لیلا*
گاهی فکر میکنم که مادر بودن تجربۀ شیرینی است، اما نه برای همیشه. مادر که باشی، مجبوری تمام سختیها، دردها، زجرها و غمهای این مسئولیت سخت و سنگین را به جان بخری. من که اکنون ۶۰ سال سن دارم، روزهای سخت و دشواری را با دو فرزند دارای معلولیتم سپری میکنم. پیش از فرزندداری، آرزوهای شیرینی در سر داشتم؛ می خواستم فرزندانم را خوب بزرگ کنم و برای تربیت کردنشان برنامه داشتم. اما چرخ روزگار برعکس آرزوهایم چرخید و، بعد از ازدواج، گرفتار آزمون سختی شدم و دو دخترم صنوبر و حفیظه یکی پی دیگری معلول شدند.
زندگی من، پس از سهسالگی و معلولیت صنوبر و حفیظه، دچار فراز و نشیبهای زیادی شد. صنوبر که هماکنون ۲۰ ساله است و دختر بزرگم است تا سهسالکی صحتمند بود. میتوانست بخزد، غذا بخورد و از من چیز بخواهد، اما پس از سهسالگی نه توانست بخزد، نه توانست غذا بخورد و نه هم چیزی بفهمد. به دنبال صنوبر، حفیظه دختر دیگرم به دنیا آمد. او نیز دچار سرنوشت مشابهی شد و هر دو دچار ناتوانی جسمی و ذهنی شدند. حفیظه هماکنون ۱۵ ساله است. یک پسر ۱۲ ساله پس از صنوبر و حفیظه دارم و خدا را شکرگزارم که او سالم است و مشکلی ندارد.
پس از مشاهدۀ این مشکلات، صنوبر و حفیظه را نزد داکتران، ملاامامان مساجد و حتا به زیارتها بردیم، اما هیچ سودی نبخشید. داکتران گفتند که صنوبر و حفیظه مشکل عقلانی و ناتوانی جسمی دارند و بهمرور زمان خوب میشوند. اما تا هنوز که ۱۵ تا ۲۰ ساله شدهاند، هیچ تغییری در آنها به وجود نیامده و ویژگیهای یک بچۀ ۳ ساله را دارند.
مراقبت از صنوبر و حفیظه برایم بسیار دشوار شده است. آنها را با مشکلات زیادی بالا و پایین میکنم. حالا بزرگ شدهاند و من هم ناتوانتر شدهام و قوتی ندارم تا آنها را بهدرستی جابهجا کنم و به بیرون و یا تشناب ببرم. گاهی پشت میکنم و گاهی از زیر بغلشان گرفته روی زمین کشانکشان میبرم و گاهی هم زنان همسایه یاریام میکنند.
یک شب سرد زمستان سال ۱۴۰۱، زمانی که صنوبر را بر پشتم به تشناب میبردم، در برگشت کمزوری کردم و پایم لغزید و افتادم و سر و صورت هردویمان زخمی شد. صنوبر گریه میکرد، زخم در پیشانیاش بود و با دستمال خونهایش را پاک کردم. هنگام پاک کردن به جای او من احساس درد میکردم. زخمهای خودم آنقدر درد نداشت که دیدن وضعیت صنوبر برایم آزارم میداد.
به اضافۀ وضعیت مشقتبار صنوبر و حفیظه، که از کودکی تا بزرگی هر ثانیه و هر لحظه همراهشان درگیرم، با فقر و ناداری هم دستوپنجه نرم میکنم. شوهرم پیر شده است و توان انجام هیچ کاری را ندارد. او روزانه سر میدانی میرود و به دلیل پیری و سن زیاد، هیچکسی او را به کار نمیبرد و در پایان بیشتر روزها با دست خالی خانه برمیگردد و شبها گرسنه میخوابیم.
من هم روزانه، در کنار پرستاری از صنوبر و حفیظه، لباسهای همسایهها را میشویم و همچنان پشمهای حیوانات را که مالداران برایم میآورند تازه کرده و کُرک آنها را جدا میکنم. با هر بار انجام این کار، مبلغ ۲۰۰ تا ۳۰۰ افغانی برایم پرداخت میکنند.
