زهرا نادر
پس از بخش اول این مقاله که به تعصبات قومی پرداخته بود، این بخش (پایانی) به دو سؤال مرتبط میپردازد:
ـ این نفرت از کجا میآید؟
ـ چگونه این نفرت افکار بسیاری را در جامعۀ ما مسموم کرده است؟
این مسلم است که نفرت از «دیگری» ذاتی نیست. نفرتی که این خبرنگار نسبتبه من بهعنوان یک فرد از قوم هزاره ابراز کرده است، نمیتواند با این خبرنگار زاده شده باشد. او این نفرت را از جایی و در محیطی فرا گرفته است. مسلماً ما حق انتخابی نداریم که در چه خانواده، قوم، مذهب، فرهنگ و با چه جنسیتی به دنیا بیاییم. اگر میداشتیم، احتمالاً افغانستان را بهعنوان وطن انتخاب نمیکردیم. این خانواده و قومی که ما در آن به دنیا آمدیم باورها، تاریخ و روش زندگیای داشته است که ما با آن خو گرفتهایم، بزرگ شدهایم و بهنحوی با یاد گرفتن آن بدل به انسانهای اجتماعی شدهایم. این روش زندگی که ما از خانه و اجتماعمان آن را آموختهایم، اکنون نگرش ما نسبتبه زندگی و اجتماع اطراف ما را تعریف میکند. همانطور که ما زبان را در خانه و بهعنوان یک کودک آموختهایم، فرهنگ را و چگونگی صحبت در مورد دیگران را نیز در خانه فرا گرفتهایم. خانه اولین محیطی بود که ما در آن مفاهیمی چون «نیک» و «بد» را از آن دریافتهایم و یاد گرفتهایم آن را کجا، چگونه و برای چه کسانی استفاده کنیم.
هر قومی در روایت خود طرف خوب و درست تاریخ است و مشکل همیشه در «دیگری» پنداشته میشده است. همانگونه که ممکن است فردی از قوم هزاره با تجربه یا شنیدن تاریخ ستم، سرکوب، تملک قهری مسکن و جایدادها و کوچ اجباری هزارهها به فرمان حاکمان پشتون، از جمله عبدالرحمان خان، بزرگ شدهاند، تصور میکنم که این خبرنگار نیز با روایتهایی از دشمنی میان هزارهها و پشتونها بزرگ شده است. مسلماً هر آنچه این خبرنگار نسبتبه هزارهها شنیده که ممکن است توسط حاکمان برای توجیه ستمشان تولید شده باشد، دیدگاه و تفکر او نسبتبه هزارهها را شکل داده است؛ آنقدر محکم که او دیگر حاضر نیست هیچ فردی از جامعۀ چندین میلیونی هزاره را بهعنوان انسانی مستقل از هویت قومیاش ببیند و با او وارد گفتگو شود. بر عکس آن هم روشن است. هزارهها با توجه به آن تاریخ سرکوب و تبعیضی که از سوی حاکمان پشتون افغانستان تجربه کردهاند، بهنوعی تمام پشتونها را مقصر دانسته و آنان را دشمن ذاتی هزارهها میپندارند و اینگونه است که جامعۀ ما خود را در یک بنبست مطلق میبیند؛ بنبستی که جز گریز، جدایی، استمرار جنگ و سرکوب راهحل دیگری را نمییابد.
روابط اقوام در افغانستان، در سایۀ یک تاریخ مشخص و در جغرافیایی مشخص شکل گرفته است. قومی در این تاریخ حاکمیت را حق ارثی و مطلق خود میداند و در ادوار متفاوت با سرکوب و ستم بر دیگر اقوام، این حاکمیت را برپا نگه داشته است. دیگری که در این تاریخ مظلوم و سرکوبشده بوده است، میخواهد با آن تاریخ تبعیض و ستم برخورد انتقادی شود و پیروان حاکمان ظالم، این تجربۀ ستم را به رسمیت بشناسند و تلاشی واقعی برای جبران اشتباهات تاریخی او و یارانش انجام دهند.
