متین محراب*

ساعت شش بامداد با نور مستقیم آفتاب که از پنجره به داخل اتاق و به صورت من می‌تابد، بیدار می‌شوم. دست و روی خود را می‌شویم و به سمت سفرۀ صبحانه می‌روم. این کارها را جسم من چنانکه عادت کرده انجام می‌دهد؛ چون ذهنم در این ساعت درگیر این است که چگونه و با چه شیوه‌ای کار خود را آغاز کنم و یکی پس از دیگری اهداف کاری روزانه‌ای را که تعیین شده، تیک بزنم.

چای اول را در خانه و چای دوم را حدود ساعت ۸ صبح در دفتر کارم می‌خورم. پس از آن کارهایم را شروع می‌کنم. ابتدا به سراغ نخستین مصاحبه می‌روم، اما نزدیک به دو سال است که حتا معمولی‌ترین مصاحبه هم با ترس و نگرانی همراه است؛ نگرانی از اینکه مبادا با کسی که مصاحبه می‌کنم، به هر دلیل مرا به طالبان بفروشد و یا مبادا تماس تلفونی یا واتساپی من توسط طالبان شنود شود؛ همۀ این دغدغه‌ها نه یک بار، نه دو بار، بلکه به‌صورت پیاپی در طول روز در ذهنم مرور می‌شوند. زیرا طالبان حتا به رسانه‌ها و خبرنگارانی که همسو با آنان هستند مشکل ایجاد می‌کنند، چه برسد به خبرنگاری مثل من که گزارش‌هایش هیچگاه به مزاج طالبان خوش نمی‌آید.

این ترس همیشه آرامش را از من گرفته است. مدام وجودم را می‌لرزاند. روحم را می‌آزارد. حتا وقتی در دفتر و محل کارم هستم، از صدای دروازۀ دفتر مضطرب می‌شوم. احساس می‌کنم طالبان برای بازداشت من پشت آن منتظرند و این صدای دروازه برای من، یعنی وقت رفتن به اسارت. با همین دغدغه‌ها مصاحبه‌های خود را انجام می‌دهم و مواد گزارش‌های خود را جمع‌آوری می‌کنم. حین انجام مصاحبه نیز می‌ترسم نکند طالبی حرف‌های ما را گوش دهد یا مصاحبه‌شونده خود مأمور استخبارات طالبان باشد. مصاحبه تمام می‌شود، در میانۀ راه نیز مواظب اطرافم. با هر قدم چهار سمتم را می‌بینم که مبادا تحت تعقیب قرار گرفته باشم و به دنبال آدرسم باشند. تا به خانه نرسیده‌ام، استرس مانند خورۀ کشنده، جان و روانم را از درون می‌خورد.

همۀ این‌ها روزمرگی یک خبرنگار است که قلمش هیچگاه برای طالبان خوشایند نیست. اما شاید برای من متفاوت‌ترین بخش کاریام نوشتن و نگارش گزارش‌هایم باشد. چون نوشتن گزارش مرا از دنیایی که در آن هستم بیرون می‌کشد و غرق در خود می‌سازد. بارها شده است که از فضای آشفتۀ پیرامون خود بیرون شده‌ام و خود را بر سر مزرعۀ زعفرانی که زنان در حال چیدن خوشه‌های آن‌اند یا کنار دختر جوانی که برای مادرش از درد نرفتن به دانشگاه حرف می‌زند و گریه می‌کند یا دوشادوش کودکی که مشغول جمع‌آوری آشغال از سطح خیابان‌هاست و یا در اتاق محزونی که شلاق‌های مرد سرمست از قوانین طالبانی را بر پیکر همسر و دخترش تجربه می‌کند، دیده‌ام. این مرا از دنیای خودم بیرون می‌آورد و به دنیای انسان‌هایی با دردهای مشابه اما متفاوت می‌برد، چون آنان هم مثل من حق ندارند درد را فریاد بزنند. آنان نیز در ترس و اضطراب به‌سر می‌برند و زندگی‌شان شده ترس و طالب.

هویت کاری من با نام خودم از ماه اسد ۱۴۰۰ که طالبان دوباره افغانستان را گرفتند، نابود شد. حالا خوانندگان نوشته‌ها و گزارش‌هایم را با نام واقعی خودم نمی‌شناسند. من از همان زمان نام مستعاری برای خود انتخاب کردم. این یعنی فقدان آزادی بیان که ما در آن به‌سر می‌بریم. اگر خواسته باشم مثالی را برایش بیاورم، آزادی بیان مانند کلام، عبارت و یا جمله‌ای است که می‌خواهد آسوده‌خاطر پرواز کند و همۀ مردم این پر زدن را ببینند، هرچند در افغانستان پرنده‌وار می‌رود و می‌رود و به یک دیوار آهنین برخورد می‌کند، تبدیل به گلوله می‌شود و سپس برمی‌گردد و به تن صاحبش اصابت می‌کند؛ بیان آزادانۀ واقعیت‌ها در افغانستان امروز، یعنی شلیک تیر خلاص به خود.

نه‌تنها در رسانه‌ها، بلکه حتا نگارش در فضای مجازی و یا کمنت مطالب در این فضا، زیر رصد قرار دارد. فضای مجازی همۀ ما در این چهاردیواری افغانستان، امنیتی و پولیسی است؛ آنان شدیداً ما را زیر نظر دارند و اگر روزی بخواهیم به سمت آزادی بیان بدویم، مهربانانه‌ترین کاری که با ما خواهد شد، زندانی شدن‌مان است؛ در جغرافیایی که من زندگی و کار می‌کنم طالبان بارها ضرب شصت خود را نشان داده‌اند و با بازداشت ده‌ها خبرنگار حدود فعالیت ما را مشخص کرده‌اند؛ آنان تحمل هیچ‌گونه نظر مخالف را ندارند و کلام و گلوله هر دو برای آنها یکی است.

در آن‌سوی قربانی شدن آزادی بیان، خودسانسوری قرار دارد؛ امروز من خود را در میان هزاران فرد دیگری که خودسانسوری می‌کنند، می‌بینم و این مرا می‌ترساند، چون خودسانسوری، خودکشی تدریجی است.

با این حال آزادی بیان، کوه فروریخته‌ای است که زیر چکمه‌های طالبان دفن شده است. این وصیت یک خبرنگار است که اگر روزی دوباره آزادی بیان در افغانستان جوانه زد، به او بگویید همۀ ما جان و تن دادیم تا تو بیایی!

* متین محراب نام مستعار یک خبرنگار محلی است.

Leave a comment