لیلا رها*
پنجشنبه، یکروز قبل از حملۀ تروریستی بر «آموزشگاه کاج»، صنف ما بهخاطر سالگرد شهدای حملۀ تروریستی بر «مرکز آموزشی موعود»، مراسم ختم قرآن گرفته بود. همانجا به ما خبر دادند که وزارت تحصیلات عالی از دختران نیز آزمون کانکور میگیرد. دختران دو روز فرصت دارند تا فرم ثبتنام را از مکاتب خود به دست آورند. قرآن ختم شد و همه دعا کردیم که به رشتۀ دلخواه خود کامیاب شویم. من، اسما و هنگامه، دو دوست شهیدم، رفتیم تا خود را بایومتریک کنیم. بایومتریک تمام شد. خداحافظی کرده از همدیگر جدا شدیم. فکر نمیکردم این آخرین دیدار ما باشد. وعده داده بودیم که فردا در مرکز آموزشی کاج همدیگر را ببینیم.
شب جمعه، شب عجیبی بود. فردا در «مرکز آموزشی کاج» آزمون آزمایشی برگزار میشد. من سخت دلهره داشتم و به فردا فکر میکردم. چون هفتۀ گذشته خوب درس خوانده بودم، بسیار خوشحال بودم. با خود میگفتم فردا در آزمون آزمایشی بلندترین نمره را خواهم گرفت.
شب گذشت و سپیدی بامدادی روی بام خانههای کابل نشست. نماز صبح را خوانده به سمت مرکز آموزشی کاج حرکت کردم. من و مدیر کاج نخستین کسانی بودیم که وارد مرکز شدیم. از مدیر کاج خواستم که برگۀ آزمون را به من بدهد تا زودتر از دیگران آن را حل کنم. داخل صنف کسی نبود. تنها در گوشهای نشسته شروع کردم به حل کردن سؤالات. اندکاندک بقیه نیز آمدند و سالون پرشد از شاگردان. همه مشغول حل کردن برگۀ آزمون شدند.
حدود نیم ساعت گذشته بود که صدای شلیک از بیرون شنیده شد. صدای تازهای نبود؛ تقریباً بسیاری از روزها از این نوع صداها میشنیدیم. لذا همچنان به حل کردن برگۀ آزمون خود ادامه دادم. اما این صدا بیشتر و بیشر شد. چیغ و داد شاگردان نیز بلند شد. ایستادم تا ببینم چه خبر شده است. در عین حال به شاگردان دلداری میدادم که هیچ گپی نیست و آرام باشند. یکباره متوجه شدم، مرد جوانی که ظاهر مرتبی داشت، با تفنگی در دست وارد سالون شد و شروع کرد به شلیک کردن به سمت شاگردان. چند تنی پیش چشمم به زمین غلتیدند. سر و صدای شاگردان آنقدر بلند و زیاد بود که نمیتوانستم صدای شلیک تفنگ او را بشنوم. فقط دودی را که از میل تفنگش بیرون میشد میدیدم. خود را زیر چوکی پنهان کردم. دقیقهای نگذشت که انفجار وحشتناکی تمام صنف را لرزاند. ناله و فریاد شاگردان با صدای انفجار درآمیخته بود. همهجا بوی خون میداد. چشم باز کردم تا ببینم چه اتفاقی افتاده، اما نتوانستم. پیش چشمم را سیاهی گرفته بود. فکر کردم دیگر زنده نیستم. همهچیز تمام شد. بار دیگر تلاش کردم چشمانم را باز کنم، چشم چپم از کار افتاده بود. تنها چشم راستم بود که میدید. باورم نمیشد، دوستان و همصنفیهایم تکهتکه شده بودند. عزیزترین دوستانم را از دست داده بودم. دوستانی که دو سال با هم بودیم، اینک جلو چشمانم در خون خود میغلتیدند و جان میدادند. لحظهای دشوار و غیرقابلتحمل بود. هیچ نفهمیدم چگونه از میان آنهمه خون و جسد بیرون شدم و خود را به دروازۀ فرعی مرکز آموزشی کاج رساندم. دروازه بسته بود. از دیواری که روی آن را سیم خاردار گرفته بودند، بالا شدم و خود را آن طرف دیوار انداختم. دختران و پسران زیادی از روی دیوار خود را به پایین پرتاب میکردند. هنوز باورم نمیشود که چگونه توانستم از دیوار بالا شوم و از سیم خاردار بگذرم و خود را به کوچه پرتاب کنم. با سر و صورتی پر از خون، لباسهای سوخته و پاره وارد کوچۀ عقب مرکز شدم. همانگونه که میدویدم، فریاد میزدم تا کسی کمکم کند، اما همۀ عابران مات و مبهوت به طرفم نگاه میکردند. خود را به نزدیکترین دواخانه رساندم. چشمم بهشدت درد میکرد و خون از صورتم پایین میلغزید. هرچه التماس کردم که مسکن تزریق کنند، اما آنها خود وحشت کرده بودند و هیچ کمکی نمیتوانستند بکنند. به پدرم زنگ زدم و او را از حال خود مطلع کردم.