افغانستان، خانۀ اقوام، فرهنگها و باورهای دینی متفاوت است، اما تاریخ افغانستان تاریخ سرکوب و ستم بوده است و در بسیاری موارد با کمک و حمایت مالی و تجهیزاتی استعمارگران خارجی صورت گرفته است. چنانکه در کامنت این خبرنگار مرد هویداست، توقع او این است که این تاریخ سرکوب و ظلم به هر قیمتی باید احترام شود. او گفته است: «آیا فراموش کردی که عده ی رهبران و بزرگان را بخاطر برابری حقوق اقلیت ها و گروه های کوچک مذهبی توهین میکردند؟» اقوام تحت ستم آنقدر این استدلال را شنیدهاند که میدانند معنای آن چیست: این خبرنگار میخواهد که رهبران و حاکمان پشتون، حتی اگر بر دیگر اقوام افغانستان ستم کردهاند، باید مورد احترام قرار بگیرند. مشکل این است که تقریباً اکثر اقوام افغانستان از خود رهبران قومیای دارند که میخواهند به هر قیمتی به آنان احترام گذاشته شود، حتی به قیمت ستم بر «اقلیتها» و «گروههای کوچک».
امروز میلیونها انسان در افغانستان از ابتداییترین حقوق انسانیشان محروماند و ما بهجای صحبت از ساختن جامعهای که در آن همۀ ما از حقوق برابر انسانی برخوردار باشیم، جدالمان بر سر احترام گزاردن به «رهبران و بزرگان» قومی است؛ «رهبران و بزرگان» قومیای که در موارد بسیار خود منشأ تنازع و تبعیض قومی و ستم بر اقوام دیگر بودهاند.
جالب این است که ما میتوانیم خشونت و ستم «رهبران و بزرگان» قوم دیگر را بهروشنی ببینیم، اما برای حمایت و رعایت احترام «رهبران و بزرگان» قوم خود سینهچاک ایستادهایم. ما نگاه انتقادی را فقط به «رهبران و بزرگان» اقوام دیگر میپسندیم و آن را تشویق و حمایت میکنیم. چنانکه این خبرنگار «رهبران و بزرگان» قوم مرا «تیکهداران قومی» میپندارد و در همان جمله، از من و «همقطارانم» گلایه دارد که چرا به «رهبران و بزرگان» «افغان» توهین کردهایم!
در جملات او باورهای او آشکار است: این خبرنگار معتقد است که «برابری» و «حقوق اقلیتها و گروههای کوچک مذهبی» به اندازۀ احترام گزاردن به «رهبران و بزرگان» قومی «افغان» مهم نیست و باید حقوق آنها بهخاطر احترام گزاردن به «رهبران و بزرگان» نادیده گرفته شود. اینجا برداشت من از کامنت او این است که او میخواهد بگوید حتی اگر عبدالرحمانخان هزارهها را قتلعام کرده است، چون هزارهها یک «اقلیت» هستند، نباید بهخاطر حقوق آنها به عبدالرحمانخان که حاکم مستبد افغانستان بوده است، توهین شود.
این دیدگاه روایت غالب برتریطلبان پشتون را تشکیل میدهد و استدلال آنها این است که پشتونها، به دلیل «اکثریت» بودن، حق تام و تمام حکمرانی بر افغانستان را دارند. نکتۀ اول اینکه تا کنون در افغانستان هیچ سرشماری رسمی و معتبری صورت نگرفته است که این ادعای «اکثریت» و «اقلیت» را تأیید یا رد کند. آنچه بوده است، همه ساخته و پرداختۀ حاکمانی بوده است که بر اساس این ادعا، خواستار حق مطلق حاکمیت بر افغانستان بودهاند. این روایت اکثریت و اقلیت آنقدر در جامعۀ ما تکرار شده است که اکنون بسیاری آن را بهعنوان یک حقیقت محض پذیرفتهاند.
