لیلا رها *

یک روز توسط طالبان دستگیر شدم. آنها مرا به حوزۀ دهم امنیتی شهر کابل بردند و مورد شکنجه قرار دادند. بار اول همسایه‌هایم به طالبان گزارش دادند و طالبان آمدند و مرا از اتاقم دستگیر کردند. در حوزه موبایلم را بررسی کردند و عکس‌های شخصی و ویدیوهای رقصم به‌دست آنها افتاد. از من تحقیقات کردند. بعد از اینکه فهمیدند ترنس استم، بیشتر مورد شکنجه و لت‌وکوب قرار دادند. مرا دشنام می‌دادند و سرم تُف می‌انداختند و می‌گفتند که نجس استم. بعداز مدتی مرا از بند رها کردند و تعهد گرفتند که دیگر لباس دخترانه نپوشم و استایل دخترانه نزنم و مثل مردان رفتار و زندگی کنم.

بار دوم، از یک محفل دستگیر شدم؛ محفلی که در آن مرا برای رقصیدن دعوت کرده بودند. این‌بار در توقیف‌خانه بیشتر از قبل شکنجه شدم. طالبان به من می‌گفتند که مرگ من رواست، چون یک ایزک استم. چند روز زیر شکنجۀ طالبان در توقیف سپری کردم، تا اینکه دوباره به‌قید ضمانت رهایم کردند.

وضعیت روانی خوبی ندارم و همیشه در ترس و استرس زندگی می‌کنم. روزهای دشواری را سپری می‌کنم. در جغرافیایی زندگی می‌کنم که کشتن مرا ثواب می‌خوانند و با الفاظ رکیک و تحقیرآمیزی مثل «ایزک» و «دخترچاپ» صدایم می‌زنند.

***

ده‌ساله بودم که خانواده‌ام از من رو گردان شد و مرا طرد کرد. اعضای خانواده‌ام مرا سبب آبروریزی خود می‌دانستند. از آن زمان تنها شدم. پس از آن بود که با یک مرد آشنا شدم و او مرا در خانۀ خود نگهداری می‌کرد. با تشویق او من رقص یاد گرفتم. او سپس از من خواست که در محفل‌ها برقصم و برای او پول در بیاورم. برای اینکه سرپناه داشته باشم و شکمم سیر باشد، مجبور شدم به خواسته‌های او عمل کنم.

در نظام جمهوریت، زور داران و نظامیان پیشین از من می‌خواست لباس دخترانه بپوشم و زنگ به پاهایم ببندم و جلوشان برقصم. بعد از ختم محفل به‌زور بر من تجاوز گروهی می‌کردند. چاره‌ای جز رقصیدن در محفل‌ها و تن دادن به خواست این زورمندان نداشتم؛ چون با رد درخواست‌شان مرا لت‌وکوب و تهدید به مرگ می‌کردند.

گاهی که به محفل‌های‌شان حاضر نمی‌شدم، می‌آمدند و مرا لت‌وکوب کرده و با چاقو موهایم را می‌بریدند و به‌زور اسلحه و چاقو با خودشان می‌بردند. در آن هنگام من مجبور بودم شب تا صبح برای‌شان برقصم و در آخر برای‌شان خدمات جنسی ارائه کنم. پول‌هایی را که از رقصیدن شب تا صبح به‌دست می‌آوردم صرف کرایۀ اتاق و تهیۀ خوراک خود می‌کردم.

درواقع مجبور بودم این کارها را انجام بدهم، زیرا هیچ پشتوانه و حمایت‌کنندۀ مالی نداشتم. هیچ‌کسی، به این دلیل که متفاوت از بقیه بودم، برایم کار نمی‌داد. این تنها گزینه‌ای بود که با استفاده از آن می‌توانستم خود را از گرسنگی و بی‌سرپناهی نجات دهم.

حالا برای برگشتن به خانه و خانواده‌ام مشکلم بیشتر هم شده است؛ زیرا مامایم به گروه طالبان پیوسته و برای از بین بردنم دنبالم می‌گردد. من در کابل دور از چشم خانواده و آشنایان زندگی می‌کنم.

در نظام جمهوریت، حداقل کم‌وبیش آزادی داشتم. حداقل می‌توانستم به رستورانت و کافه‌ها با دوستانم لحظه‌ای کنار هم سپری کنیم. مثلاً لباس باب میلم را می‌پوشیدم و آرایش می‌کردم، اما حالا حتا نمی‌توانم از اتاقم بیرون برآیم.

مردم محل و گروه طالبان مرا اذیت می‌کنند و ناسزا می‌گویند. حتا چند تن از فرماندهان طالبان از من تقاضای جنسی کردند. چندین بار تماس گرفتند و از من خواستند که نزدشان بروم، اما من هر بار به‌بهانه‌ای و نیز تبدیل موقعیتم از نزد آنها فرار کرده‌ام. آنها مرا تهدید به مرگ و زندانی کردن می‌کنند. از افراد گروه طالبان می‌ترسم، آنها خشن‌ترین و وحشی‌ترین انسان‌های روی زمین‌اند. همیشه در اتاق پنهانم، کاملاً افسرده و منزوی شده‌ام.

در حال حاضر، با آمدن گروه طالبان، محفل‌هایی خیلی کمی برگزار می‌شود و خیلی کم به آنها برای رقصیدن دعوت می‌شوم. وقتی دعوت هم می‌شوم، شب تا صبح باید برقصم تا ۵۰۰ تا ۱۰۰۰ افغانی به‌دست بیاورم. پول کمی برای رقصیدنم پرداخت می‌کنند، اما چاره‌ای نیست، باید گذاره کنم. روزهایی هم بوده است که نانی برای خوردن نداشته‌ام. زندگی و جنسیت دوگانه‌ام سبب شده که از اجتماع دور باشم و این‌همه بدبختی را تحمل کنم. ولی با این‌همه، دوست دارم دختر باشم و دخترانه زندگی کنم. لباس و استایل دخترانه داشته باشم و شریک زندگی‌ام یک پسر باشد. از اینکه حس دخترانه و نشانه‌هایی از دختر بودن دارم، برایم خیلی خوشایند است. این وضعیتم را دوست دارم، اما در کشورم این بزرگترین جرم شمرده می‌شود و ما را جایزالقتل می‌دانند.

* لیلا رها، نام مستعار نویسندۀ این روایت (روایت فردوس*، یک دگرباش تحتِ ستم در کابل)، دختری روزنامه‌نگار در افغانستان است.

Leave a comment