در این انفجار چشم چپ و شنوایی یک گوشم را از دست داده بودم. الاشهام هم سخت آسیب دیده بود. درد چشم و الاشهام مرا سخت آزار میداد. همۀ این دردها را تحمل میکردم، اما آنچه تحملش برایم سختتر بود، این بود که مبادا نتوانم در روز آزمون عمومی کانکور شرکت کنم. به همۀ استادانم زنگ زدم و گفتم: آزمون از دستم میرود، چه کار کنم. آنها به من دلداری میدادند.
بعد از یک هفته آزمون عمومی برگزار شد. با اینکه در بستر بیماری بودم، باز هم تلاش کردم تا در آن شرکت کنم. آن روز چشمم خیلی درد داشت. نمیتوانستم سرم را پایین نگه دارم. به خاطر عملیات الاشهام، از دهنم آب میرفت. مرتب دستمال عوض میکردم. این کار در آزمون برایم خیلی وقتگیر بود. چشم چپم تخلیه شده بود و من با چشم راست که بهشدت غباری شده بود، نمیتوانستم درست خطها را ببینم. بهسختی آزمونم را سپری کردم. با گرفتن ۳۱۳ نمره موفق شدم در رشتۀ کمپیوترساینس دانشگاه کابل راه یابم. من مطمئنم اگر این مشکل پیش نمیآمد، در جمع دهبهترین کانکور میبودم. چون در شرایط کاملاً سخت درس خوانده بودم. من به خاطر اینکه در دانشگاه قبول شوم، رنجهای زیادی را تحمل کردم. وقتی آمادگی کانکور میرفتم، شهریۀ آموزشگاه را نداشتم تا سر وقت بپردازم، پول خرید کتاب و جزوههای آموزشی را نداشتم، اما از تلاشهایم دست نکشیدم. با تمام دشواریهای روزگار و محرومیت اقتصادی مبارزه کردم تا شاید روزی بتوانم خانوادهام را از فقر نجات دهم. وقتی به دانشگاه راه یافتم، بسیار خوشحال بودم که میتوانم با یک چشم هم درس بخوانم و به دانشگاه بروم، اما با بسته شدن دانشگاهها به روی دختران، تمام امیدم را از دست دادم. اینبار طالبان قلبم را نشانه گرفتند و زندگیام را بهکلی از بین بردند. ناچارشدم به ترکیه بیایم. حالا هم در ترکیه هستم و تحت درمان و مراقبت داکتران قرار دارم. داکتران گفتهاند دیگر چشمم بینایی خود را باز نخواهد یافت. چرهای که در صورتم هست، ممکن است روزی باعث فلجم شود. همۀ اینها زجردهندهاند؛ درد از دست دادن دو عضو فعال بدن، رنج از دست دادن بهترین دوستان، رنج محروم شدن از تحصیل توسط طالبان، همۀ اینها آزارم میدهند. بیشتر از همه رنجی که پدر و مادرم به خاطر من میکشند، اذیتم میکند. وقتی به صورتم میبینند، اندوه بسیار بزرگ را در چشمانشان میبینم. بهرغم همۀ اینها، نسبتبه آینده ناامید نیستم. از نداشتن یک چشم، هیچوقت احساس معیوب یا ناقص بودن نکردهام. وقتی خود را در آینه میبینم قوت بیشتری میگیرم.
یادآوری:
ـ فاطمه امیری، بازماندۀ حملۀ تروریستی بر آموزشگاه کاج در کابل است.
ـ لیلا رها، نام مستعار روزنامهنگار آزادی در افغانستان است.


