سلیمه رحمانی* 

پروانه ۱۵ساله است و اگر تحصیل دختران ممنوع نمی‌شد، حالا او صنف نهم بود. سمیه ۲۳ سال دارد و سال چهارم دانشگاهش است و سامعه هم سال اول دانشگاهش است. بعد از تسلط دوبارۀ طالبان هرسه از مکتب و دانشگاه محروم شده‌اند. ‌احمد هم نتوانست مکتبش را ادامه دهد. او باید امسال‌ سال دوم دانشگاهش را سپری می‌کرد. خواست کار کند و به اقتصاد خانواده‌اش کمک کند، اما بعد از تسلط طالبان نتوانست کاری برای خود پیدا کند. سامعه وقتی از مکتب و دانشگاه بازماند، رفت کورس نقاشی. حالا هم در یکی از مکاتب خصوصی دو نوبت نقاشی تدریس می‌کند، اما مخفیانه. پروانه بعد از تعطیلی مکاتب توسط طالبان، در کورس انگلیسی یکی از مکاتب نزدیک خانه ثبت‌نام‌ کرد. وقتی طالبان باخبر شدند، هم کورس و هم مکتب را بستند. پروانه بعد از چند ماه بیکاری و دلتنگی، رفت و در کورس انگلیسی یکی از مکاتب خصوصی دیگر ثبت‌نام کرد. او استعداد خوبی دارد. هرچه شمارۀ تلفن به او بگویی، با یکبار شنیدن حفظ می‌کند. در مکتب هم ممتاز (اول‌نمره) بود. در صنف انگلیسی هم همیشه ممتاز است. وقتی کورس انگلیسی می‌رود و برمی‌گردد، خیلی خوشحال به‌نظر می‌رسد. از خوشحالی او ما هم احساس خوشی می‌کنیم. اما باتأسف این خوشحالی او و ما دیری نپایید.  

در یکی از روزهای ماه حمل امسال، پروانه بیکش را گرفت و به‌طرف کورس رفت. چند دقیقه‌ای نگذشته بود و من تازه به ادای نماز ظهر ایستاده بودم که صدای پروانه را شنیدم که با صدای لرزان داد می‌زد: «‌احمد‌ کجایی؟» صورتم را برگرداندم، دیدم پروانه دم دروازۀ حویلی ایستاده و رنگ ‌صورتش پریده و بدنش از ترس می‌لرزد. نماز را رها کرده بیرون دویدم تا ببینم چه اتفاقی افتاده است. دیدم جلو دروازه چهار طالب ‌احمد را محاصره کرده‌اند و از او بازجویی می‌کنند. رانندۀ رنجر دستانش را در بغل گرفته و پیش دروازۀ موترش ایستاده است. یکی از آنها، که سلاح کلاشینکوف به دست دارد، دو قدم دورتر ایستاده است. سه طالب دیگر در حالی که لباس سفید به تن و لنگی سیاه به سر دارند، ‌احمد را در محاصرۀ خود گرفته‌اند. ‌احمد از ترس رنگِ رخش پریده است. یکی از آنها، که هیکلی تنومند و ریشی بلند دارد، می‌پرسد: «این دخترک (به پروانه اشاره می‌کند) چی تو می‌شه؟» تا ‌احمد با صدای گرفته جواب می‌دهد که: «خواهرم.» ‌سیلی محکمی ‌به صورت او حواله می‌کند و در چشم‌برهم‌زدنی دوباره چند سیلی دیگر‌ به سر و صورت او می‌زند. من پیش می‌دوم و می‌گویم: «نزن، چه گناه کرده؟» با صدای خشن می‌گوید: «چه گناه کده! چرا می‌گذارد خواهرش به کورس برود؟!» این‌بار رو به طرف من می‌کند و با خشونت می‌پرسد: «این‌ (باز به سمت پروانه اشاره می‌کند) دختر توست؟» می‌گویم: «بلی. اشتباه کده، این‌بار ببخشید مولوی صاحب! دیگر کورس نمی‌رود.» چادرم را پیش می‌کنم و عذر و زاری می‌کنم: «خیرس، این‌بار شما ببخشید، دیگر نمی‌گذارم که کورس برود.»  