شستن لباسهای مردم و تازه کردن پشمهای حیوانات نوک انگشتانم را به درد میآورد؛ دردی که شبها خواب از چشمانم میگیرد. با عایدی که از این کار بهدست میآورم، برای صنوبر و حفیظه غذا و دارو تهیه میکنم. با این درآمد نمیتوانم نیازهای خود و فرزندان دارای معلولیتم را برآورده کنم. گاهی هم با غذایی که همسایهها برایمان میفرستند شب و روز میگذرانیم.
برای اینکه صنوبر و حفیظه گرسنه نباشند هر کاری را انجام میدهم. دو سال پیشتر بهخاطر فقر و ناداری از ولسوالی اللهیار به شهر فیروزکوه، مرکز ولایت غور، آمدیم تا بتوانیم خودمان را به کمکهای بشردوستانه و دولت نزدیک کنیم. اما تا هنوز به ما کمکی نرسیده که بتواند ما را از فقر و گرسنگی نجات دهد. کمکهای اندکی از سوی مؤسسۀ افغاناید و ادارۀ سرهمیاشت دریافت کردهایم که شامل یک بشکه روغن دهلیتره، یک بوجی آرد پنجاهکیلویی، یک بوجی برنج، مقداری لوبیا، چند تخته کمپل و صابون بوده است.
خانه و جا برای بودوباش خود نداریم. در یک دکان که در و دروازه ندارد و سر سرک است، زندگی سختی را سپری میکنیم. صاحب دکان اینجا را رایگان به ما داده و گفته است که در همینجا باشید بهتر از ویرانهها و دشتهاست. اینجا کسی خانه برای ما رایگان نمیدهد و پولی برای پرداخت کرایه نداریم. با این دو دختر معلول خود نمیتوانیم هیچ جایی برویم. اینجا هم در زمستان زندگی سختی را سپری میکنیم، چون دیوارهایش درست نیست، دروازه ندارد و زمستان بسیار زیاد سرد میشود. با جمع کردن کارتن، بوتلهای نوشابه، که پسرم از بازار میآورد، بهسختی و فقط برای چند ساعت اینجا را گرم میکنیم. شبها و روزهای زیادی به این خاطر که فرزندانم سردشان نشوند، از همسایهها کمک میخواهم. بعضیها کمی هیزم به من میدهند و بعضیها هم گدا گفته از دم دروازۀ خود دورم میکنند.
برای دریافت کمک به هر دری زدهام، اما کسی به من کمکی نکرده است. زمستان گذشته از صبح تا شام به دروازۀ والی طالبان بودم. آخر روز نگهبانها به من گفتند: «پیرکی برو اینجا کسی کمکت نمیکند. به دروازۀ مؤسسات برو.» به مؤسسات هم رفتم، اما کسی کمکم نکرد و حالا هم روزگار سختی را با تازه کردن پشمهای حیوانات و شستن لباسهای مردم سپری میکنم.
بعضی وقتها که پدر صنوبر و حفیظه از بازار میآید، هردویشان چشم به جیبهای او میدوزند که شاید برایشان چیزی آورده باشد. وقتی دیدند که چیزی نیست، به گریه میافتند و اگر روزی یگان دانه ساچق، سیب و یا کلچه، که بعضی از دکانداران به او میدهند، با خود بیاورد، خوشحال میشوند.
لباسهایشان را با گدایی از خانههای مردم میگیرم. در روزهای عید دختران همسایه لباسهای نو میپوشند و از پیشِ خانۀ ما میگذرند. دلم به حال دختران خودم میسوزد که در خانه افتادهاند و لباسهای کهنه بر تن دارند و از وضعیت دیگران بیخبراند. گاهی به فکر عروسی صنوبر و حفیظه میافتم و بسیار گریه میکنم که کسی با دخترانم عروسی نمیکند. آرزوی یک مادر این است که خوشیهای فرزندانش را ببیند، اما من جز بدبختی و رنجهایشان چیز دیگری ندیدهام. حالا هم با این وضعیت سر میکنم و تا زندهام و ذرهای توان دارم، از دخترانم پرستاری و مراقبت میکنم و تمام عمر خود را با آنها میگذرانم.
* لیلا، روزنامهگاری در افغانستان است.


