رمضان*
از آغاز دهۀ هشتاد مصروف کار روزنامهنگاری شدم. بهخاطر علاقهای که به این کار داشتم، در رسانههای متفاوت کار کردم. زمینه فراهم شد تا خود نیز هفتهنامهای را تأسیس کنم. بعد از مدتی، این هفتهنامه بهخاطر نبود امکانات از کار و فعالیت بازماند. کمکم بهصورت همکار، عضو شورای نویسندگان، سردبیر و معاون مدیرمسئول در رسانههای متفاوف قلم زدم. مقالات متفاوتی در موضوعات سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و … نوشتم. نوشتههایم عمدتاً جنبۀ انتقادی داشت. کاستیهای اجتماعی را آشکار میکردم و به مسئولان حکومتی گوشزد میکردم. هرچند میدانستم که «آنچه البته به جایی نرسد، فریاد است»، اما با آن هم بر اساس درک و احساس مسئولیت، هیچگاه دست از نوشتن برنداشتم. گاهی با نام مستعار مطلب مینوشتم. در نوشتههایم از طنز نیز استفاده میکردم و به ریش وکیل و زیر میچسپیدم. خوشحال بودم که از این طریق هم خدا را به دست میآورم و هم خرما را. در محافلی که بهعنوان سخنران دعوت میشدم، باز دست از ستیز با تبعیض و نابرابری برنمیداشتم. این دغدغۀ ذهنی من بود. «سر سوزن ذوقی» که از شعر داشتم، یاریام میکرد تا بسیاری از نارساییهای زمانه را با این زبان بیان کنم. حملات انتحاری، منازعات قومی، دست داشتن مقامات در کشت و قاچاق مواد مخدر، فساد اداری، قومگرایی، نفاق قومیـمذهبی، دزدیهای کلان مقامات، کشته شدن هزاران انسان بیگناه در جادهها، مساجد، کلپهای ورزشی، مارکیتها و … را با زبان تلخ و شیرین شاعرانه مطرح میکردم. در کل حدود بیست سال تمام علیه نابهسامانیهای موجود در قالبهای نوشته، شعر، مصاحبه با رسانهها و سخنرانی مبارزه کردم. در تمام این مدت کسی یخۀ مرا بهعنوان یک منتقد نگرفت و نگفت «بالای چشمم ابرو است.»
اما پس از تسلط دوبارۀ طالبان بر افغانستان وضعیت کاملاً تغییر کرد. طالبان، پیش از اینکه بر افغانستان مسلط شوند، بر روان جامعه و مردم مسلط شده بودند. ایجاد ترس و وحشت مهمترین ابزار سلطۀ طالبان برای تصرف آسان و مجدد افغانستان بود.
روز ۲۴ اسد سال ۱۴۰۱، بیخیالانه مصروف کارهای خود بودم. ساعت ۹:۳۰ صبح اطلاع دادند طالبان وارد کابل شدهاند. ابتدا باورمان نمیشد. وقتی بیرون برامدیم، دیدیم موضوع حقیقت دارد. دفتر ما در «کارتۀ سه» موقعیت داشت. همهچیز را به همان صورت پراکنده روی میز کار گذاشته تنها کمپیوترم را برداشتم و از دفتر برآمدم. به دخترم، که در دانشگاه کابل بود، زنگ زدم. او نیز از ترس صدایش میلرزید. به او نشانی را داده و خودم پیاده به تعقیبش حرکت کردم. ترس من تنها در مورد خودم نبود، دخترم بیشتر و خانوادهام بیشتر از همه نگرانم کرده بودند. به این دلیل که در مورد «جهادالنکاح» شنیده بودیم. شایعات گوناگونی در این مورد در کابل پیچیده بود. این موضوع بیشتر از همه مرا میترساند. کوچهها بیروبار بود و موترها تمام کوچهها و جادهها را بند کرده بودند. بهناچار، همراه دخترم پیاده طرف خانه حرکت کردیم. چشممان هر طرف را میپالید تا مبادا با طالبان روبهرو شویم. پس از یکونیم ساعت پیادهروی، خود را به خانه رساندیم. اولین کارم پیدا کردن مجلات و نوشتههایی بود که در مخالفت با طالبان چاپ شده بودند. تعداد اندکی از آنهایی را که با نام اصلی خود نوشته بودم، پیدا کرده در گوشهای پنهان کردم. برخی را نیز به آتش کشیدم. کارتهای خبرنگاریام را عکسبرداری کردم و چند روز بعد، همراه دخترانم به منطقۀ کوهستان (زادگاهم) فرستادم تا از شرّ طالبان در امان بمانند. مطالب مخالف طالبان را از صفحۀ فیسبوک خود حذف کردم. کتابهایی که آنها را در قفسههای جداگانه چیده بودم، همچنان مایۀ نگرانیام بودند. نمیشد کاری کرد. بالأخره اندکی احساس سبکی و آرامش کردم. اما دیری نگذشت که خبرهایی در ارتباط به دستگیری خبرنگاران در صفحات اجتماعی و رسانهها دوباره تکانم داد.
