به من توصیه کرد، برگردم خانه چون بودنم در آنجا خطرناک است، اما من به راهی که انتخاب کرده بودم ادامه دادم. با اینکه طالبان ساحه را محاصره کرده بودند، دیدم یکی از معترضان به نام استاد شهلا، که بعداً با او آشنا شدم، دروازۀ یک موتر را باز کرد و به من اشاره کرد که بیا و این بود که بانوان دیگر تکتک از گوشه و کنار رسیدند.
تعداد ما در گروپ واتساپ به بیش از ۲۰۰ تن میرسید، اما افراد زیادی جرئت نمیکردند به خیابان بیایند. هرچند همان روز در حدود ۵۰ تا ۶۰ تن در ساحه حضور داشتیم. مردها نیز در کنار ما بودند و اعتراضات ما از سوی خبرنگاران خارجی و داخلی پوشش داده شد.
من میدانستم که اعتراضهای ما به گوش جهانیان میرسد و امریکا و دیگر شرکایش پی خواهند برد که چه اشتباهی در برابر مردم افغانستان کردهاند. من از طالبان هیچ خواستی نداشتم، چون آنان را هرگز قبول نداشتم و نخواهم داشت. در میان شعارهای ما شعار مرگ بر طالب نیز بود. ما خواهان حکومت قانونی بودیم، مخاطب ما سازمان ملل و جامعۀ جهانی بود، نه طالبان.
ما رسالت خود و وظیفۀ خود را بهحیث یک شهروند انجام دادیم و هنوز اعتراض میکنیم. اعتراضهای ما به قیمت جان ما و جان کودکان ما بود. این برای ما یک مسئولیت و یک رسالت بود که انجام دادیم. در زمان بسیار کم صدای ما جهانی شد، دنیا تکان خورد ـحتا کسانی که فرار کرده بودند، تکان خوردند. رسانههای خارجی به افغانستان آمدند، ما توانستیم صدای خود را بلند کنیم.
من در شش تا هفت اعتراض خیابانی شرکت کردم. چهرهام بسیار شناخته شده بود، چون بیشتر در صف اول اعتراضها قرار میگرفتم. پس از آن از داخل خانه نیز اعتراض میکردیم، و بهخاطر امنیت خودم کوشش میکردم صورتم دیده نشود. شبها تا صبح نمیخوابیدم و در اسپیسها شرکت میکردم. اسپیس ما که از ساعت ۱۰ یا ۱۱ شب شروع میشد و تا پنج و شش صبح ادامه پیدا میکرد. شبها قهوه و چای تلخ مینوشیدم که بیدار بمانم و خوابم نبرد تا که بتوانیم صدای خود را برسانیم. این برای ما امیدبخش بود وقتی میدیدیم در اسپیسهای ما شاعران، نویسندگان و دیگر شخصیتها اشتراک و صحبت میکردند.
پس از بازداشت تمنا زریاب پریانی و خواهرانش، طالبان دنبال دیگر زنان معترض نیز رفتند که من نیز شامل آنها بودم. اما ما مدتی در خانههای امن گذراندیم. از یک خانۀ امن به خانۀ امن دیگر میرفتیم که ما را پیدا نکنند. ما از داخل خانههای امن نیز بهخاطر رهایی تمنا، پروانه، زهرا و دیگر زنان بازداشتشده اعتراض میکردیم تا اینکه طالبان ما را از آخرین خانۀ امن نیز گرفتند و به زندان بردند.
آنزمان واقعاً میترسیدیم و بهشدت تحت تعقیب بودیم و عکسهای ما بین عساکر طالبان پخش شده بود. من اینها را پیشبینی کرده بودم، چون من میدانستم که دوران قبل نیز پدرم هر قدر فرار کرده و پنهان شده بود، ولی طالبان او را گرفته بودند. من میدانستم که هرکاری کنم طالب بالاخره مرا میگیرد، چون تمام افغانستان در کنترول آنها بود.
وقتی که در زندان طالبان بودیم، با اینکه تجربۀ بدی را از داخل زندان داریم و اتفاقات و حوادث بسیار سختی را تجربه کردیم، اما من نسبتبه دیگر دختران روحیۀ بهتری داشتم و میگفتیم ما از اینجا زنده بیرون میشویم. به این دلیل که ما چهره شده بودیم، ما صدا شد بودیم، طالبان نمیتوانستند صدای ما را اینگونه خاموش بسازند.
