لیلا رها*
تاریخ ۳۱ اکتبر. آن روز مثل تمام روزهای عادی آغاز شد. ما آماده شدیم و بهسوی دانشگاه رفتیم. هوا سرد بود و بیشتر دختران کرتی و بالاپوش پوشیده بودند. ولی افراد موظف طالبان در دانشگاه بهخاطر پوشیدن بالاپوشهای زمستانی رنگه، نمیگذاشتند وارد دانشگاه شویم. همۀ ما حجاب سیاه داشتیم، فقط بالاپوش ما رنگه بود. به این خاطر دروازۀ دانشگاه را بستند؛ فقط کسانی اجازۀ ورود داشتند که لباسشان کامل سیاه بود.
دخترانی که پشت در مانده بودند، عصباني شدند. همه دستبهیکی دروازۀ دانشگاه را محکممحکم میزدیم که باز کنند. ما نمیخواستیم دوباره به خانههایمان برگردیم. فرد موظف طالبان دروازه را باز کرد و تمام دخترانی را که پشت در ایستاده بودند، لتوکوب کرد. او با شلاق به پاها، کمر، شانه و حتا سرشان میزد. این حالت بیشتر از ۴۰ دقیقه ادامه داشت، ولی ویدیوهای خیلی کوتاه از جریان لتوکوب دختران رسانهای شد. در همین وقت بود که رئیس دانشگاه آمد. او هم حرف طالبان را تأیید کرد و گفت هر آن چیزی که طالبان برایتان میگوید را قبول کنید. بعد دروازه را باز کرد و ما داخل رفتیم.
وقتی داخل دانشگاه هم شدیم، کمیتۀ امر بالمعروف طالبان به ما اهانت کرد و رئیس دانشگاه هم نتوانست از ما طرفداری کند و حرف بزند که عصبانیتمان فروکش کند. برای همین دختران دیپارتمنت ادبیات و ژورنالیزم تصمیم گرفتند که اعتراض کنیم. ما بیشتر از ۷۰ تن از دانشجویان دانشگاه بدخشان بودیم که به جادهها ریختیم و میخواستیم که تظاهرات خود را تا دفتر مقام والی طالبان ادامه دهیم؛ میخواستیم به این وضعیت خاتمه دهند.
وقتی به جاده ریختیم، رنجرهای طالبان دنبالمان کردند و دختران معترض را شلاق زدند. ما به هر چهارراهی که میرسیدیم، کمتر میشدیم، چون دخترانی که شلاق میخوردند، دیگر نمیتوانستند این راه پرخطر را ادامه بدهند. از دانشگاه تا چهارراهی آخر گلدان که رفتیم، افراد مسلح طالبان که بر رنجر سوار بودند، سلاح را بهطرف ما گرفتند و گفتند: «دیگر ادامه داده نمیتوانید و ایستاد باشید، اگر ادامه بدهید ما شما را میکشیم.» ما گفتیم بکشید. من شخصاً به آنها گفتم بکشید، ما دیگر از شما نمیترسیم، دیگر چه برای ما مانده که از مرگ بترسیم. یکی از آنها گفت: «تو زیاد بیحیا هستي، گیرت کنیم جزایت را حتماً میدهیم.» من اصلاً اهمیت ندادم و راهم را ادامه دادم.
وقتی از چهارراهی گلدان بهسوی چهارراهی جنرال رازق میرفتیم، تعداد ما به ۱۵ تن رسیده بود و بقیۀ دختران از ترس فرار کرده بودند. از چهارراهی جنرال رازق به چهارراهی بانک قرضههای کوچک رسیدیم؛ اینجا بود که چند رنجر مربوطبه قطعۀ سریع امنیت طالبان با شلاقهای بزرگتر بیرحمانه بر ما تاختند و هر یک از ما را بر سر و شانه با شلاق زدند. آنها صورتشان با چادر سیاه پوشانیده بودند. من که بعداً بررسی کردم، آن روز ۶ شلاق خورده بودم. شانهام، پس گردنم و بازوانم کبود شده بودند. سرم درد میکرد. در حالی که ما زیر شلاقهای بیرحمانۀ افراد طالبان زجر میکشیدیم، مردم محل جمع شده بودند و فقط نگاه میکردند، انگار مردان شهر همه طالب شده بودند. هیچ کسی رحم نداشت. خیلی از دختران فرار کردند و فقط ما چهار نفر ماندیم.
ما چهار نفر راه فرار نداشتیم. وقتی یک شلاق به پشتم خورد، با دستم آن را گرفتم و فریاد زدم: «لعنتیها ما را تکهتکه کردید. کافی است؛ کشتید ما را. چه رقم آدمهایی هستید؟» هر بار که میخواستم مقاومت کنم محکمتر میزدند. من از جریان تظاهرات فلم گرفته بودم، ولی طالبان مبایل تمام دختران را از دستشان گرفت. ما را میخواستند سوار موترهایشان کنند، ولی ما راهی یافتیم و هرچه زودتر خودمان را از آن ساحه دور کردیم. میترسیدیم که ما را تعقیب کنند و به دنبالمان بیایند. ما هرچه زودتر با قدمهای تیزتر آن ساحه را ترک کردیم و برای اینکه نتوانند خانههایمان را پیدا کنند تا جان اعضای خانواده به خطر بیفتد، هر چهار نفرِ ما تصمیم گرفتیم که راههایمان را جدا کنیم و به خانههای خویش و قوممان برویم. من به خانۀ یکی از اقاربمان رفتم. اگر آن خانواده میفهمید که من جزو دخترانی بودم که اعتراض کردم، هیچوقت مرا در خانۀشان جا نمیدادند. من به آنها گفتم، امروز وضعیت دانشگاه خوب نبود، بعضی دختران دست به اعتراض زدند. راهها را طالبان بستند، خانه رفته نتوانستم، برای همین به خانۀ شما آمدم. روز بعد، صبح زود، از خانۀ آنها به خانۀ خود آمدم. فردای آن روز طالبان اعلام کردند، اگر بار دیگر دست به اعتراض زدید، دروازۀ دانشگاه را به رویتان میبندیم. به همین دلیل دیگر اعتراض نکردیم، ولی بالاخره روز ۳۰ قوس ۱۴۰۱ دانشگاهها را هم بستند و همه از تحصیل بازماندیم.
حالا پشت پنجرۀ اتاق مینشینم، کتاب میخوانم و به بیرون نگاه میکنم. منتظر میمانم کسی از دروازه وارد شود و بگوید: «رها! دروازههای دانشگاه باز شده است.» من هنوز هم برای این حق خودم میجنگم. میدانم که دارم خیالبافي میکنم، ولی اگر اینگونه به باز شدن دوبارۀ دانشگاهها امیدوار نباشم، از دست و پا میافتم. حس میکنم در این امید آب میشوم. سخت است که لحظهها را بشماری، ولی قرار نباشد چیزی تغییر کند.
– لیلا رها، نام مستعار یک خبرنگار آزاد است.


