لیلا رها* 

وقتی‌ کودک بودم، دوست داشتم هم‌بازی‌هایم دختر باشند. در جمع دختران خود را راحت احساس می‌کردم. با عروسک‌ها و بازیچه‌های خواهرانم بازی می‌کردم. بازی‌های‌ دخترانه برایم دل‌چسب‌تر بود. آرزو داشتم مادرم موهایم را مثل خواهرانم ببافد و گل‌مو‌ بزند؛ آرزویی که هیچ‌گاه برآورده نشد. اعضای خانواده‌ام از دوران کودکی با من خشونت می‌کردند. نمی‌گذاشتند با دختران بازی کنم. اسباب‌بازی‌های دخترانه را از من می‌گرفتند و می‌شکستند. موهایم را وقتی دراز می‌شد، ‌کوتاه می‌کردند. به من می‌گفتند: «تو پسری و در جمع دختران نرو.»  

زمانی‌که نوجوان شدم، حس‌ و میل بودن مانندِ دختران‌ در من بیشتر شد. دوست‌ داشتم ‌مانند خواهرانم آرایش کنم. لباس‌های دخترانه بپوشم و در جمع دختران باشم.  

وقتی جوان‌ شدم هیچ‌کس مرا نمی‌پذیرفت، حتا هم‌بازی‌های دوران کودکی‌ام. خیلی برایم سخت بود که با ظاهر پسرانه، بعضی نشانه‌های ژنیتکی دخترانه داشته باشم. اعضای خانواده‌‌ام مرا بارها تحقیر می‌کردند؛ می‌گفتند: «حالا بزرگ شده‌ای و باید مثل مردها رفتار کنی.» اصلاً درک نمی‌کردند که من این‌‌گونه خیلی راضی‌ام. 

با گذشت هر روز دید اطرافیانم نسبت‌به من تغییر می‌کرد. اطرافیانم با برچسب و القاب گوناگونی ‌مثل «لشمک»، «ایزک» و «دخترچاپ»‌ اذیتم می‌کردند. نه بچه‌ها به من اجازۀ حضور در جمع‌شان ‌می‌دادند و نه دختران و ‌کاملاً منزوی شده بودم و خیلی احساس تنهایی و حقارت می‌کردم.  

همیشه پدر و مادرم از اینکه پسری با چنین خصوصیاتی به دنیا آورده‌اند، ابراز پشیمانی می‌کردند و مرا لکۀ ننگ و باعث آبروریزی خانواده و فامیل می‌دانستند. در تنهایی‌ام می‌نشستم و گریه می‌کردم. باخودم در جنگ بودم که چرا با چنین خصوصیاتی به دنیا آمده‌ام که هیچ‌کس مرا نمی‌پذیرد و همه از من متنفرند. 

روزی جلو آینه در حال آرایش بودم که پدرم آمد و شروع کرد به لت‌وکوبم و گفت: «تو ‌ایزک‌ استی که آرایش می‌کنی؟» دقیقاً نمی‌دانستم معنای ایزک چیست. بارها این کلمه را از بچه‌های همسایه‌ام شنیده بودم که به من ایزک می‌گفتند. روز بعد موبایلم را برداشتم و در گوگل نوشتم: «ایزک چیست؟» ‌این کلمه با عنوآنها و مترادف‌های زیادی ظاهر شد. مطالعه کردم و دریافتم که من یک ترنسم؛ یک پسر با حس و  بعضی از علایم دخترانه. تمام روز ‌مطالعه کردم و از آن روز به بعد خود را بیشتر شناختم. 