حتی بهفرض که قومی در افغانستان در اکثریت باشد، چرا باید آن اکثریت حق حاکمیت مطلق بر تمام اقوام افغانستان را داشته باشد؟
مگرنه این که همه انسان هستیم و جغرافیایی به نام افغانستان زاده شدهایم؟ چرا باید کسانی که در قوم اکثریت به دنیا آمدهاند، حق مطلق تصمیمگیری در مورد حقوق «اقلیت» و حقوق گروههای «کوچک» را داشته باشند؟
تقسیم قدرت بر اساس ادعای اکثریت، از ریشه نادرست است. در چنین حاکمیتی است که تنوع جامعۀ افغانستان سرکوب میشود. اینگونه است که در جغرافیای افغانستان تا کنون امکان زندگی انسانی، جایی که در آن حقوق انسانها منشأ قانون و حاکمیت باشد، فراهم نشده است.
بیایید بپرسیم که آیا همین گروه که ادعای اکثریت دارد و بر اساس آن خواستار حق مطلق حاکمیت بر این جغرافیاست، توانسته است برای مردم قوم خویش امکان زندگی مسالمتآمیز و انسانی را فراهم کند؟ آیا «رهبران و بزرگان» قوم پشتون امکان زندگی مسالمتآمیز برای شهروندان پشتون افغانستان را در هلمند، پکتیا، قندهار و … فراهم کردهاند؟ نتیجۀ حاکمیت اکثریت بر اقلیت چه بوده است؟
تا جایی که من، بهعنوان یک خبرنگار از آن آگاهم، شهروندان عادی پشتون امکان زندگی عادی و مسالمتآمیز در سایۀ حاکمیت حاکمان پشتون را نداشتهاند. حتی در همین دو دهۀ گذشته، کودکان، بهخصوص دختران پشتون، از حقوق ابتدایی زندگی انسانی محروم بودهاند. نه چنانکه باری فاروق اعظم ادعا کرده بود، به این خاطر که «دختران و پسران هزاره از دایکندی و بامیان» سهم زندگی مسالمتآمیز و فرصتهای تحصیلی را از آنان گرفته باشند، بلکه به دلیل پیروی از سیاست «رهبران و بزرگان» پشتون بوده است.
یادمان باشد که این «رهبران و بزرگان» قومی بودهاند که با تفرقهافکنی میان شهروندان افغانستان، همواره نان قومیت را خوردهاند و این «ملت بیسواد» بوده است که با پیروی از سیاستهای آنان امروز قیمت گزافی را میپردازند. چرا امروز عدهای از پشتونها از سیاست طالبان حمایت میکنند؟ به نظر من این حمایت به این جهت نیست که طالبان برای پشتونها امکان زندگی انسانی را فراهم کرده است، بلکه به این دلیل است که آنها حاکمیت طالبان را تنها راه سلطۀ اکثریت بر اقلیت میدانند.
اما چه کسانی امروز سربازان بیمزد این نبرد قومی در افغانستان هستند؟ مردمی که فکر میکنند راه نجات آنان در دنبالهروی از سیاست قومی و حمایت از گروه قومی خودشان است، نه پیدا کردن راهحلی که حقوق انسانی را برای همۀ مردم افغانستان تضمین کند. وقتی میگویم برابری برای همه، منظور من از تمام انسانهایی است که در جغرافیایی به نام افغانستان زاده شدهاند. همین انسان زاده شدن و حس تعلق داشتن به این جغرافیا، باید منشأ تأمین و تضمین حقوق برابر برای همه باشد؛ جدا از اینکه چه جنسیتی داریم، به چه قومی تعلق داریم و پیرو کدام مذهبیم. اگر هر چیزی غیر از این را منشأ حاکمیت قرار دهیم، بهسوی سیاست زورگویی و حکمروانی یک گروه بر دیگران پیش خواهیم رفت؛ تجربهی آنچه تاریخ افغانستان معاصر را تشکیل میدهد.