پس از سقوط کابل، من ناچار شدم دوباره همکاریام را با یکی از رسانهها در خارج از افغانستان آغاز کنم. این امر بار دیگر ترس و اضطراب تولید میکرد. از یکسو فقر و ناچاری و از سوی دیگر، ترس از گرفتاری به دست طالبان، آزارم میداد. اکنون که 18 ماه از تسلط سیاه طالبان میگذرد، هنوز ترس از گرفتاری، شکنجه و کشته شدن رهایم نمیکند. خواب آرام و راحت ندارم. هر روز را با این هراس آغاز میکنم که مبادا دستگیرم کنند. با اینکه بسیار احتیاط میکنم اما باز هم نمیتوانم ترس از طالبان را از ذهن و ضمیرم دور کنم. طالبان هر روز محدودیتهای بیشتری بر رسانهها وضع میکنند. کسی که علیه ادارۀ طالبان سخن بگوید، به فرمان رهبر این گروه باغی خوانده شده سربهنیست میشود. دهها خبرنگار تا کنون بازداشت و شکنجه شدهاند، شماری هنوز در بازداشتگاههایند. سانسور نفس رسانهها بریده است. محمدکاظم امینی را که یک نویسنده بود، کتاب مینوشت و در مکتب تدریس میکرد، نیز بازداشت کردند. مرتضی بهبودی، خبرنگار فرانسویـافغانستانی را به اتهام جاسوسی دستگیر کردند و تا هنوز از سرنوشت او آگاهی در دست نیست. شماری از یوتیوبران را نیاز بازداشت کردند. حتا در خبری خواندم که استخبارات طالبان بعضی از متخصصان هندی و چینی را برای ردیابی خبرنگاران و مخالفان خود در شبکههای اجتماعی، استخدام کردهاند. ترس آنقدر در جان جامعه و مردم رخنه کرده است که هیچکسی در هیچ جایی امنیت ندارد. حرف زدن خلاف طالبان جرم است. حتا ملاامامان نیز نمیتوانند در نقد طالبان سخن بگویند. هیچ معلمی در مکتب و هیچ استادی در دانشگاه نمیتواند علیه طالبان کلمهای بر زبان آورد؛ چرا که جاسوسان طالبان همهجا حضور دارند.
روزی برای شماری از دانشجویان مضمونی را تدریس میکردم. برای توضیح مطلب، مثالی از وضعیت فعلی بیان کردم. فردای آن روز مسئول از آن نهاد مرا به دفترش احضار کرد و گفت: «به من گفته شده است که شما در درس خود چنین موضوعی را مطرح کردهاید.» پاسخ دادم: «این یک مثال بود، قصد من چیز دیگری نبود.» گفت: «متوجه باش که شخصی از سوی طالبان در صنف شما مأموریت دارد.» به این ترتیب میبینیم که هیچجایی امن نیست. من حتا گاهی از صحبتهای دونفره هم حذر میکنم و میترسم فردی که رفیق صمیمیام هست، روزی گریبانگیرم شود و صحبتهای ما را به طالبان گزارش دهد. به همین دلیل فعلاً در گوشۀ امن خودم بهسر میبرم. صفحات اجتماعیام را بستهام. در استفاده از موبایلم محتاطم. در صحبت با مردم برای تهیۀ خبر، میکوشم هرگز نشان ندهم که یک خبرنگارم. بهرغم همۀ اینها، همیشه ترس و استرس آزارم میدهد. خواب آرام را از چشمم کوچیده است و میترسم روزی طالبان مرا از خانوادهام جدا کنند.
* رمضان، نام مستعار یک روزنامهنگار و استاد دانشگاه در کابل است.


