فرشته غنی، مهسا الهام* عطیه فرآذر*
آفتاب تازه از پشت بامها برآمده است. ساعت ۶ صبح است. ناصرِ* ۹ ساله بوجي کلانش را زیر بغل میزند و در پی کار میرود. کار او جمعآوري آهن، پلاستیک، کاغذهای کارتن و غذای دور ریختهشده از زبالههای شهر فیروزکوه، مرکز ولایت غور است.
او طبق معمول با لباس مُندرِس بر تن راهی کوچه و پسکوچههای مناطق مختلفی از شهر میشود. کفشهای پلاستیکي سیاهش از چندین جا پاره است، بهگونهای که قسمت پیشِ رو و کفِ کفشها کاملاً از بین رفته و انگشتان پاي او زمین را لمس میکنند. میگوید کفشش را بهخاطر پارگيهای آن همیشه با یک تکه میبندد، چون کفِ آن شاریده و وقتی راه میرود انگشتانش با برخورد با اشیاء زخمي میشوند: «زیادتر وقتی پایم به سنگریزهها میخورد، زخمی میشود، باز زیاد درد میکند. بچههای دیگر را که میبینم، کفشهای قشنگ دارند، دلم میخواهند از همانها داشته باشم، ولی ندارم.»
خانهاش در منطقۀ جرگنج این شهر قرار دارد، ولی او روزانه به مناطق فامیلیهای میدان هوایی، منطقۀ درۀ قاضی، منطقۀ درۀ شیخها و … سر میزند. مسیری که به ۵ تا ۱۵ کیلومتر میرسد و افراد دیگر از این مسیر با موتر میگذرند. ناصر مجبور است هر روز از ساعت ۶ صبح تا ۷ شب در بیرون کار کند و به بیشتر سطلهای زباله در مسیر خود سر میزند، بهویژه اگر مقدار زبالۀ آن زیاد باشد. او از کاری که انجام میدهد، روزانه ۳۰ تا ۵۰ افغانی درآمد دارد. بوتلهای پلاستیکی و آهن را میفروشد، ولی کاغذ و وسایل دیگر را به خانه میبرد تا مادرش با سوزاندن آنها غذا بپزد: «زیاد چیزها را جمع میکنم، یک بوجی میشود، ولی وقتی میفروشم از ۱۰ تا ۲۰ افغانی زیاد نمیدهند، باز مجبور میشوم به مناطق دیگر دنبال آشغالیها بروم.»
او بعضی وقتها هم میرود تا از زبالههای رستورانتهای شهر فیروزکوه غذای دور ریختهشده را جمع کرده و به خانه برای خوردن ببرد: «داخل سطلهای زباله را میبینم و مالته، سیب، کیله و هر غذای دیگری را که دور میاندازند جمع میکنم و میبرم خانه خواهر، پدر و مادرم میخورند.»
پدر ناصر ۶۵ ساله است و بهخاطر ضعف جسمی توانایی کار ندارد. ناصر فرزند بزرگ خانواده است و دوشادوش مادرش برای تأمین هزینۀ خانوادۀ چهارنفرياش تلاش دارد. قبل از حاکمیت طالبان، مادر ناصر از کار لباسشویی، تا ۶ هزار افغانی ماهانه درآمد داشت، ولی بعد از سلطۀ طالبان، که وضع اقتصادی خانوادهها بد شد، حالا کمتر خانوادهای حاضر میشود شستن لباسها را به کس دیگری بسپارد. مادرش لباسهای کثیف مردم را میشوید و ماهانه ۱۵۰۰ افغانی عاید دارد، که بیشتر از نصف این پول (۸۰۰ افغانی) را برای کرایۀ خانهاش میپردازد.
فروپاشي جمهوریت و تسلط طالبان بر افغانستان تأثیری مستقیم بر وضعیت کودکان کشور داشته است. اکنون در افغانستان بیشتر از یک میلیون کودک صبحها با دمیدن آفتاب، بهجای رفتن به مکتب، برای تأمین هزینۀ خانوادههای خود مجبور به کارگري میشوند.
بر اساس آماری که سازمان حفاظت از کودکان(Save The Children) در ماه فبروري ۲۰۲۲ منتشر کرد، به دلیل وضعیت بدِ معیشتی در افغانستان، بیش از یکپنجم کودکان مجبور به انجام کارهای شاقه شدهاند. این سازمان افزوده است که ۸۲ درصد شهروندان افغانستان، پس از فروپاشی حکومت پیشین و مسلط شدن طالبان بر کشور، درآمد خود را از دست داده و ۱۸ درصد آنان گفتهاند که چارهای جز فرستادن کودکانشان به کار نداشتهاند. کودکانی که، بهجای بزرگسالان، بار مسئولیت خانوادهها را به دوش دارند.
