مهتاب، دانشجو
موبایلم زنگ خورد. چشمم به ساعت افتاد. ۱۲:۳۱ دقیقه چاشت را نشان میداد. من چهار ساعتِ تمام درس خوانده بودم. هنوز مصروف مطالعه بودم. تماس را جواب دادم. همصنفیام بهشته بود. گفتم: «بهشته جان خوبی؟ خیرت است؟» جواب داد: «خوب نیستم، مهتاب دلم تکهتکه است.» وارخطا شدم و گفتم: «چرا چي شده؟ خیرت خو است؟» گفت: «رئیس دیپارتمنت خبر داده که در جشن فراغت دختران نمیتوانند شرکت کند؛ کل آرزوهایم برباد شد.» گفتم: «اینقدر احساساتي نشو، رئیس دیپارتمنت دلیل نگفت که چرا شرکت کرده نمیتواند؟» بهشته پاسخ داد: «بهخاطر که قرار است در جشن فراغت ما علما و هیئتی از کابل، که شامل وزیر تحصیلات عالی طالبان ندامحمد ندیم هم میشود، حضور یابند، برای همین فقط پسران حق شرکت در محفل را دارند.» من به او تسلي دروغین دادم و گفتم: «خب خیر تشویش نکن، برای دختران حتماً جداگانه جشن فراغت میگیرند.»
تماس او که قطع شد. من هم ناراحت شدم. ما دختران برای این روز خیلی هیجانی بودیم. من تمام چهار سال دانشگاه منتظر بودم آخرش برسد، مونوگراف بنویسم و در جشن روز فراغتم شرکت کنم. قبل از آمدن طالبان، حتا به مدل لباسی هم که باید آن روز میپوشیدم، فکر کرده بودم. ولی بعد از آمدن طالبان معلوم بود که باید حجاب سیاه بپوشیم. به پوشیدن حجاب هم تن دادیم.
آن روز به آن خبر اصلاً اهمیت ندادم و به مطالعه ادامه دادم. قرار بود فردای آن روز، تاریخ ۳۰ قوس، در جلسۀ دفاع از مونوگرافم شرکت کنم.
ساعت ۸ شب بود و خسته شده بودم. چند لحظه دراز کشیدم، که سروصدای دختران در لیلیه بلند شد. من وارخطا شده از اتاق برامدم. دیدم بیشتر دختران در دهلیز ایستادهاند؛ برخی از آنها گریه دارند و بعضی هم فریاد میزنند. از یکي از دختران پرسیدم: «چي شده؟ چرا همه اینطور پریشان و نگران هستند.» جواب داد: «دانشگاهها بسته شده، دیگر هیچ دختری حق ندارد که به صنف برود.» گفتم: «اما من فردا جلسۀ دفاع از مونوگرافم دارم.» او گفت: «حالا خو همه چیز متوقف است، نمیدانم چطور خواد شد.»
حالم بد شده بود؛ با خود گفتم دروغ است، شاید کسی اعلامیۀ تقلبی منتشر کرده باشد. بهعجله به اتاق رفتم و مبایلم را گرفتم. در گروه واتساپ دانشجویان مکتوب وزارت تحصیلات عالی را شریک کرده بودند. دانشکدۀ ما هم اطلاعیه داده بود که از فردا تمام دختران دانشکدۀ حقوق اجازۀ ورود به دانشگاه را ندارند، امتحانات و دفاع مونوگرافشان لغو شده است.
با خواندن پیامها اشکهایم سرازیر شد. سرم سخت درد گرفته بود. فریاد زدم: «خدایا به کدام گناه اینطور مجازات میشویم، چون دختر هستیم، باید آرزوهایمان از بین برود؟ من چقدر زحمت کشیدم، شب و روز در دل تاریکی و سردی اتاق درس خواندم، ولی آخرش به این نتیجه رسیدم! چرا؟ گناه من چه بود؟»
وقتی که شامل امتحان کانکور شدم و از ولایت دایکندی به دانشگاه قندهار قبول شدم، بسیار خوش بودم. خانوادهام و نزدیکانمان اجازه نمیدادند که به یک ولایت دور سفر کنم، ولی من ارادۀ قوي برای درس خواندن داشتم و به همۀ آنها فهماندم که نمیتوانم این فرصت را از دست بدهم. میخواستم درس بخوانم و یک حقوقدان شوم.
