مهسا الهام*
سر و صدای عروسی من با غلامرسول* خانهبهخانه در روستا پیچیده بود. بعضیها میگفتند کار خوبی نیست که این مرد با دختری، که زیر سن قانونی و جای دختر او است، عروسی کند. برخیهای دیگر میگفتند که این دختر معلول است و کسی جز یک پیرمرد نمیخواهد با او عروسی کند. اما شمار دیگر میگفتند که کاری از دست زهرا برنمیآید، او بار دوش خانواده و پیرمرد است. این حرفها را که میشنیدم بیشتر رنج میبردم و جگرخون میشدم.
هرچند به این ازدواج رضایت نداشتم، اما بهخاطر قولی که به مادرم داده بودم و تداوم زندگی خواهر و برادرم و اینکه آنان گرفتار سختیها نشوند، با غلامرسول نامزد شدم و، پس از چند ماه، با او عروسی کردم. مهریۀ من ۶۰۰ هزار افغانی تعیین شد که به خانوادهام دادند. عروسی ما بین قوم و خویش و همسایهها بهصورت بسیار ساده برگزار شد و من با یک عالم درد و رنج به خانۀ شوهر رفتم.
شوهرم بیش از پنج سال میشود که از روستا به شهر فیروزوه کوچ کرده است. او از سابق در جنوبغربِ شهر خانه داشت که از مدتی به اینسو در آن زندگی میکنیم. پس از عروسی و آمدن در شهر، ماجرای تلخ زندگی من هیچ تغییری نکرد، بلکه بیشتر از پیش گرفتار دشواریها شدم. شوهرم، به دلیل داشتن سن زیاد، بینایی خود را از دست داده است. او شصتساله است و، با از دست دادن دیدش، هیچ کاری از دستش برنمیآید. من یک پسر هشتساله دارم که بهخاطر او با همه، از طالب تا جامعه، میجنگم.
زندگی سخت و دشوار من از چهارسالگی شروع شد و این به زمانی برمیگردد که گروهی از داکتران در سال ۱۳۸۰برای تطبیق واکسین پولیو و تیتانوس به روستای ما آمده بودند. مادرم میگفت که زنان روستا برای گرفتن واکسین صف کشیده بودند و یکی پی دیگری با کودکانشان واکسین میشدند. در همین برنامه داکتران به من واکسین اشتباهی تزریق کرده بودند. پس از گذشتن یک ماه از آن، داغهای سیاهی در نوک انگشتان پای راستم مشاهده و، با سپری شدن چهار ماه، این سیاهی بیشتر و بیشتر شده بود.
روستای ما «صوفک» در شمالغرب شهر فیروزکوه و در ۶۰ کیلومتری مرکز این ولایت موقعیت دارد. پدر و مادرم پس از مشاهدۀ سیاهی پایم، مرا با مرکب به شفاخانۀ مرکزی منتقل کرده بودند. در آن زمان داکتران علت سیاهی پایم را تزریق آمپول اشتباهی اعلام کرده بودند و گفته بودند که پای زهرا دیگر به حالت اولی برنمیگردد و باید از قسمت زانو قطع شود. من که کودکی بیش نبودم، نمیفهمیدم که به چه سرنوشتی دچار شدهام و آیندهام چه خواهد شد. اما با دیدن ناراحتی پدر و اشکریختنِ مادرم، احساس میکردم که باید اتفاق بدی برایم افتاده باشد.
مادرم میگفت که راضی به قطع کردن پایم نبودهاند، اما دیگر چارهای نبوده و داکتران گفته بودند، اگر قطع نشود، احتمال سرایت آن به دیگر اعضای بدنم وجود دارد و حیاتم را بهخطر میاندازد. به این ترتیب، خانوادهام ناگزیر تصمیم به قطع کردن پایم گرفته بودند.
سالبهسال که بزرگتر میشدم، بیشتر میفهمیدم که معلولیت چقدر تباهکننده است. کودکان همسایه و همسالانم در کوچه به سرگرمی مشغول بودند و میتوانستند، بدون هیچ مشکل و محدودیتی، بازی کنند. من که با عصا و تکیه بر دیواری آنها را تماشا میکردم، از ناتوانی خود رنج میبردم و دلم برای بازیهای کودکانه باغباغ میشد. نمیدانستم دلتنگیهایم را چگونه برطرف کنم. گاهی با آوازی بلند فریاد میزدم و گاهی هم به حال خودم گریه میکردم.
خانوادهام برای اینکه غصه نخورم و رنج معلولیت را احساس نکنم، با من مهربانی میکردند، نوازشم میدادند و با اینکه وضعیت اقتصادی خوبی نداشتیم، برایم کفش نو، لباس نو، دستمال نو و چیزهایی که بهنظر آنها خوشحالم میکرد، میخریدند. پدرم کارگری میکرد و روزانه ۲۵۰ تا ۳۰۰ افغانی درآمد داشت و، بسیاری وقتها، نیمی از این پول را برای من هزینه میکرد.