نرگس* ۱۳ساله با خواهر ۶ ساله و برادر ۵ سالهاش در حالی که حتا کفش به پا ندارند، به زبالهگردی میروند. نرگس بوجي سفید کلان و خواهر و برادرش خریطههای سیاهرنگ در دست میگیرند تا زباله جمع کنند و از پول فروش آن چند قرص نانی به خانه بیاورند. جایی که آنها زندگی میکنند، یک چهاردیواری در شهر کهنۀ قندهار است، که داخل آن خیمه زدهاند. این سه کودک همهروزه تلاش میکنند به نقاط مختلف شهر قندهار بروند و بوتلهای پلاستیک جمعآوری کنند. در مواردی هم آهن گیرشان میآید. آنها یک کیلو پلاستیک را به قیمت ۳ افغانی و یک کیلو آهن را به قیمت ۵ افغانی به فروش میرسانند: «امروز ۴ کیلو پلاستیک و ۲ کیلو آهن فروختیم، که کلش ۲۰ افغانی شده، ولی تا شام سه کیلوی دیگر هم جمع میکنیم.»
مادر نرگس خانهدار است، ولی پدرش قبلاً در یک گلخانه سرایدار بوده است، که مدتی یک سال میشود کار آن گل خانه متوقف است و پدر او نتوانسته کار جدیدی برای خود بیابد. نرگس میگوید قبلاً فقط او دنبال جمعآوری زباله میرفته، ولی از یک سال به اینسو خواهر و برادرش هم با او میروند: «خواهر و برادرم که با من باشند، مردم به ما غذاهای پسماندۀ خود را نیز میدهند. یا رستورانتها به ما غذاهای پسماندۀ مشتریانشان را میدهند، باز ما آن را میخوریم.»
این سه کودک بهخاطر این کار خیلی خسته میشوند و گاهی برادر کوچکشان را کنار دکانها روی سنگ یا خاک میخوابانند: «وقتی دیگر راه رفته نمیتواند، باز یک جای در گوشهها میخوابد. ما میرویم کاغذ جمع میکنیم، دوباره که برگشتیم، او را هم بیدار میکنیم.»
زبالهگردي به کودکان آسیبهای فیزیکی و روانی زیادی میزند. از مجموع ۱۵ کودک زبالهگرد، که با زنتایمز مصاحبه کردهاند، ۱۴ تن آنان در حین جمعآوری زبالهها با اشیای نوکتیز داخل کثافات زخمي شدهاند که فقط 3 تن آنان گفتهاند، زمانی که زخمی شدهاند، به داکتر مراجعه کردهاند. ۴ تن از این کودکان با بیماري پوستي در دستانشان مبتلایند. دستکم ۶ تن از این کودکان هر دوهفتهیکبار به اسهال و شکمدردي مبتلا میشوند. از این ۱۵ تن کودک، ۹ تن از آنان با آزار و اذیت و لتوکوب از سوی مردم مواجه بودهاند.
ناصر میگوید، دو سال قبل وقتی تازه این کار را آغاز کرده بود، در یکي از کوچهها، وقتی از داخل سطل زبالۀ کلان بوتلهای پلاستیکی آب را برمیداشته، داخل آن افتاده است. او تمام شب داخل آن سطل مانده بوده و کسی نبوده است صدایش را بشنود و به او کمک کند: «هر قدر چیغ زدم کسی صدایم را نشنید. سطل بسیار کلان بود. خودم [از آن] برآمده نتوانستم. صبح وقتی یک نفر آمد آشغالهای خود را انداخت، متوجه من شد و کمک کرد تا بیرون شوم. اگر کمک نمیکرد میمردم. نفس کشیده نمیتوانستم. آن روز هیچ زباله نبردم و از فردایش مریض شدم.»
دستان او بارها بهخاطر وجود وسایل نوکتیز و بُرنده در داخل زبالهها زخم برداشتهاند: «چند روز قبل هم، وقتی رفتم داخل سطل آشغالی، شیشه به پایم رفت، همه جا را خون گرفته بود، ولی به کارم ادامه دادم. در همین روز دستم را هم پل ماشین زخمی کرد، خیلی گریه میکردم، باز یک نفر آمد و دستم و پایم را با تکه بسته کرد.»
