مهدی دهقان*
ابتدای هر چیز گمکننده است. خیابانی را که نخستینبار میبینی و در آن پا میگذاری، اگر صد بار دیگر هم قدم بزنی، دیگر به چشمت آشنا خواهد آمد و این بدیهی است، اما کسی از لذت نوبودگی و ناآشنایی خبر دارد؟
نامش، زهرا بود. اسمش را پشت «مفاتیحالجنان» نوشته بودند. یعنی بخواهیم درست بگوییم، پشت دو چیز، هم مفاتیح و هم قرآن، ولی آن قرآن را از بس پدر با آن استخاره گرفته بود، کهنه شده بود و چاکچاک و جای انگشتهای پدر، رنگ کاغذ را پرانده بود. قرآن را به مسجد محله سپرده و دیگر فراموش کرده بودند با خودکار بیک، نام و تاریخ تولد فرزندان را پشتش نوشتهاند: زهرا، متولد ۱۲ بهمن ۱۳۷۵ خورشیدی، مصادف با ۱۴۱۷ قمری، جمعه، شب بیست و یکم رمضان، ساعت ده.
همه چیز ناخواسته بود. مگر این نیست که تولد همگی ما ناخواسته است؟ مگر این نیست که کسی قبل از به دنیا آمدن، نظرمان را نپرسیده؟ اما زهرا، ناخواستهتر به دنیا آمد؛ یعنی دو ماه زودتر، در هفتماهگی. روزه گرفتن در بارداری، کار دست مادر داد؛ شاید هم زهرا. اگر پسر بود، نامش را علی میگذاشتند، اما دختر بود. نزدیکترین نام در آن حوالی را یافتند؛ «زهرا». تقدیرش را در آن شب چنین نوشتند.
ظاهراً تبوتابی راه افتاده بود در فیسبوک که اسم کاربران کمکم عوض میشد. رضاداد تبدیل میشد به پیمان؛ خداداد به شکیب؛ زکیه به آرامش. محمدعلی، نامش را گذاشته بود آرش و محمدرضا، جمشید را برای خودش برگزیده بود. شبیه مهاجرتی فوری بود. بدون گذرنامه، با هواپیما از نجف یا غرب کابل به بالا شهر تهران، اما سریعتر از رؤیایی شیرین در خوابی عمیق. در این میان، ظاهراً زهرا، اروپا را بیشتر دوست داشت. اسمش را گذشته بود «رُزا لوکزامبورگ»، بدون کدام کم و زیاد و پیش و پسی. مرتب و پشت سر هم پست میگذاشت. ابتدا خیلیها برای اینکه بشناسندش، اسمش را در گوگل جستجو میکردند: «رُزا لوکزامبورگ چیست؟» در دایرکت هم به یکدیگر مینوشتند: «کسی، رُزا لوکزامبورگ را میشناسد؟» همان که لوکشینش، قم را نشان میداد.
پدر و مادر زهرا در بهسود به دنیا آمده بودند. افغانستان، سرزمین افسانههای بزرگ است و این، ذات افسانههاست که تسکینی باشد بر آلام آدمها. در افسانهها همیشه خوبی بر بدی پیروز میشود و همه نیز این جمله را شنیدهاند که «دروغ هرچه بزرگتر، باورپذیرتر». این افسانه نیز چنین چیزی بود. هرچه بزرگتر، تسکینبخشتر.