این روال تا سیزدهسالگی من همچنان ادامه داشت. از بخت بد، پدرم بر اثر بیماری قلبی فوت کرد و پس از آن مشکلات ما چند برابر شد. دیگر نانآوری نداشتیم و زندگی خیلی سختتر شده بود. دیگر کسی را نداشتم که برایم کفش نو، لباس نو، چادر نو و… بیاورد و آرزوهای کوچکم را برآورده کند. برادرم آن زمان کوچک بود و مادرم که نمیتوانست کار کند و مخارج خانه را تأمین کند. زندگی خیلی برای ما سخت شده بود و مادرم هیچ راهی برای زنده نگهداشتن من، خواهر و برادر خُردم نداشت. یک شب سرد زمستان از شدت سردی زیر کمپلها رفته بودیم و مادرم گاه من، گاه برادرم و گاه هم خواهر خُردم را بغل میکرد که از سردی تلف نشویم. چند شب و روزی را سپری کردیم و مادرم روزانه به خانههای همسایهها میرفت و هیزم میطلبید تا شبها فرزندانش از سرما جان بهدر ببرند.
فقر و گرسنگی زندگی را برای ما سختتر کرده بود. یک روز مادرم گفت به این خاطر که خواهر و برادرم زنده بمانند و از گرسنگی تلف نشوند، مجبورم عروسی کنم. من هم، که وضعیت بد خانوادهام را دیدم، با تصمیم مادرم مخالفت نکردم و پاسخ دادم هرچه نصیبم بود همان میشود. هنوز به سن قانونی نرسیده بودم. در آن زمان پانزدهساله بودم. بیخبر از اینکه قرار است تمام عمر خود را با مردی که سی سال از من بزرگتر است، بگذرانم.
از دو سال به اینسو سرپرستی خانواده بر دوش خودم است. انگار فکر میکنم کوهی از مسئولیتها و رنجها روی دوش من است و شبانهروز را بهسختی سپری میکنم. شوهرم، تا کور نشده بود، عصای دستم بود. اما حالا، با اینکه خود به عصا نیاز دارم، عصای دست شوهرم شدهام و از او، با تحمل دشواریهای بسیار، مراقبت میکنم. زمانی که به بیرون از خانه یا به تشناب و حمام میرود، دستش را گرفته همراهیاش میکنم. همچنین هنگام صرف غذا به او کمک میکنم. من پا ندارم و او بینایی ندارد؛ هر دو معلول شدهایم.
انگار مشقتهای روزگار پایان ندارد. فقر و گرسنگی نیز آزارمان میدهد. پیش از بسته شدن مؤسسات امدادرسان با کمکهای آنها روزگار ما سپری میشد. اما مدت چهار ماه میشود که برای تأمین نفقۀ خانوادهام مجبور شدهام لباسهای همسایهها را بشویم و خانههایشان را تمیز میکنم. این کارها برایم خیلی سنگینی میکند، اما مجبورم و برای ادامۀ زندگی باید مبارزه و کار کرد. از این کارم ماهانه مبلغ ۱۵۰۰ افغانی تا ۲۰۰۰ هزار افغانی عاید دارم. این پول نمیتواند تمام نیازمندیهای ما را رفع کند. همین حالا گاز نداریم، برنج دو ماه است نتوانستهایم بخوریم. بیشتر وقتها را با چای و نان و غذایی که همسایهها میفرستند، میگذرانیم.
پسرم صنف ششم مکتب است. او نیز نیاز به قلم، دفترچه، کیف و کفش دارد و نمیتوانم نیازهای او را نیز تأمین کنم. پسرم هر صبح که به مکتب میرود، بوجی نیز با خود میبرد تا در برگشت بتواند پلاستیک و آهنپاره را جمعآوری کند و بفروشد تا قلم و دفترچه بخرد. بسیاری روزها نمیتواند حتی ۱۰ افغانی هم کار کند. پسرم به من میگوید که مادر همصنفیهایم کفشهای نو، بیکهای خوب، بایسکل و … دارند میشود برای من هم بخری؟ به این دلیل که نمیتوانم چیزی بخرم، به پسرم وعده میدهم که غصه نخورد برایش کیف و کفش نو میخرم. اما این حرفها هر روز تکرار میشود و هنوز نتوانستهام برای او چیزی بخرم؛ فکرم بیشتر مصروف این است که گرسنه نماند.
قبلاً خوب بود، ماهانه ۵۰۰۰ افغانی معاش دولتی داشتم. طالبان که آمدند، آن را به ۳۵۰۰ افغانی کاهش دادند، ولی تا حالا از آن مبلغ هم یک روپیه پرداخت نکردهاند.