ناصر میگوید، وقتی پسران مکتب را میبیند، دلش میخواهد مثل آنها لباس تمیز بپوشد و درس بخواند، ولی نهتنها او مثل دیگران زندگي عادي ندارد، بلکه مورد توهین و تحقیر همسنوسالان خود قرار میگیرد: «میگویند آشغالی چینک، زباله جمعکنک و مرا دو میزنند. بعضی وقتها هم مرا با سنگ میزنند، من گریه میکنم و میگریزم.»
احساس تنفر از کودکان زبالهگرد بهحدی زیاد است که حتا افراد بزرگسال هم گاهی به آنها توهین کرده و دست به لتوکوبشان میزنند: «بعضی از دکانداران و رهگذران مره تیله میکنند، دو میزنند، با سیلی میزنند با لگد میزنند و میگویند که دیگه به این طرف نیا، کثافت.»
زلیخا* ۱۱ ساله نیز، مانند ناصر، برای پیدا کردن نان برای خانوادۀ دهنفري خود در شهر ایبک ولایت سمنگان زبالهگردی میکند. او در ماه قوس ۱۴۰۱ زمانی که با برادر کوچک خود از میان زبالهها پلاستیک جمعآوری میکرد، با برخورد زشت یک مرد روبهرو شد. آن مرد، ضمن دشنام دادن به آنها، بهخاطر ترساندن بیشترشان سگ خود را دنبال آنها فرستاد: «آن مرد دروازۀ خانهاش را باز ماند، سگ از پشت ما دوید، هر قدر چیغ زدیم، او ما را نجات نداد و داخل خانۀ خود رفت. سگ از پای برادرم گاز گرفت. زیاد ترسیدیم و گریه کردیم.»
آن روز با وجود اینکه چند فرد این خواهر و برادر را از دست آن سگ نجات دادند، ولی از پای برادر زلیخا همچنان خون جاري بود و آنها پولی برای درمان آن نداشتند: «پیسۀ تداوی برادرم نبود. پایش را با یک تکه بستیم و پیش ملای قریه بردیم تا دم و دعا کند.»
ناصر در طول روز نان کافی برای خوردن پیدا نمیکند. او نمیتواند از پول فروش آهنها و بوتلهای پلاستیک نان بخرد، برای همین مجبور است به رستورانتها، میوهفروشيها و یا نانوایی سر بزند، تا شاید آنها چیزی برای خوردن به او بدهند: «من روزها را گرسنه میگردم داخل بازار. بعضی روزها هوتلداران به ما غذا میدهند، یا از داخل سطل زبالههای آنها سیب یا نان خشک پیدا میکنم و میروم لب دریا و میخورم.»
وضعیت نابسامان در افغانستان خانوادههای زیادی را با مشکل شدید اقتصادی مواجه کرده است. آمار فقر و گرسنگی روزبهروز افزایش مییابد. با وجود اینکه در سال ۲۰۲۱ چهار کشور یمن، ایتوپیا، سودان جنوبی و ماداگاسکار جنوبی با گرسنگی حاد روبهرو بودند، نیز نگرانیهایی در مورد بدتر شدن زندگی مردم در افغانستان وجود داشت، ولی در تازهترین گزارش سازمان غذا و کشاورزی ملل متحد (فائو)، افغانستان در میان هفت کشوری است که شهروندان آن با فقر و گرسنگی حاد مواجهاند.
دفتر هماهنگی امور کمکهای بشردوستانۀ سازمان ملل متحد (اوچا) نیز در ماه مارچ ۲۰۲۳ اعلام کرد، که از بین ۲۸.۳ میلیون جمعیت در افغانستان، حدود ۲۰ میلیون تن با گرسنگی حاد روبهرویند و ۶ میلیون تن در سطوح اضطراری و در یکقدمی قحطی قرار دارند که این یکی از بالاترین ارقام جهان بهشمار میرود.
این اداره همچنین گفته بود که نرخ سوءتغذیه همچنان بسیار بالاست، بهگونهای که پیشبینی میشود حدود ۸۷۵ هزار کودک در سال ۲۰۲۳ از سوءتغذیه حاد و ۲.۳ میلیون کودک و ۸۴۰ هزار زن از سوءتغذیۀ حاد متوسط رنج میبرند.
