آلمابیگم*  

همه‌روزه از کوچه‌ای می‌گذرم که در آن یک مرکز آموزشی قرار دارد. این مرکز مخصوص پسران و دختران کم‌سن است. به دیوارِ بالایِ دروازۀ ورودی آن با خط درشت نوشته  شده است:«رعایت حجاب احترام به حرمت الهی است.» وقتی این شعار را می‌خوانم، می‌اندیشم که چه کسی این شعار هجوآمیز را نوشته‌ و هدف او ‌رعایت حجاب‌ از سوی چه کسانی است. چه اینکه حالا هیچ زن جوانی در آن‌جا رفت و آمد نمی‌کند و در واقع مخاطبانِ تبلیغ پیشتر از فضای عمومی حذف شده‌اند. مردان هم که نیاز به رعایت حجاب ندارند، لابد هدف این تبلیغ منم. با مرتب کردن چادرم و وارسی‌ حجاب سیاهم، به راه خود ادامه می‌دهم. 

روزی کارم به یکی از اداره‌های دولتی می‌افتد. البته کار، سفارش یک دوستم است که در خارج از کشور زندگی می‌کند. من، برای اینکه ماندنم ‌در کشور سودمند واقع شود، به سفارش او جواب مثبت می‌دهم و در یک روز بارانی راهی آن اداره می‌شوم. نزدیک دروازۀ عمومی، سربازان زیادی تفنگ‌به‌دست دروازه را در محاصرۀ خود گرفته‌اند. نزدیک می‌شوم، اما در دل واهمه دارم. از سربازی می‌پرسم اجازه هست وارد شوم؟ می‌گوید از دروازۀ زنان وارد شوم. من بلد نیستم. نشانی را می‌پرسم و ‌به‌طرف موردنظر راه می‌افتم. وقتی به نشانی می‌رسم، می‌بینم زنان زیادی  در حالی که حجاب سیاه بر سر و تن ‌دارند، زیر باران خیس شده‌اند، اما هم‌چنان به دروازۀ بسته چشم دوخته‌اند. دروازه رنگ سیاه دارد و با قلم درشتِ سفید روی آن نوشته شده است: «حجاب عفت است.» به حجاب و عفت خود و زنان دیگر می‌نگرم و می‌پرسم چرا بسته است؟ می‌گویند: «از صبح بسته است و هیچ کسی هم به تک‌تک زنان توجه نمی‌کند.» بدون درنگ از آن‌جا به خانه برمی‌گردم.  

خانۀ یکی از خویشان در جایی است که تا رسیدن به آن‌جا مجبورم یک ساعت راه را در موترهای لینی طاقت بیاورم. موتر لینی مینی‌بوس است و به‌شدت فرسوده. کنار دیواری توقف می‌کند تا مسافران را پیاده کند. روی دیوار با قلم درشتِ سیاه نوشته‌اند: «بی‌حجابی نشانۀ جاهلیت و دروازۀ فتنه‌هاست.» از شعار چشم برمی‌دارم و چادرم را مرتب می‌کنم. به مردانی می‌اندیشم که تفنگ‌به‌دست کنار آن دیوار پاسبانی می‌دهند. لابد با نوشتن آن پیام با خیال‌ راحت به کار و زندگی می‌پردازند. 

روزی به دعوت دوستی به قسمتی از شهر می‌روم تا اندکی بنشینیم و غبار اندوه بتکانیم. هر دو به تابلوی اعلانی برمی‌خوریم که نوشته است: «حجاب عزت است نه اسارتدوستم می‌گوید: «یک همی شرکت‌های تجارتی را کم داشتیم.» من می‌گویم: «شاید این‌طوری خواسته است تبلیغ خود را در نقطۀ شلوغ شهر نصب کند و حاکمان را هم خوشحال سازد.» هردو به افکار و باور‌های صاحبان شرکت فکر می‌کنیم. دوستم می‌گوید: «همه دست در یک کاسه کرده‌اند تا زن‌ها در هیچ جای این شهر آرامش نداشته باشند.» 

