لیلا رها* 

من محبوبه حیدری هستم. دوازده ‌سال است که به سبک‌ محلی آواز می‌خوانم. سفر هنری‌ام از مکتب معرفت آغاز شد. 

چند سال پیشتر، زمانی‌ که در لیسۀ عالی معرفت درس می‌خواندم، چون صدای خوبی داشتم، جذب دیپارتمنت موسیقی این لیسه شدم. در این دیپارتمنت دختران و پسران آموزش ترانه‌خوانی ‌می‌‌دیدند‌ و در محافل فرهنگی که از سوی این مکتب برگزار می‌شد، ترانه‌ می‌خواندیم. بعدها خیلی مورد تشویق مردم و مکتب قرار گرفتم‌.  

با گذشت سال‌ها، علاقه‌مندی‌ام به هنر موسیقی بیشتر می‌شد. هنر را درکل دوست داشتم. انگار با هنر آمیخته شده بودم. در آزمون کانکور، چهار انتخابم را از میان رشته‌های موجود در دانشکدۀ هنرهای زیبای دانشگاه کابل داشتم. با خود گفته بودم اگر در این دانشکده پذیرفته شدم، به تحصیلم ‌ادامه می‌دهم، و غیر از هنر و هنر موسیقی هیچ‌ رشته‌ای را نخواهم خواند. خوش‌بختانه موفق شدم که به دیپارتمنت تئاتر راه یابم‌؛ خیلی خوشحال بودم، اما خانواد‌ه‌ام اصلاً رضایت نشان نمی‌داد تا این رشته را ادامه بدهم.  

اما من با پافشاری، بالاخره موفق شدم با چهار سال تحصیل در این رشته، سند فراغت خود را به‌دست بیاورم. در کنار درس‌هایم، ‌رشتۀ موسیقی را نیز تعقیب می‌کردم. یک‌ سال موسیقی را مسلکی آموزش دیدم و یک‌ سال دیگر «دمبوره» را در مؤسسه‌‌ای آموختم که از سوی بنیاد آقاخان برای هنرمندان راه‌اندازی شده بود. رفتن به این مؤسسه برایم بسیار دشوار بود، چون خانواده‌‌ام اجازه نمی‌داد آواز بخوانم و یا دمبوره بنوازم. آن‌ها می‌گفتند که حالا بزرگ شده‌ام و مردم‌ پشت ‌سرت حرف می‌زنند. چنین هم بود؛ در هر مهمانی‌ها فامیل و اقوام ما به‌‌طور کنایه‌آمیز به برادرم می‌فهماندند که خواهرش آواز می‌خواند و این ‌امری ناپسند است. حتا می‌گفتند دختری که به راه آوازخوانی کشیده شد، باید دست از او شست. با تاسف بسیاری زنان و دختران هنرمند و آوازخوان را به چشم یک فاحشه می‌دیدند. فکر می‌کردند هرکسی آواز بخواند به بی‌راهه می‌رو‌د. به این دلیل خانواده‌ام شدیداً با آوازخوانی‌ام مخالفت می‌کرد‌. من به‌منظور ‌شرکت در کلاس آموزش موسیقی، از خانه ناگزیر به بهانۀ شرکت در کورس انگلیسی ‌خارج می‌شدم.  

با تمام این حرف‌ها و محدودیت‌های خانواده و جامعه، خوشبختانه موفق شدم در عرصۀ موسیقی فعالیت‌های زیادی داشته باشم. با کمک استاد وحید قاسمی، آوازخوان مطرح کشور، گروه موسیقی محلی «شهمامه» را تأسیس کردم‌ و جمعی از دختران محلی‌خوان و نوازند‌گان را رهبری می‌کردم. از این طریق می‌خواستم به پیشرفت موسیقی محلی هزارگی کمک کنم و گروه موسیقی‌ام در سطح ملی شناخته‌شده بود‌. 

به خیلی از جشنواره‌ها و مراسم‌های فرهنگی برای اجرای آهنگ دعوت می‌شدم. از جمله در جشنواره‌ای به‌ نام «گل‌ کچالو» در ولایت بامیان‌ دعوت شدم تا آواز بخوانم. من با تمام ممانعت‌ها و تحقیر‌ها به بامیان رفتم و در آن‌جا، آهنگ‌هایم را با دمبوره اجرا کردم. نواختن دمبوره‌ توسط یک دختر برای مردم ‌تازگی داشت. در آن‌جا از سوی ‌شماری از فرهنگیان آن ولایت مورد تشویق‌ قرار گرفتم و ‌تعدادی از شیخ‌ها و ملاهای ولایت در صفحات اجتماعی و رسانه‌ها مرا‌ تحقیر و توهین و گروه موسیقی‌ام را متهم به ترویج فحشا کردند. 