با گذشت هرروز وقتی رفتار و حرف‌های زشت اطرافیانم را می‌شنیدم، تلاش می‌کردم که حس‌ دختر بودنم را سرکوب کنم. خودم را مجبور می‌کردم که در جمع مردها بنشینم؛ موقعیتی ‌که هیچ‌گاه نتوانستم خودرا در آن راحت احساس کنم. وقتی‌ در جمع مردها بودم، حس می‌کردم بر من تجاوز می‌شود. بیشتر از همه رویۀ زشت، اذیت‌ و آزارهای فزیکی اطرافیانم برایم ناراحت‌کننده بود؛ چون صدا‌ی دخترانه، نداشتن ریش ‌و بروت، حرکات و نشانه‌های فزیکی شبیه دختران باعث می‌شد که بچه‌ها و مردها مرا لمس و با الفاظ تمسخر‌‌آمیز شکنجه‌ام کنند. خیلی‌‌های‌شان از من تقاضای جنسی می‌کردند. به‌ همین‌ دلیل ‌نتوانستم دانشگاهم را ادامه بدهم، زیرا در صنف همگی‌ مرا مسخره می‌کردند. در ساعات تفریح، مانند یک سرگرم‌کننده با من رفتار می‌کردند. ادای صحبت‌ کردن و حرکاتم را در می‌آوردند و می‌خندیدند. سرانجام این دوگانگی جنسیت‌ مانع ادامۀ تحصیلم شد. هرچند تلاش می‌کردم که مثل یک مرد رفتار کنم، ولی نمی‌شد. 

در نظام جمهوری‌، ما خانوادۀ دگرباشان در امن نبودیم. بارها ملاامامان مساجد، فتوای قتل ما را داده بودند و ما را کثیف و جایزالقتل می‌خواندند. اکنون که یک گروه تندرو دینی به نام طالبان در افغانستان حاکم شده، ما اصلاً امنیت جانی نداریم. وقتی گروه طالبان بر افغانستان مسلط شد، برخورد خانواده‌ام با من بدتر شد. چون بی‌کار و همیشه در خانه بودم. پدرم با من رویۀ تحقیرآمیز داشت، زیرا آنها توقع داشتند که من در بیرون ‌کار کنم و در امور مالی دستگیر پدرم باشم. در کابل زیاد دنبال کار گشتم؛ هرجایی که ‌می‌رفتم، به‌محض صحبت و برخورد با من و فهمیدن اینکه ‌ترنسم، جواب منفی می‌دادند. همگی‌ دیدی تحقیرآمیز به من داشتند و مرا کثیف خطاب می‌کردند. سرانجام خانواده‌ام مرا از خانه بیرون کردند. 

مدتی را به‌سختی سپری کردم. بعداً تصمیم گرفتم که از میان شرایط بد و بدتر، ‌بد را انتخاب کنم؛ راهی کشور ایران شدم. حالا در ایرانم و در یک ساختمان کار می‌کنم. حقوقی که می‌گیرم خیلی کم است و کارش ‌شاقه و بسیار سخت. چون سرپناهی دارم، این کار را تحمل می‌کنم.  

اینجا هم نمی‌توانم آنگونه که دوست دارم زندگی کنم. انتخاب علایقم دست خودم نیست. کوشش می‌کنم با کسی صحبت نکنم و رفت‌وآمد نداشته باشم، زیرا در قلمرو ‌یک حکومت اسلامی قرار دارم و می‌ترسم برایم دردسر ایجاد شود. 

یک عمر است که حسم را سرکوب می‌کنم. بابت‌ این دوگانگی جنسیت‌ خیلی تحقیر، توهین و لت‌وکوب شده‌ام. قدرت تمرکزم را از دست داده‌‌ام‌‌. نمی‌دانم چه کنم. زندگی‌ام چه خواهد شد.  

نمی‌دانم کدام‌سو را انتخاب کنم؛ اینکه یک پسر بمانم، حس و علایم دخترانه‌ام را پنهان کنم، یا دختر بمانم و ظاهر پسرانه‌ام را پنهان کنم. انتخاب قطعیِ هیچ‌یک از این دو گزینه ممکن نیست‌. 

کاش مردم ما را درک می‌کردند. جنسیتم را خودم انتخاب یا تعیین نکرده‌ام. هیچ‌کسی با آگاهی و میل خود به دنیا نمی‌آید. امیدوارم روزی بتوانم در مکانی امن یک زندگی زیبا داشته باشم و آنگونه ‌که دوست‌دارم زندگی کنم.  

یادداشت: 

ـ برای حفظ امنیت شخص، در این روایت از نام‌ مستعار استفاده شده است. 

ـ لیلا رها، نام مستعار روزنامه‌نگار آزادی در افغانستان است. 

Leave a comment