سارا*
بیست و چهارم اسد برای من روزی سیاه است. ساعت ۱۱ قبل از ظهر بود و هنوز سر کار بودم که مسئولان دفتر همه را رخصت کردند و گفتند وضعیت خراب است و باید هرچه زودتر به خانههایمان برگردیم. من هم به اتاق برگشتم. اتاق تاریک بود و رنگ دیگری داشت و وهم و ترس را در دل خود جا داده بود. هیچکسی نبود که با او حرف بزنم. دیوارها آواز ترس تولید میکردند. پنجرهها را بستم و پردهها را تا آخر کشیدم. نمیتوانستم با کسی تماس بگیرم. حداقل در آن لحظه میخواستم کسی کنارم باشد و به من دلداري بدهد و بگوید که همهچیز خوب میشود. ولی ترس بدنم را به لرزه درآورده بود. بعد از چند ساعت، دیگر نمیدانستم چه حسی دارم. گرسنه نمیشدم. تشنه نمیشدم و خوابم نمیبرد. فقط در اتاق راه میرفتم. گاهی سرم را بر بالش میماندم و گاهی دوباره برمیخاستم. از پنجره به بیرون نگاه میکردم که مبادا طالبان به آپارتمان ما هجوم بیاورند. من دختری تنها در اتاقی تنها بودم و هیچ عضوی از خانواده با من نبود. اضطراب داشتم. با وجودی که همۀ شب را بیدار بودم، هنوز هم خواب به چشمانم نمیآمد. در خانه نان نداشتم و نمیتوانستم بروم و از نانوایی بیاورم. وقتی دیدم هیچ حس گرسنگي ندارم، چیزی نخوردم. تا روز سوم که طالبان در کابل بهطور کامل حاکم شدند، من هیچ چیزی به لب نزدم. بیحال بودم. فقط در بسترم افتاده بودم و فکر میکردم که چه کنم و کجا بروم و چطور بروم.
همسایههایم آدمهای خوبیاند. یکي از زنان همسایه آمد تا حالم را بپرسد. متوجه شد که من در این سه روز غذا نخوردهام. به من از خانۀ خود نان و غذا آورد. با وجودی که من میگفتم غذا نمیخورم، ولی او مرا دلداری داد و وادارم کرد که غذا بخورم. بعد از خوردن آن کمی دست و پایم به حال آمدند و فهمیدم که غذا نخوردنم مرا بیانرژي ساخته است. من از همسایههایم خواهش کردم که در مورد من به طالبان چیزی نگویند و گفتم که مجبورم در این خانه تنها در کابل بمانم، چون خانوادهام به پول نیاز دارند و من باید کار کنم. آنها گفتند تو دختر خیلی خوبی، مثل عضو فامیل ما شدی، دلت جمع باشد که هیچ کسی در مورد تو به کسی چیزی نمیگوید.
من بعد از آمدن طالبان یک هفته در کابل در اتاقم ماندم. این چند روز به این خاطر تنها بودم که دو تن از هماتاقيهایم، که دانشجویان دانشگاه کابل بودند، رفته بودند به ولایات. ولی من باید هر روز سر کار میرفتم و نمیتوانستم جایی بروم. من یگانه نانآور خانوادۀ هفتنفری خود هستم. با اینکه دورۀ لیسه را در یکي از مکاتب دولتي در ولسوالي ورث بامیان خواندم و اقتصاد را در دانشگاه دولتی بامیان به پایان رساندم، ولی آنجا برایم کار پیدا نشد. در سال ۲۰۱۸ وقتی به یک مؤسسۀ غیردولتی درخواست کار دادم، آنها مرا قبول کردند و دفتر مرکزيشان در کابل بود. به همین دلیل من از بامیان به کابل آمدم تا در این مؤسسه کار کنم. آنها به من ۱۸ هزار افغانی معاش ماهانه میدادند که مصارف خودم را از آن کشیده بقیه را به خانوادهام در بامیان میفرستادم. سن پدرم بالاست. او مصروف کار دهقانی در زمینهای مردم است، که چندان پولی از آن بهدست نمیآورد. برای همین در خیلی مواقع این فقط معاش من بود که نیازهای خانواده را برآورده میکرد.
مدت سه سال بهراحتي زندگي کردم و به سر کار رفتم. ولی وقتی طالبان بر افغانستان حاکم شدند، با مشکلات زیادی روبهرو شدم. در یک هفتهی اول دفتر نرفتم و بعد از آن دوباره سر کار رفتم. نوع پوششم همیشه مطرح بود. حجاب میکردم. بهغیر از چشمانم، جای دیگری از بدنم هویدا نبود. هر طور که طالبان گفتند به کار ادامه دادم، چون واقعاً به این کار نیاز داشتم. وقتی که تلاشی خانهبهخانه در کابل شروع شد، نمیتوانستم در خانه بمانم. یک هفته را باز هم با ترس و دلهره سپري کردم، ولی نشد. مجبور شدم که از دفتر رخصت بگیرم و به بامیان بازگردم، به این خاطر که اگر طالبان میفهمیدند که محرم شرعي ندارم و تنها زندگي میکنم و نمیفهمیدم که چه برخورد وحشیانهای با من خواهند داشت. برای همین پدرم پشتم آمد و با او یکجا به بامیان رفتم. نزدیک به یک ماه آنجا بودم، ولی مجبور شدم دوباره برگردم. باز هم به کارم ادامه دادم. ولی به تاریخ چهارم ماه جدی به ما خبر دادند که طالبان کار زنان در مؤسسات غیردولتی را ممنوع کرده است. مسئولین ادارهای که من با آن کار میکردم هم خبر دادند که تا امر ثاني تمام شما رخصت هستید و هر زمانی که این ممنوعیت رفع شد، دوباره با شما تماس گرفته خواهد شد.
من از وقتی که بیکار شدهام، به بامیان نرفتهام، چون کرایۀ خانهام در کابل بر عهدهام مانده است. دنبال کار جدیدم، ولی هیچکسی به زنان کار نمیدهد. به خانه زنگ زدم که اگر بتوانند از کسی پول قرض بگیرند تا کرایۀ خانهام را بپردازم، ولی آنها هم نتوانستند کمکی بکنند. پول معاش ماهانهام را، قبل از اعلام ممنوعیت کار زنان، به خانه فرستاده بودم و مصرف شده بود. حالا هر شب دعا میکنم که کاش دوباره بتوانم کار کنم و مصارف خودم و کرایۀ خانه را بپردازم. آخرین بار که خرید کردم دیروز بود؛ تا نانوایی رفتم و نان خریدم. البته پول نانوایی را ماهبهماه میپردازم و تا زمانی که کار میگیرم، برایم نان میدهند. ولی به این خاطر که پول خرید نانم زیاد نشود، روز یک وقت نان میخورم. سه روز است که فقط نان و چای خوردهام. در خانهام جز دو پیاز، کمی روغن و مقداری چای سبز دیگر مواد غذایی نمانده است. این دومین روز است که چای و نان میخورم و نمیدانم تا کی میتوانم اینطوری طاقت بیاورم.
* سارا، نام مستعار دانشآموختۀ تنها و بیکار در کابل است.


