آلمابیگم*
بعد از اینکه از فرمان طالبان مبنی بر بسته شدن آرایشگاههای زنانه آگاه شدم، سراغ آرایشگاهی را گرفتم که هرازگاهی به آنجا سر میزدم. آرایشگر دختر جوان اهل زون مرکزی افغانستان است. زمانی که من وارد آرایشگاه شدم خودش حضور نداشت، فقط دو تن از شاگردان او در گوشهای لمیده بودند و با هم درددل میکردند. یکی از شاگردان، با دیدن من، میپرسد که چه کار دارم، ابرو اصلاح میکنم یا کاری دیگر دارم. من جواب میدهم که به دیدار استادشان آمدهام. یکی از آنها برای استادشان پیام میگذارد و بعد از نزدیکِ پنج دقیقه استاد وارد آرایشگاه میشود. آرایشگاه محقری دارند. وسایل همه دستدوم است. سهپایه و چوکی مندرس که اگر مشتری احتیاط نکند وارونه میشود. دو دست آیینۀ بزرگِ قدنما و یک الماری رنگورورفته دارد که وسایل آرایشی زیادی در آن به چشم نمیخورد. شاید همۀ دارایی این دکان را یکجا برآورد کنی به ۱۰ هزار افغانی هم نرسد. اما آرایشگر ماهری است با وسایل و امکانات کم کار را خوب و تمیز انجام میدهد.
با هم احوالپرسی میکنیم و، بعد از دوـسه دقیقه مکث، میپرسم: «شنیدهام حکم بسته شدن آرایشگاهها را صادر کردهاند.» آرایشگر سر خود را بلند میکند و با عصبانیت هرچه تحلیل از اوضاع دارد را یکریز جلو من ارائه میدهد و در خفا ترس از هیچکسی ندارد. من بیشتر در مورد این میخواهم بدانم که او چرا به این حرفه روی آورده است. آهی میکشد و همینطور دستی به موهایش میکشد و میگوید: «از ناچاری.»
نامش را مینا* میگوید. مینا هجده سال درس خوانده است. ماستری ندارد اما دو سال در مقطع فوقلیسانس در رشتۀ کمپیوتر و آیتی در یکی از دانشگاههای خصوصی درس خوانده است. قبل از سقوط جمهوریت او در یک دفتر عالی منحیث مدیر اداری و آیتی انجام وظیفه میکرده که با سقوط جمهوریت دفتر و دستگاه وی هم سقوط میکنند و او خانهنشین میشود. وی در مورد روز سقوط میگوید: «روز سقوط همه چیز را دست نخورده در دفترم گذاشتم و بیرون شدم. حتی قوطی چای، بستۀ روت، کتابهایم، لپتاپم که در آن عکسهایم هم بود، همه را همینطوری گذاشتم و به این امید بیرون شدم که شاید فردا یا پسفردا دوباره به سرکارم برگردم.»
مینا بعد از سقوط جمهوریت ایمیلهایی از چند کشور و سفارت کشورهای خارجی دریافت میکند اما بنابر نداشتن پاسپورت و به عهده داشتن یک مادر مریض و پیر نمیتواند از کشور خارج شود. به هر دری میزند. دنبال به هر جایی سر میزند اما همهجا مانند او و دفتر قبلیاش تعطیلاند و عذر میخواهند. او میگوید: «از وقت آرایشگری بلد بودم. کارهای مانند اصلاح ابرو و رنگ موی خودم و خواهرانم را خودم انجام میدادم. وقتی دیدم که هیچ جای کار دیگری نیست، پول و پاسپورت هم برای بیرون شدن از کشور نداشتم، رفتم نزد یک آرایشگر و مدت پنج ماه بدون مزد شاگردی کردم.» مینا بعد از پنج ماه شاگردی مهارتهای زیادی را در حرفۀ آرایشگری بلد میشود و، بعد از گرفتن دعای مادر و استاد آرایشگرش، دنبال کرایه کردن یک مکان میرود.
«هفت ماه پیش همین دکان را به کمک یکی از فامیلها ماهانه ۵ هزار افغانی کرایه کردم. درآمد بد نبود. درحدی نبود که پولدار شوم، اما در حدی هم نبود که نتوانم کرایۀ دکان را پوره کنم. مشتریهای زیادی داشتم. گذشته از آرایش و پول، همینکه یک جای برای کار کردن و یک فضایی برای خالی کردن دلتنگیها داشتیم، برایمان یک عالم ارزش داشت. همهروزه ۲۰ تا ۳۰ نفر مشتری داشتم که همه زنها و دخترهایی بودند که کار و درس خود را از دست داده بودند. حالا کسی دنبال زیبایی و دنبال مد و فیشن نیست، اکثر مشتریها فقط مو رنگ میکنند یا هم موی خود را قیچی و منظم میکنند. به خاطر دکانم که غریبانه است مشتریهای پولدار نداشتم. همه مثل خودم غریب بودند. اما حداقل جایی بود که دلم در آن خوش بود.»