بعد از مدت‌ها گذرم به قسمت شرقی کابل می‌افتد. عادت کرده‌ام کمتر به نوشته‌های دیوارها چشم بدوزم، اما این‌یکی از بس ‌درشت نوشته شده است‌، از ‌چشمم پنهان نمی‌ماند و آن شعار هجو‌آمیز را می‌خوانم: «حجاب نشانۀ حیا، عفت، عزت و غیرت است.» هدف این پیام، ‌خلاف پیام‌های دیگر، بیشتر مردان است تا زنان. شاید این‌گونه مردان را تشویق می‌کنند که از غیرت خود کار گیرند و اعضای مؤنث خانوادۀ‌شان باحیا، عفت و عزت داشته باشند. به مردان، به‌خصوص به پسرهای نوجوان احساساتی فکر می‌کنم که با خواندن چنین پیام‌هایی چه اندازه برافروخته می‌شوند و دمار از روزگار مادر و خواهر خود درمی‌آورند. 

در همین تصوراتم که شعار بزرگ دیگری در همان امتداد به چشمم می‌خورد، به‌ناچار و بیشتر از روی کنجکاوی این‌یکی را هم می‌خوانم: «بی‌حجابی د الله تعالی او د هغه رسول نافرمانی ده» این شعار به زبان پشتو نوشته شده است و حتماً مخاطب آن پشتوزبان‌هایند، اما هرکس دیگری با یکبار خواندن متوجه منظور آن می‌شود. من به این فکر می‌کنم که چرا از نافرمانی‌های دیگر هیچ ننوشته است و تنها به بی‌حجابی بسنده کرده است؟ 

ارشاد زنان تنها به کابل محدود نمی‌شود. در جریان همین سال سفری به شمال‌شرق کشور داشتم. وارد یکی از ولسوالی‌ها شده بودیم، بین دو حویلی یک حویلی تازه‌ساخت بود که دیوار سمنتی تر و تمیز داشت. با خط نستعلیقِ زیبایی روی آن نوشته شده بود: «بهترینِ زنان کم مَهرترینِ آنان است.» با دیدن این پیام تعجب کردم. زنان آن ولسوالی همه چادری آبی به سر می‌کردند و اکثریت آنها خواندن بلد نبودند تا این پیام را بخوانند. گیرم که این پیام را همۀ زنان می‌خواندند، چه تفاوتی در وضعیت اکنون آنها به وجود می‌آورد؟ به‌طور مثال‌، اگر دختر دم‌بختی این پیام را می‌خواند و به خانواده‌اش انتقال می‌داد احتمالاً به او گفته می‌شد: «تو دلت به شوی شده و با ای گپا می‌خواهی کسی را خوش کنی؟» و انتقال این پیام از جانب آن دختر، باعث سرزنش و جنجال می‌شد که زندگی را به کام او زهر می‌ساخت. ‌اگر مادری که دختر دم‌بختی دارد، این پیام را می‌خواند و به شوهرش می‌رساند. شوهر او بی‌بروبرگرد می‌گفت: «چی؟ چه پلان داری باز؟ تو و دخترت حتماً کسی را پیدا کدین» و این پیام باعث یک جنجال دیگر در یک خانۀ دیگر می‌شد و اهالی آن خانه را خون‌جگر می‌ساخت. گذشته از این مثال‌ها، اگر مردی این پیام را به مردان دیگر انتقال می‌داد، آن مردان به مردانگی آن مرد شک می‌کردند؛ اگر هم ‌دختر یا خواهر دم‌بختی می‌داشت… خلاصه اینکه این پیام متوجه زن‌ها بود، اما جای مناسبی نوشته نشده بود. 

سفرم به پایان خود نزدیک می‌شد و به شهر خود برمی‌گشتم. هنگام عبور از دروازۀ یک ولایت به ولایت دیگر متوجه شعار هجو‌آمیز دیگری شدم. این‌جا از عجیب‌ترین جاهای ممکن بود که پیامی برای زنان در آن نوشته شده بود‌: «خواهرم، رنگ خون‌ام را به رنگ حجاب تو به امانت گذاشته‌ام» و این پیام را با عکس یک سرباز تفنگ‌به‌دست و یک زن با چادری آبی مزین ساخته بودند. به مردانی فکر کردم که همین یک سال و نه ماه پیشتر استخوان‌های یکدیگر را ذوب می‌کردند و هیچ‌کسی هم رنگ خون خود را به رنگ چادری زنی به امانت نگذاشته بود. به این فکر می‌کردم که شاید مردان زیادی به جنگ برای تحقق حجاب رفته بوده‌اند و حالا این جنگ ‌پیروز شده است و ما زنان باید ‌پاسدار‌ ‌خون مردانِ فاتح باشیم.  

* آلمابیگم، زنی دانش‌آموخته در افغانستان است. 

Leave a comment