عمق فاجعه این است که ما با همدیگر دور یک میز نمینشینیم، با هم صحبت نمیکنیم و به همدیگر فقط به چشم «دشمن» میبینیم و فکر میکنیم رسالت ما برای دفاع از هویت قومی ما در «نفرتافگنی» و «توهین» و «تحقیر» اقوام دیگر نهفته است.
این دردناک است که ما از خود بریدهایم و فکر میکنیم «جامعه جهانی» و کشورهای خارجی بیشتر از کسانی که در این جغرافیا ریشه دارند، دلسوز افغانستاناند. چه چیزی نتیجۀ این سیاست بوده است؟ همان جامعۀ جهانیای که امروز ما از آن میخواهیم راهحلی برای مشکلات افغانستان پیدا کند، خود بخشی از معضل افغانستان بوده است؛ معضلی که بازگشت گروهی به نام طالبان را به قدرت ممکن کرد.
یک عده از روشنفکران غیرپشتون، طالبان را مترادف و مساوی با قوم «پشتون» میبینند و متأسفانه عدهای «روشنفکر» و خبرنگار پشتون، درست مثل همین خبرنگار، احساس میکند وظیفهاش دفاع از سیاست طالبان است، نه به این خاطر که او پیرو سیاست این گروه است، بلکه به این خاطر که طالبان از قوم پشتون است. قوم پشتون، درست مثل اقوام دیگر افغانستان، قابل احترام است و گروه کوچکی مثل طالبان، هرگز نمیتواند نمایندۀ این قوم باشد. اما اگر قوم پشتون در برابر سیاست حذف طالبان به پا نخیزد، قیمت گزافی خواهد پرداخت، زیر با سکوت خود این ادعا را تأیید میکند که طالبان نمایندۀ این قوم است.
من سوالی دارم از عدۀ کوچکی از پشتونهایی که قدرتگیری طالبان را امتداد سلطۀ اکثریت بر اقلیت میپندارند: شما برای آیندۀ فرزندانتان در افغانستان چه میخواهید؟ حاکمیت جهل و تاریکی که طالبان نمایندۀ آن است یا افغانستان روشن و آباد که در آن نسلهای آیندۀ شما زندگی انسانی داشته باشند؟
به راستی، ما برای کشور و نسلهای آیندۀمان چه میخواهیم؟
در بحران و فلاکت امروز افغانستان، هیچ قومی شرایط و امکان زندگی انسانی را ندارد و این باید زنگ خطری باشد برای همۀ اقوام افغانستان. در حقیقت چه کسانی بازندگان اصلی تنازع قومی در افغانستان اند؟ مردم عادی هر قوم؛ آنانی که غیر از رنج، درد، فلاکت و بدبختی و کشتهدادنهای بیپایان سهم دیگری از شهروندی افغانستان نداشتهاند و اگر تنازع و نفرتافکنی قومی ادامه پیدا کند، آیندگان ما چیزی برای زندگی انسانی نخواهند داشت.
کلام آخر اینکه افغانستان کشور همۀ ماست و همۀ ما، با وجود تاریخ و روایتهایی که در خانه با آن بزرگ شدهایم، به این کشور تعلق داریم و این حس تعلق و مسئولیت در برابر سرنوشت آیندگان ماست که ما را به هم پیوند میزند. هر پدر و مادری در افغانستان، از هر قومی که باشد، آیندهای در صلح و آرامش برای فرزندانش میخواهد و ساختن آن آینده فقط زمانی ممکن است که ما مسئولیت سرنوشت جمعیمان را به دست خود بگیریم. برای ساختن این آینده نیاز به تحول معرفتی و فرهنگی همهجانبه داریم که در نتیجه بتوانیم حقوق انسانها را نه بر اساس قومیت، مذهب، زبان، جنسیت و غیره، بلکه بر اساس انسان/بشر بودن تعریف کنیم تا همۀ ما بهخاطر اشتراک در این ذات انسانی، حقوق بشری و شهروندی برابر داشته باشیم.