مینا در مورد شاگردانش میگوید: «سهـچهار نفر شاگرد گرفتم که تقریباً همه اعضای خانوادهام هستند. یکی برادرزادهام است که محصل سال چهارم حقوق بود اما او هم خانهنشین شد. دومی عروس مامایم است که شوهرش بیکار است و اینجا کار میکرد که در طول هفته ۵۰۰ تا ۶۰۰ افغانی برایش میدادم که سودای خانه یا هم خرج اولادش میشد. سومی هم نواسۀ کاکایم است که گاهی میآید و گاهی هم پدرش نمیگذارد بیاید. او هم شاگرد صنف دوازدهم مکتب بود، اما خانهنشین شد و حالش بد است. چه بگویم هر طرف که ببینی غم و غصه است.»
مینا خسته است، اما قوی. میگوید برای زندگیاش هیچ چیز کم نگذاشته است. کار کرده است. درس خوانده است. در گذراندن مشکلترین امتحانات موفق بوده است، اما جامعه و سیاست او را از کار بیکار و از مسیر پیشرفت ده سال عقب انداختهاند. او میگوید: «نمیدانم ما به نظرشان آدم نیستیم، ما نان نمیخوریم، ما نفس نمیکشیم، ما احساسات نداریم. اصلاً چرا یک لحظه خود را جای ما قرار نمیدهند؟ …»
از مینا در مورد آرایشگاهها و آرایشگرهای پرآوازۀ شهر کابل میپرسم که به نظرش آنها چه خواهند کرد. مینا میگوید: «آنهایی که پیسه دارند، چیزشان نمیشود. حتی خود همینها اسکورتشان میکنند و به یک کشور راحت و آزاد میروند. این حکمها و این موانع همه برای ما مردم غریب است. ما هستیم که همه چیز خود را از دست دادیم و بازهم از دست میدهیم.»
از مینا میپرسم بعد از این چه میکند. او پاسخ میدهد: «ایران میروم. از ایران ترکیه میروم. هیچ وقت هم به افغانستان برنمیگردم.» مینا تصمیم قاطع به رفتن دارد، اما میگوید مادرش را چه کند. پیش چه کسی بگذارد. مینا مجرد است. میپرسم چرا ازدواج نکرده است، میخندد: «هرچه خواستگار دارم به دلم نیستند. حالا بچههای باسواد و درسخوانده همه رفتهاند. هرچه هستند، بیسودند که من فکر نمیکنم نتیجه داشته باشد.» در مورد این میپرسم که میتواند کارش را از خانه ادامه دهد یا نه؟ او میگوید: «بله! اگر مشتری صحیح داشته باشم از خانه هم کار میکنم، اما میترسم که به جرم آرایش کردن و به جرم درآمد از خانه دستگیرم کنند.»
مینا حرفهای زیادی برای گفتن دارد، اما پریشان و سرخورده به نظر میرسد. او دامه میدهد و میگوید: «فقط ده روز وقت باقی مانده است. سه روز پیش مکتوب دادند و گفتند سیزده روز فرصت دارید. ده روز بعد همه چیز تمام میشود و شاید بعدش فرمان دهند که هیچ زنی حق گشتوگذار در شهر را ندارد.»
**
وزارت «امر به معروف و نهی از منکر» طالبان در تاریخ ۱۵ سرطان با اسرافگر و «خلاف شریعت اسلامی» خواندن آرایشگاههای زنانه، به بستن آنها «تا یک ماه دیگر» (۱۴۰۲/۴/۳- ۱۴۰۲/۵/۳) دستور داد.
محمدصادق عاکف، سخنگوی این وزارت با نشر ویدیویی گفت: «این اواخر خبر داده شد که آرایشگاهها بعد از یک ماه اجازۀ فعالیت ندارند، چند دلیل دارد: اول اینکه در این وضعیت بد اقتصادی کشور آنجا بسیار اسراف میشد و خانوادۀ داماد مجبور به پرداخت هزینۀ اضافی میشد.» او افزود: «دوم از نظر شریعت جایز نیست که موی انسانهای دیگر را بهخاطر زینت به انسان دیگر به کار گرفت. آنجا به زنان موهای اضافه برای زینت به کار گرفته میشود. سوم هم اینکه آنجا ابروی زنان چیده میشود که صریحاً خلاف شریعت است و در یکی از احدایث پیامبر اکرم که به چند زن لعنت شده، یکی آن زنی است که ابروی دیگری را میچیند. این منکرات بودند. نکتۀ دیگر اینکه موارد شرعی وضو در این مکانها رعایت نمیشود و آب وضو به آنجایی که لازم است نمیرسد.»
**
این در حالی است که به گفتۀ مینا این گروه از هر بخش (از لوحه بگیر تا جواز) از آرایشگاهها مالیه گرفتهاند. او همچنین میگوید: «در حالی که قبلاً کارهای ما را براساس نظرات خودشان تنظیم و عیار کردند، حالا چرا میبندند؟ مالیاتی را که از ما گرفتهاند شرعی بود؟ ما هم به نان و غذا نیاز داریم. حالا ما نیازهای اقتصادی خود و خانوادۀ خود را چهگونه پوره کنیم؟»
یادداشت:
– آلمابیگم، نام مستعار زنی دانشآموخته در افغانستان است.
– بهمنظور حفظ امنیت شخص، در این متن از نام مستعار استفاده شده است.