افسانۀ خانه زهرا این بود که بهسود، پیرمردی بوده از جلالآباد یا قندهار که چندین فرزند داشته. بعد آمدهاند به بهسود، اما اصلشان از جلالآباد است. این را که میشنید، حس غروری میان جانش جاری میشد. بهطور ضمنی میگفتند که رگی و خونی از پشتونها داریم. مگر این نیست که همه چیز از جُوالی بودن بهتر است؟ پدر و مادر اما توضیح نمیدادند که چرا این بابه بهسود از جلالآباد آمده به بهسود؟ بعدها که «سراجالتواریخ» را خواند، پی برد که «بیرونش کردهاند.» بعد، دیگر آن حس غرور نسبتبه اینکه خونی پشتونی در رگ دارد، کمرنگتر شد، اما باز هم گاهی این افسانه را بین دوستانش تعریف میکرد، هرچند میترسید به پای کمبود اعتمادبهنفسش بنویسند، اما میارزید به غرور اینکه همرگ و ریشۀ رئیس جمهوری محبوبش بود؛ مردی کَل که مثل دیوانهها برای افغانستان، رگش باد میکرد؛ جیغجیغهای عجیبی میکرد، از وحدت ملی سخن میگفت و دستانش را به شکلهای عجیبی تکان میداد. برای اینکه همرنگ جماعت شود، از اوایل کارزارهای انتخاباتی هم ریشی گذاشته بود که به قول مادرکلان، فقط برای ریشخندی بود. بعدها که با تسبیحی دومتری هم به ایران آمده و مدتها سوژۀ طنز رسانههای ایرانی شده بود، باز زهرا را از انتخابش پشیمان نکرده بود.
یکی از دوستان ایرانیاش درآمده بود که: «الان این کرزای که رفته، این یارو، غنی که جایش آمده، چه طوره؟» و او نفسش را میداد تو. بعد با غرور و پرشور و با صدایش که از ذوق، جیغیجیغی میشد و بهطور طبیعی، ضعیف بود، از اینکه رئیس جمهورشان در کلمبیای امریکا درس داده، برای ایرانیها تعریف میکرد و فخر میفروخت.
روزها روی تختۀ قالیبافی کنار مادرش مینشست و آهنگ احمدظاهر را پِلِی میکرد که میخواند: «این چه آیینی، چه قانونی، چه تدبیری است؟» بعد مادرش با دلنگرانی میپرسید: «مگر کمونیست بودن بد نیست؟» و او هم رِجزنان میگفت: «نه مامان، بد نیست… منظور، بیخدایی نیست… مثلاً همین علی شریعتی که پدر، کتابهایش را زیاد میخواند، کمونیست بوده. بعد اومده گفته ابوذر، بزرگترین سوسیالیست تاریخه.» مادرش از توضیح زهرا قانع نمیشد و میگفت: «کمونیستها که بسیار مردم را کشتند.» باز زهرا میگفت: «نه، آن کمونیستهای افغانستان که فاشیست بودند.» انگار کمونیست بودن چیزی بود بین تشخیص کتانی اصل آدیداس از کتانی تقلبی و شاقولی که در دستان او بود. مادرش از ایسمها و فاشیسم و کمونیسم، چیزی سر درنمیآورد و فکر میکرد از وقتی زهرا به دانشگاه رفته، گنگس و گول شده است، اما مادر خیلی دلش را نمیرنجاند. به این قانع میشد که «اگر اینطور است که خیلی خوب است.» بعد از تختۀ قالی پایین میشد که برود وضو بگیرد و نماز بخواند. آن وقت رو به زهرا میکرد و میگفت: «این رِج که تمام شد، نمازت را بخوان.»
ابتدا که در مسیری قدم میگذاری، همه چیز نو است و گیجکننده، اما مگر اینطور نیست که آن نوبودگی و ناآشنایی زیباست؟ مثل روزهای اول بهار یا روزهای نخست کودکی و مگر جز این است که دیدن رنجهای آدمهای سیساله و چهلساله برای کودکی و معصومیت ازدسترفته چقدر غمانگیز است؟
در جایی، از داستایوفسکی خوانده بود: «به عقیدۀ من، بهتر است آدم تلخکام باشد، ولی بداند، تا اینکه خوشحال باشد و فریبخورده!» این معصومیت که از دست میرفت، تردید ایجاد میشد. چند روز از تولد نوزدهسالگیاش گذشته بود.
ـ «تو چرا روزه نگرفتی؟ مگر پاک نشدهای؟»
ـ «چرا پاک شدهام، اما روزه نمیگیرم.»