رهگذران، زن و مرد، پیر و جوان جمع شده‌اند و فقط تماشا می‌کنند. هیچ‌کسی نیست که مانع شود. طالب باز می‌پرسد: «پدرش کجاست؟» می‌گویم: «سر کار است.» می‌گوید: «چه کار می‌کند؟» می‌گویم: «غریبکار است.» می‌گوید: «تو و این بچه‌ات ( ‌احمد) را به حوزه می‌بریم. سه شبانه‌روز باید زندان باشید تا دیگر پند بگیرید.» یکی از آنها ‌دست ‌احمد را می‌گیرد تا داخل رنجر بیندازد. پیش می‌دوم، عذر و زاری می‌کنم: «نکنید، اشتباه شده. دیگر ده کورس روان نمی‌کنیم.» سیلی دیگر به صورت ‌احمد می‌زند. شخصی که سلاح به دست دارد، قنداق سلاحش را بلند می‌کند که بر فرق ‌احمد بکوبد. یکی از همسایه‌ها که در میان جمعیت ایستاده و نظاره می‌کند، پیش می‌دود‌ نزد طالب و التماس می‌کند: «نکنید، اشتباه کده، دیگر دخترشان را نمی‌فرستد. شما این‌بار ببخشید، اگر دفعۀ دیگر به کورس فرستادند، مرا ببرید.» طالب رو به جمعیت می‌کند: «تمام فساد در همین برچی است. هیچ آدم نمی‌شوند. هرچه به حوزه می‌بریم، باز فردایش می‌بینیم که به کورس می‌روند. بیشتر از همین  منطقه (اشاره به محل رویداد) و برچی است. من از پارسی گفتنم می‌شرمم.» با پادرمیانی و میانجیگری یکی از ریش‌سفیدان، بالأخره من و ‌احمد را رها می‌کنند. رو به جمعیتی که در اطراف ما ایستاده‌اند، ‌هشدار می‌دهند: «اگر این‌بار دیدیم کدام دختری از این منطقه به کورس می‌رود، باز همۀ‌تان را به حوزه می‌بریم.» 

ما به خانه می‌آییم. من که از ترس بی‌خود شده‌ام، احساس می‌کنم که بین مرگ و زندگی قرار دارم. از پروانه قضیه را جویا می‌شوم. پروانه، که هنوز رنگ در صورتش نیست، می‌گوید:  

«من بیکم در پشتم بود و طرف کورس می‌رفتم. سر کوچه رنجر طالبان مرا ایستاد کرد. چند طالب از موتر پایین شدند و پرسان کردند که کجا می‌روی؟ گفتم: «کورس می‌روم.» باز پرسیدند: «کدام کورس می‌روی؟» گفتم: «به کورس … می‌روم.» یکی از آنها گفت: «بیا در رنجر سوار شو.» خواستند مرا سوار رنجر کنند، طالب دیگری پرسید: «خانه‌ات کجاست، دور است یا نزدیک؟» با دست به طرف خانه اشاره کرده گفتم: «کوچۀ … .» تلفنم را از دستم گرفتند و گفتند: «برو که به خانۀ‌تان برویم.» 

می‌خواستم ‌به صورت پروانه سیلی بزنم. سرزنشش کردم که: «از دست تو شد. اگر ما را به حوزه می‌بردند، دیگر چه می‌ماند برای ما! دیگر نمی‌گذارم به کورسی بروی.» بعد پیشیمان شدم. چون گناه پروانه نبود. این بر او تحمیل شده است، بر دختری که می‌خواست درس بخواند، می‌خواست کورس برود و انسان مفیدی برای جامعۀ خود باشد. می‌خواست همیشه ممتاز باشد. او حالا باید خانه بنشیند، فقط به کتاب‌های کورس و مکتبش نگاه کند. البته او تنها نیست، سمیه و سامعه هم باید در خانه بنشینند و برای آیندۀ غمبار خود گریه کنند. اینها تنها گریه نمی‌کنند؛ هزاران دختر دیگر که از آموزش محروم شده‌اند، گریه می‌کنند. آنها تنها مکتب‌شان را از دست نداده‌اند، تمام آرزوهای‌شان را از دست داده‌اند. طالبان تنها جسم آنها را خانه‌نشین نکرده‌اند، روح آنها را ‌آتش ‌زده‌اند. من که یک مادر هستم، خوب درد و رنج دخترانم را که به کتاب‌های‌شان زُل می‌زنند و با نومیدی و تأسف سر تکان می‌دهند، حس می‌کنم. من خوب می‌دانم که دخترانم چطور در آتش حسرت می‌سوزند. من که یک مادر هستم، خوب حس می‌کنم ماجرای آن روز چه تأثیر عمیقی بر روان دخترانم گذاشته است؛ از آن روز به بعد، پروانه دیگر حرف نمی‌زند. فقط در گوشۀ خانه می‌نشیند و چرت می‌زند. من سخت می‌ترسم که دچار بیماری روانی شود. وضعیت پروانه بعد از آن روز هیچ خوب نیست. چهره‌اش همیشه غمگین است. مثل روزهایی که به مکتب می‌رفت و می‌خندید، دیگر خنده بر لبانش دیده نمی‌شود. من هم سخت می‌ترسم؛ می‌ترسم که پروانه را از دست بدهم. او آرزوهایش را از دست داد و من هم آرزوهایم را از دست دادم. من آرزو داشتم روزی او را در چهرۀ یک استاد دانشگاه یا یک داکتر ببینم. من مادرم، می‌ترسم خدای نخواسته اگر ‌او را بگیرند و با خود به حوزه ببرند، چه چاره کنم. 

یادآوری: 

* سلیمه، نام مستعار مادر پروانه است. 

* برای حفظ امنیت افراد، در این متن از نام‌های مستعار استفاده شده است. 

Leave a comment