همیشه در وصف سوژه‌های عامه‌پسند می‌سرودم. سوژه‌های آوازخوانی‌ام میهنی و اجتماعی بود‌. من در اجراهایم، می‌کوشیدم لباس محلی هزارگی بپوشم و خود را با زیورات اصیل هزارگی بیارایم، که در کنار موسیقی، معرف فرهنگ هزارگی نیز باشم. با وجود این‌، باز هم از سوی جمعی از مردم پذیرفته نمی‌شدم. جامعه سنتی بود‌ و تا ‌بتوانند یک هنرمند زن را بپذیرند، وقت زیادی لازم داشت. می‌خواستم به منتقدان و مخالفان بفهمانم که آوازخوانی و نواختن آلات موسیقی زن و مرد ندارد. 

در نظام جمهوریت هرچند که ممانعت‌های زیادی متوجه‌ زنان بود، اما می‌توانستیم ادامه بدهیم و متوقف نشویم، اما ‌با روی کار آمدن دوبارۀ طالبان در افغانستان، همه‌چیز تغییر کرد. تهدید‌ها و ممانعت‌ها راه فعالیت را بر ما بست‌، طوری‌ که دیگر حتا نمی‌توانستم در فضای اجتماعی ظاهر شوم‌. در کابل پنهان زندگی می‌کردم. از به‌صدادرآمدن زنگ تلفنم می‌ترسیدم. از در و پنجرۀ اتاقم هراسان بودم. برخورد طالبان با هنر و هنرمندان جدی‌ و خشن‌ بود و می‌ترسیدم که مرا دستگیر و یا ترور کنند. هر روز در صفحات مجازی خبر دستگیری هنرمندان محلی‌خوان، لت‌وکوب و شکستن آلات موسیقی‌‌شان را می‌دیدم و می‌‌خواندم؛‌ طالبان فعالیت‌های هنری ‌را در‌ افغانستان ‌ممنوع کرده بودند. 

این خبر‌ها بر روح‌ و روانم اثر منفی بیشتری می‌گذاشت. شب‌ها کابوس می‌دیدم. روز‌ها زمانی‌ که دروازۀ خانه‌ام تک‌تک می‌شد، دست‌وپایم می‌لرزید. با خود می‌گفتم طالبان‌اند‌ و برای دستگیری من آمده‌اند. روز‌هایم در افغانستان با کابوس و استرس می‌گذشت. روزها با خود کلنجار می‌رفتم و ‌نمی‌توانستم بپذیرم که در خانه بنشینم و زانوی غم بغل کنم. سرانجام با حمایت شوهرم، تصمیم گرفتم دو آهنگ محلی مورد علاقه‌‌ام را ‌بسازم‌. زیر پرچم گروه طالبان، من با شرایط دشوار و پنهانی در یک استدیوی تنگ و تاریک در کابل آهنگ ثبت کردم. بعد از نشر آهنگ‌هایم، دیگر ‌آرامش‌ و امنیتم را به‌کلی از دست داده بودم. 

این فشارها و احساس ناامنی شبانه‌‌روزی سبب شد که افغانستان را ترک کنم، در حالی قبلاً هیچگاه تصور نمی‌کردم‌ ‌ناچار به ترک وطنم شوم.  

زمانی‌که وارد خاک ایران شدم، مامور‌ ایرانی سر مرز ‌پرسید‌ که چرا و به‌خاطر چه به ایران آمده‌ام. با گلوی پربغض گفتم، من یک آوارۀ بی‌وطنم و به‌خاطر نجات جانم به ایران پناه آورده‌‌ام. 

این‌جا هم ترس و استرس از من دور نشده است. آینده‌ام را سیاه می‌بینم و راهم را کاملاً گم کرده‌‌‌ام. احساس می‌کنم در چاهی تاریک افتاد‌ه‌ام که راهی برای بیرون شدن از آن به چشم نمی‌رسد.  

آرزو می‌کنم وضعیت وطنم بهبود یابد و برگردم و دوباره با نوای دمبوره‌ام شادی و امید خلق کنم. 

* لیلا رها، نام مستعار یک روزنامه‌نگار آزاد است. 

Leave a comment