این واژۀ «پاک» و «ناپاکی» چقدر اذیتش میکرد. یعنی چه؟ چرا باید یک وضعیت طبیعی برای چند روز، او را ناپاک کند. از این ذاتی که اینگونه تغییر میکرد و از ناپاکی به پاکی در نوسان بود، احساس تنفر میکرد. با خود میگفت: «واژهها را باید عوض کرد.»
مادرش دعوا کرده بود که چرا روزه نمیگیری، ولی خیلی هم گیر نداده بود. مادرش، مذهبی بود، اما سخت نمیگرفت. شاید مثل سدّی بود، شکسته در برابر سیلی عظیم. مگر در خانه، همه نماز میخواندند که از روزه نگرفتنش زیادی اوقاتتلخی کند؟
روز اول، خودش احساس گناه عجیبی داشت. صدای به هم خوردن قاشق و کاسه و بشقاب را که شنید، درست بود که خودش را به خواب زده بود، اما حس عجیبی در او بیدار شد. کمی از این پهلو به آن پهلو شد تا خوابش بگیرد. وقتی صدای اذان پیچید و صدای گوشخراش بلندگوی مسجد، حیاط خانه را پر کرد و به «اشهد أن علی ولیالله» رسید، قطرهاشکی از چشمانش جاری شد. با خود گفت: «گناه بزرگی کردم که شب قدر نه بیدار ماندم و نه روزه گرفتم؟»
***
شاید تقدیر را چنین مینویسند که زهرا، دختری، تهی از اعتمادبهنفسی مثالنازدنی و ترسی گسترده، کنار صدیقه، دوست دانشگاهیاش، پشت میلههای خاردار پشت مرز روی زمین خاکی نشسته بود و عقب مانتویش خاکی شده بود. چند ساعتی بود که آب نخورده بودند. تغییر اقلیمی سریع و شگفتانگیز بود، از برف و بوران مرز بازرگان و ارومیه و رسیدن به آب و هوای خشک و سرد اسلامقلعه.
دو سال پیش برای گرفتن گذرنامه آمده بود افغانستان، اما آن دفعه با احترام برخورد کرده بودند. اینبار با تَشَر و دشنام بیرونش کردند. اشکی در چشمانش جمع شد. در دلش، فحشهای آبداری به صدیقه داد که در دلش انداخت بروند اروپا: «خدازدۀ نجس، خدا لعنتت کند.» برای تمام خاطرات کودکی، خاطرات شاهابراهیم، میدان سعیدی و حرم حضرت معصومه، دلش تنگ شد. بغضش ترکید و مثل کودکی هقهق گریه کرد. سربازی درآمد که «افغانی گریه نکن!» در دلش گفت: «گُه آشغال، تو دیگه خفه شو!» پلیس مرزی انگار مهربانتر بود که به سرباز جوان که هنوز جوشهای جوانی روی صورتش بود، اشاره کرد تا ساکت شود. این را زمانی فهمید که چشمانش پشت پردۀ اشک تار شده بود و شوری گریه را در دهانش مزهمزه میکرد.
زمانی که پشت سر هم، در صفی طولانی، ایران را ترک میکردند و به افغانستان نزدیک میشدند، یاد جملهای از سخنرانی انگیزشی یا چنین چیزی افتاد که در تلگرام یا فیسبوک خوانده بود: «از هر آنچه فرار کنی، به سراغت میآید. باید شجاعت داشته باشی که با آن روبهرو شوی.»
سکانس فیلم «فهرست شیندلر» اسپیلبرگ و راهپیمایی یهودیان در کمپ بهسوی قطار به یادش آمد و با تصویری از گلۀ گوسفندانی که برادرش در قلعۀ کامکار میچراند، عجین شد. با هر گامی که سریعتر برمیداشت، به مرز افغانستان نزدیکتر میشد. هرگاه در مسیری تازه قدم برمیداری، همه چیز گیجکننده است، اما مگر اینطور نیست که هر چیز ناآشنا و نویی زیباست؟
***
شش ماه بعد، در خیابانی قدم میزد که سرتاسر پر از آدم بود. حس خوبی به او دست میداد از اینکه از یک ایرانیگک که پس زده میشد، تبدیل شده بود به رُزا لوکزامبورگی که در این روزها، صبح تا شب را بین دانشگاه ابن سینا و چاپخانه و چاپ و پخش بَنِر و پوستر گذرانده بود. دیگر به لهجهاش کار نداشتند. جنب و جوش و قدرت برنامهریزیاش بر لهجۀ او چیره شده بود. هنوز بسیاری بودند که معنی اسمش را نمیفهمیدند، ولی در غرب کابل و بین دانشجویان به نام «رُزا لوکزامبورگ» میشناختندش. نام اصلیاش، زهرا در آن میان فراموش شده بود.