هر بار که به خانه میرفتم و پدرم را میدیدم که با کراچي چوبیاش بهطرف کار میرود، صبح تا شب دستفروشی میکند، تعهد میکردم که بیشتر درس بخوانم و از دانشگاه که فارغ شدم، یک جای خوب وظیفه بگیرم و خانوادهام را از این وضعیت بکشم. پدرم بسیار بهسختی میتوانست شکم ۷ تن از اعضای خانوادهام را سیر کند.
چهار سال را با خون دل سپري کردم. روزی که ساعت درسی دیرتر تمام میشد و نمیتوانستم از غذای لیلیه بخورم، بهخاطر نداشتن پول خرید غذا، تا شب گرسنه میماندم. با شکم خالی درس خوانده نمیتوانستم، ولی همت میکردم و میگفتم نباید خودم را از دست بدهم. در تابستانهای گرم قندهار حتا یک پنکه در اتاق نداشتیم که بتوانیم چند لحظه راحت باشیم. بعضی از شبها آب قطع میشد و تا صبح تشنه میماندیم. آب آشامیدنی و آب برای حمام کردن نداشتیم. در هوای سرد زمستان آب گرم برای حمام کردن نبود و مجبور بودیم با آب سرد حمام کنیم. گرفتار عادت ماهانه که میشدم، از درد و نداشتن نوار بهداشتی گریه میکردم، اتاقبهاتاق میگشتم، تا اگر نزد دختری نوار بهداشتی باشد، به من بدهد. شبهایی که بیمار میشدم، از تب شدید و درد بدنم میسوخت، ولی توان خرید یک قرص دارو را نداشتم، تا دردم تسکین یابد. من نتوانستم حاصل همۀ زحماتم را به دست بیاورم. من دیپلم نگرفتم و با ناامیدی تمام باید لوازم را جمع میکردم و به دایکندی برمیگشتم، اما در چندقدمي ما پسران دانشجو، با حضور ۱۶ وزیر طالبان، جشنی باشکوه فارغالتحصیلی گرفتند. من شرمندۀ پدرم هستم و نمیدانم که چطور به طرفش ببینم؛ قولی که برایش داده بودم را نتوانستم برآورده کنم. او برای من آرزوهای زیادی داشت؛ میگفت: «من سختي میکشم تا تو درس بخواني و روزی که دیپلومات را میدادند، میآیم سر صحنه (استیج) و به دست خودم برایت دیپلوم میدهم و به تو افتخار میکنم.»
من فکر نمیکنم، آن روز برسد و پدرم به من دیپلم بدهد، اینجا همه ضد زن شدهاند، ضد خوشيهای زنانۀمان و هیچکس این درد ما را نمیبیند. من نمیتوانم به چشمان پدرم بنگرم، واقعاً ناراحتم. وقتی تمام روز منتظرم، او با دستان خستهاش کراچي را اینسو و آنسو میکشد تا لقمهنانی برای ما پیدا کند، واقعاً رنج میبرم. هر روز اشک میریزم. یک بار که از پدرم معذرت خواستم، عصباني شد و گفت: «اینطور نگو، گناه خودت نیست، این وطن همیشه در حق دختران ظلم کرده.» ولی بعد از آن روز بارها در قلبم از پدرم معذرت خواستهام، که چرا اینهمه سال را بهخاطر درسهای دانشگاهم هدر دادم؛ کاش خیاطی یا یگان کسب دیگر میآموختم تا امروز با پدرم یکجا میتوانستم کار کنم. درس خواندم تا آینده را بسازم، ولی آخرش هیچ شد. دیگر حتا امیدی برایم باقی نمانده است؛ افغانستان به زندان و جهنمی برای زنان بدل شده است. هر روز شاهد به آتش کشیدن آروزها و حقوقمان هستیم؛ اینجا جای زندگی برای زنان و دختران نیست.