در داخل زندان خوابم نمیبرد؛ میترسیدم، چون طالبان برای ورود به آن زمان رسمی و غیررسمی نمیشناختند، هر ساعت شبانهروز که میخواستند برای تحقیق میآمدند. با اینکه از ما تعهد کتبی و ویدیویی گرفتند که دیگر اعتراض نکنیم وگرنه با ما برخورد قانونی و جدی میشود، اما من به این باور رسیده بودم که وقتی از زندان بیرون شویم قویتر از پیش میشویم.
تجربۀ زندان به من و دیگرانی که مادر بودند و کودک داشتند خیلی سخت بود، هر لحظه خطر متوجه نزدیکان ما بود و با همین ترس هنوز ایستادگی میکردیم و به خود باور داشتیم.
ما در داخل زندان به هم تعهد سپردیم که تا مدتی طولانی به نام اصلی خود فعالیت نکنیم. چند نام مستعار برای همدیگر انتخاب کرده بودیم، مثل یک رمز یا کود. گفتیم از زندان که بیرون شدیم، همدیگر را در شبکههای اجتماعی با همین نام جستجو کنیم و دوباره به هم وصل شویم. اتفاقاً وقتی که من بیرون شدم، گوشیام را پس ندادند و خانواده نیز تا یک هفته مبایلی در اختیارم قرار ندادند. تا اینکه یکیـدو هفته گذشت و وحیده، دوستم با من تماس گرفت و در مورد اینکه در زندان به من چه گذشته پنهانی با من مصاحبه کرد.
پس از نشر گزارش من تماسهای مکرر از نزدیکان، دوستان و آشنایان دریافت کردم. آنها گفتند که طالبان در تلاشند دوباره بازداشتم کنند و از من خواستند کشور را ترک کنم. از سوی دیگر نهادی که در بخش اعتراضات با ما همکاری میکرد، به من گفت که باید ماندن و رفتنم را روشن بسازم و در صورت ماندن باید به خانۀ امن، که در نظر گرفتهاند، بروم و اگر مانده نمیتوانم باید فردا صبح آن روز از افغانستان خارج شوم. اما این گزارش سبب شد که امکان ماندنم در کابل از بین برود. دختر و همسرم پاسپورت نداشتند، یعنی من باید تنها با پسرم خارج میشدم. پدرم نیز نگران حال من بود و از من خواست که از افغانستان بیرون شوم.
کسانی که مرا انتقال دادند گفتند وسایل همرایت نباشد و ما ممنوعالخروج نیز بودیم و بالاخره با بسیار وضعیت دشوار و ترسی آنچنانی مثل یک دزد از افغانستان خارج شدم؛ جایی که در آن سالها زحمت کشده بودم و کار کرده بودم و برای خود خانه ساخته بودم و میخواستم در آن رؤیاهایم را به واقعیت مبدل بسازم. من از آن خاک و آن وطن دست پسر هفتسالهام را گرفته با دو تا کتاب و با ترس و لرز و پوشش طالبانی برآمدم.
من در ماه مارچ ۲۰۲۲ از افغانستان بیرون شدم و دختر و همسرم ماهها در افغانستان ماندند. آهستهآهسته دیدم که وضعیت افغانستان هر روز بدتر شده میرود و اعتراضات خیابانی ما نیز پس از دستگیری و زندانی شدن ما به یک مدت طولانی خاموش شد، دیگر کسی جرئت نمیکرد که به خیابان برود.
دختر سهونیمسالهام شش ماه از من دور بود. گاهی خانۀ مادرم بود و گاهی در خانههای امن.تا اینکه مریض شد و سرانجام یکی از اقاربم کمک کرد دخترم از افغانستان بیرون و با من یکجا شود، و چند ماه بعد شوهرم نیز با ما یکجا شد.
در پاکستان نیز چندین بار اعتراض داشتیم، من با صورت پوشیده در اعتراضها شرکت میکردم. با شماری از رسانهها مصاحبه کردم و با تیمهای تحقیقی که از آنها نام برده نمیتوانم، همکاری کردم.
ما در یک جمع بزرگ به روشهای مختلفی اعتراض میکردیم. شماری از اعتراضکنندگان از افغانستان خارج شدند و شماری هنوز آنجا هستند. من در پاکستان به سر میبرم و پروندهام زیر بررسی است که ممکن است زمان زیادی بگیرد تا به کشور سوم منتقل شوم.
کسانی که از افغانستان خارج شدند بهخاطر حفظ جانشان خارج شدند، بیرون شدن از کشور به هیچوجه به معنای پایان مبارزه نیست. ما راه درازی در پیش داریم و به پیمان خود متعهدیم.