***
گرمی هوای ماه اسد، سرش را به درد آورده و خوندماغش کرده بود. از اینکه «مرداد» را «اسد» بگوید، خوشش نمیآمد. هنوز به این نامهای جدید خو نگرفته بود، اما مگر اینطور نبود که در میدان سعیدی، در ساعت یک بعد از ظهر، حتی قدم زدن ناممکن است؟ اینجا که برزخی قابل تحملتر بود، اگر نوید بهشتی باشد. بطری آب معدنی خنکی را که دستش گرفته بود، روی صورتش ریخت؛ شاید که خون بند بیاید و به مسیرش ادامه داد. «این مردک اوغو، بد فاشیستی است.» این را محمدرضایی گفت که خود را «جمشید» نام کرده بود. بعد همین جمشید به سمت پایۀ برقی رفت تا پوستر اشرف غنی را بکند که بالایش آویزان شده بود.
از این حرف و رفتار جمشید دلچرکین شد. هنوز حس غروری داشت به مردی که در کلمبیا تدریس میکرد. مگر این نیست که پشتون بودن بهتر از جوالی بودن است؟ اما هیچ چیز با هم نمیخواند. به تضاد و پارادوکس رسیده بود؟ مگر این نبود که تا در ایران بود، هم مارکسیست بود و هم شیعه و وقتی از کنار حرم حضرت معصومه رد میشد، به بیبی سلام میداد؟ این را هم باید هر طوری میشد، حل میکرد. یاد نوشتهای از مائو افتاد: «قانون تضاد که ذاتی اشیا و پدیدههاست یا قانون وحدت اضداد، اساسیترین قانون ماتریالیسم دیالکتیک یا به قول لنین، «هستۀ دیالکتیک» است.» در دل با خود گفت: «تضاد، ذاتی پدیدههاست. این، جزئی از دیالکتیک است. این پارادوکس بد نیست.»
همۀ اینها را در آن راهپیمایی بزرگ، مثل وِردی زیر لبش میگفت: «هستۀ دیالکتیک… تضاد… ذاتی پدیدهها… هستۀ دیالکتیک… تضاد… ذاتی پدیدهها.» مثل زمانی که مهرههای تسبیح را در حرم حضرت معصومه میانداخت. ناگهان صدای بلندی در گوشش پیچید و موج انفجار در میان جمعیت رسید و او را هم روی زمین انداخت. حالا تنها از بینیاش خون نمیآمد، بلکه خون از سرش هم فواره میزد. دستش هم آنسوتر روی زمین داغ و تفتیده از آفتاب سوزان مردادماه افتاده بود.
تفتبادی وزید و پوستر نصفۀ مردی که پرشور سخنرانی میکرد و فقط سر کَلَش دیده میشد و در کلمبیا تدریس میکرد، در هوا چرخید و چرخید و کنار دست جداافتادۀ رُزا لوکزامبورگ جای گرفت. چند دقیقه بعد، آرش که نامش، محمدعلی بود، در میان جمعیت مردهها دنبال رُزا لوکزامبورگ میگشت. از زنی که گریه میکرد، پرسید: «رُزا لوکزامبورگ رَه ندیدی؟ رُزا لوکزامبورگ رَه میشناسی؟» زن گفت: «نه… نه… نه… نمیفامم.» کسی در آن میان گفت: «منظورت زهرایه؟» و با دست اشاره کرد به پیکری که دو متر جلوتر در خون غلتیده بود.
* مهدی دهقان، دانشآموختۀ علوم سیاسی و نویسنده است.