برای دریافت معاش معلولی خود چهار بار به ادارۀ شهدا و معلولین رفتهام. سه بار طالبان برایم اجازه ندادند پیش رئیسشان بروم. هر بار گفتند که رئیس نیست. روزی دوـسه ساعت آنجا ایستادم و دوباره درخواست دیدن رئیس را کردم. یک بار سرباز طالب با ناراحتی پاسخ داد: «گفتیم که رئیس نیست. برو ایلای ما کو اگرنه زدهزده بیرونت میکنیم.» برای بار سوم یک صبح زود رفتم دروازۀ وزارت شهدا و معلولین. رئیس را نمیشناختم. از یک مرد، که او نیز معلول بود، خواهش کردم که وقتی رئیس آمد، به من نشانش دهد. حوالی ساعت ۱۰ صبح بود که کسی با موتر رینجر آمد. آن فرد به من گفت که او رئیس است.
بهعجله دویدم و عصای دستم هم افتاد. پیش دروازۀ موتر به رئیس گفتم: «فقیر و ناداریام معلوم است. شما را بهخدا قسم است که کمک کنید و معاش معلولی ما را بدهید. رئیس شیشۀ موتر را پایین کرد و گفت: «مادر معاش معلولین ملکی را از مرکز بند کردهاند، هر وقت که بیاید، به شما خبر میدهیم.» باز هم زاری کردم و خواستههایم را تکرار کردم. او موتر خود را حرکت داد، به دنبالش دویدم، اما به موتر او نرسیدم. او به دفتر خود رفت و به نگهبان پیش دروازه گفتم که پیش رئیس میروم. به من گفت که رئیس نیامده است. گفتم همین لحظه دیدم داخل رفت. گفت: «اشتباه کردی نیامده برو لنگِ خدا مزاحمت نکن.» با نوک تفنگ خود تیلهام کرد و افتادم روی زمین و سرانجام ناامید از آنجا رفتم به طرف خانه. گریه میکردم و از خدا میخواستم خودش به داد بیچارگی ما برسد.
من سواد ندارم و در دورۀ جمهوریت کار نمیکردم. زندگی ما با کمکهای مؤسسات میگذشت. پسرم در جمهوریت هم به مکتب میرفت و حالا هم میرود. در گذشته از معاش معلولیت خود هر چیزی میخریدم؛ کفش داشت، بیک داشت، قلم و دفترچه داشت و خوشحال بود. اما در دورۀ طالبان، که همهچیز قطع شد، بدبخت شدیم. پسرم کفشهای کهنه دارد و بهسختی قلم و دفترچه برای خود پیدا میکند. به من میگوید: «مادر بچههای دیگر لباس خوب دارند، بیک خوب دارند، از من تاهنوز همان بیک سابق است. دلم بیک میخواهد، لباس نو و بایسکل میخواهد.» وقتی به حرفهایش گوش میهم، جگرخون میشوم و بسیاری وقتها گریه میکنم. برایش میگویم که همین معاش معلولیم را بدهند برایش میخرم. امروز و فردا کردهام و تا هنوز نشده که برایش چیزی بخرم. خیلی ناراحت است وقت بچههای دیگر را میبیند که همهچیز دارند. من با زحمت تنها میتوانم برای او نان تهیه کنم. دو سال شده است که لباس نو برای خودم، طفلم و شوهرم تهیه نکردهام.
مردم در هر عید لباس نو تهیه میکنند و طفلهایشان میپوشند، اما من نتوانستهام برای پسرم لباس جدید بگیرم. یکی از همسایههای ما عید گذشته لباسهای بچۀ خود را آورده بود برای طفلم، باز طفلم خیلی خوشحال بود که به این عید لباس نو دارد، اما برای عید قربان پیش رو تا هنوز پولی ندارم که برای او کفش و لباس تهیه کنم. آرزو دارم که مثل دیگر اطفال هرچیزی داشته باشد. نمیدانم این عید را چهگونه سپری کنم. منتظرم که کسی برای طفلم، یا خودم لباسی بیاورد. از شیرینی عید و قربانی هیچ خبری نیست. همسایههای ما قربانی میکنند و برای ما گوشت روان میکنند یا خودم به خانهها میروم تا گوشت جمع کنم.
به این دلیل که یک زن معلولم، خود را نسبتبه زنان دیگر خیلی ضعیف و ناتوان احساس میکنم، اما چارهای ندارم، نصیبم همین بوده است که مثل زنان دیگر صحتمند نباشم. گاهی زنان دیگر را میبینم که زندگی خوشی دارند و هرکاری میکنند، توانایی دارند و کارهای خانۀ خود را بهراحتی انجام میدهند. با دیدن آنها و زندگی خودم خیلی ناراحت میشوم. افسوس میخورم که کاش من هم چنین روزگاری داشتم.
گاهی عمیق به فکر میروم و با خود میگویم که آخر چه خواهد شد؟ تا چه وقت اینگونه زجر بکشم؟ آرزو میکنم که کاش سرنوشت با من اینطور نمیکرد و مسیر زندگیام را دستکم اینگونه عوض نمیکرد. اگر معلول شدم، مسیر مشقتباری برایم رقم نمیزد. حالا هم بهخاطر پسرم تلاش میکنم تا او بزرگ شود و روزی بتواند قدری از غمهای خود و من بکاهد، تا از این بدبختی نجات یابیم.
* برای حفظ امنیت شخص، در این متن از نام مستعار استفاده شده است.