زمرد* ۳۸ ساله، مادر ۵ کودک، در شرایط بد اقتصادي دو پسرش را به زبالهگردي میفرستد تا دستکم مواد غذایی موردنیاز خانه را تأمین کنند. او که با قدرتگیری طالبان کار خود به عنوان بازرس یک بانک خصوصی در شهر ایبک ولایت سمنگان را از دست داده است میگوید، با اینکه هزاران خطر را پذیرفته و کودکان خود را به کار زبالهگردی میفرستد، ولی از این کار هم درآمد خوبی ندارند: «هر سه بچهام روزانه میبرآیند و تا شام بعضی وقتها ۴۰ روپیه، بعضی وقتها ۵۰ یا ۶۰ افغانی پیدا میکنند.»
او قبلاً ماهانه ۷ هزار افغانی معاش داشت و زندگي نسبتاً خوبی برای خود و کودکانش مهیا کرده بود. حالا بعضی از روزها حتا نان خشک برای کودکان خود نمییابد: «نان خشک به ما نمیرسد، دو شب پیش کودکانم گریه میکردند، نان میخواستند، از سبوس نان پختم و گفتم بیایید کلچه پختم، ولی آنها نمیتوانستند بخورند. گریه میکردند و میگفتند ما کلچه نمیخوریم، نان بده.»
شوهر زمرد بر اثر ریزش دیوار در حین انجام کار در یک ساختمان جان داد. بعد از مرگ همسرش کودکان اویند که تمام مسئولیت خانه را بر دوش گرفتهاند. آنها نمیتوانند مکتب بروند و از ساعت ۷ صبح تا ۶ شام بیرون از منزل کار میکنند؛ چیزی که زمرد را خیلی نگران کرده است: «میخواستم پسرانم داکتر و انجینیر شوند، ولی حالا از صبح زود که سرشان در زبالهدانی و کثافات است تا شام. وقتی میآیند بو میدهند. اگر صابون باشد، خودشان را میشویند، در غیر آن همانطور میخوابند.»
سازمان حفاظت از کودکان نیز در یک گزارش تأیید کرده است که ممنوعیت کار زنان از سوی طالبان باعث میشود که کودکان مجبور به کار در جادهها و کارخانهها شوند.
این سازمان در ماه جنوري ۲۰۲۳ با نشر گزارشی گفته است که اخیراً یک ارزیابی نشان داد که ۲۹ درصد از زنان سرپرست خانوار در سال ۲۰۲۲ دستکم یک کودک خود را به کار فرستادهاند، در حالی که این رقم در سال ۲۰۲۱، به ۱۹ درصد میرسید. این کودکان در خیلی از موارد بهخاطر کار از آموزش محروم میشوند. از میان ۱۵ کودک زبالهگرد، که با زنتایمز مصاحبه کردهاند، فقط ۴ تن از آنان به مکتب میروند و ۶ تن دیگر آرزو دارند روزی مکتب بروند.
نعیمه غني، فعال تعلیم و تربیه و نویسنده در حوزۀ ادبیات کودک در افغانستان در گفتگو با زنتایمز میگوید، او بارها در جریان کار با کودکان کارگر متوجه شده است که کارهای شاقه نهتنها شمار زیادی از این کودکان را از رفتن به مکتب محروم کرده است، بلکه اکثریت این کودکانی که به مکتب هم میروند از درس خواندن دلسرد شدهاند: «خیلی از دانشآموزان من همینطور بودند؛ وقتی به صنف میآمدند، نمیتوانستند موضوعات را یاد بگیرند، چون از طرفی خسته بودند و ذهنشان درست کار نمیکرد و در جریان درس خواندن خوابشان میبرد و از طرف دیگر غذای کافي در طول روز به آنها نمیرسید و احساس ضعف داشتند.»
او میگوید، کودکان، آیندۀ افغانستاناند و اگر آنها نتوانند درس بخوانند از فرصتها محروم میمانند و این امر بر شخصیت آنها اثر منفي میگذارد و آیندۀ کشور و سلامت نسل امروز را به مخاطره میافکند.
ناصر آرزو دارد بهجای زبالهگردی مکتب برود و روزی بهحیث معلم در منطقۀشان تدریس کند: «چه وقت باشد که دیگر بوجی بر پشتم نباشد و در بین آشغالها نگردم. میخواهم درس بخوانم و معلم شوم، اما فکر میکنم این فقط یک آرزو باقی بماند.»
یادآوری:
ـ بهمنظور حفظ امنیت افراد، در این گزارش از نامهای مستعار استفاده شده است.
ـ در تهیۀ این گزارش مهتاب صافی*، متین مهراب* و ثنا عاطف* نیز همکاری کردهاند.


