لیلا رها*
در ایستگاه منتظر موتر بودم که دیدم نیروهای طالبان به سمت من میدوند. ترسیدم و تند چادرم را مرتب کردم. فکر کردم به این خاطر که چادرم عقب رفته است میآیند تا تحقیرم کنند و شلاقم بزنند، ولی از کنارم رد شدند. برگشتم و دیدم که خانمی با ظاهری مرتب و شیک را محاصره کردهاند. کمی جلوتر رفتم. طالبان او را داخل یک کوچه هدایت کردند و بعد شروع به پالیدن کیفدستی و جیبهایش کردند؛ رفتاری که توجه همۀ عابران را جلب کرده بود.
همه به سمت زن و نظامیان طالبان میدیدند و طالبان با لحنی خشن و زشت مردم را از ساحه دور میکردند. طالبان چنان صحنهای را به نمایش گذاشته بودند که انگار بزرگترین خلافکار شهر را گیر آورده باشند.
من، که کنجکاو شده بودم، به ماجرا نزدیکتر شدم. یک نظامی طالب میل تفنگش را به سمت من گرفت و گفت: «برو! چرا ایستاد شدی؟»
فقط میشنیدم که زن به طالبان التماسکنان میگفت: «به خدا دیگه ندارم، همیقه گرفتم.»
ایستادم تا مشاجرۀ زن و طالب تمام شود و اصل ماجرا را بفهمم. زن بعد از ده دقیقه از محاصرۀ طالبان نجات یافت و سریع سوار ملیبس شد. من هم به تعقیب او سوار شدم.
دنبال ما یک نظامی طالب آمد و تمام سرنشینان ملیبس را مخاطب قرار داد و گفت: «این زن پودری است. وسایلتانه دزدی نکنه.» و دوباره رو گرداند به زن و اضافه کرد: «دیگه بار ایجه مواد خریدن بیایی، کتی مرمی میزنم و غارغارت میکنم.»
همۀ سرنشینان موتر شروع کردند به جمعوجور کردن خودشان و پِسپِسک در گوش همدیگر و نگاههای تحقیرآمیز به سوی زن که نزدیک در ملیبس ایستاده بود. یک زن میانسال با صدایی بلند میگفت: «خدا ای پودریها ره گم کنه، بیخی د گند کشاندن جامعه ره.»
زن رنگِ رُخ باخته بود و از شدت ترس دست و پایش میلرزیدند. بیروح ایستاده بود و کیفدستیاش را محکم به بغلش فشرده گرفته بود.
دلم تاب نیاورد و پرسیدم: «حالت خوبه؟»
رو به من کرد و لرزان سر تکان داد. لبهای خشکیدهاش میلرزید. دوباره ازش پرسیدم: «آب دارم میخوری؟» باز هم سر تکان داد. من بوتل آب را از کیفم کشیدم و برایش دادم. چند لحظه بعد دو تا مسافر پیاده شدند و جایی برای نشستن ما مهیا شد. من رو به زن کردم و گفتم: «بیا ایجه بنشینیم.»
سروصدای سرنشینان ملیبس هم کم شده بود. دیگر راجعبه زن بدوبیراه نمیگفتند. خیلی کنجکاو شدم که زنِ به این تروتمیزی چطور رو به مواد مخدر آورده و به گفتۀ نظامی طالب، پودری شده است.
تاب نیاوردم و پرسیدم: «خودت مواد میکشی؟» زن فقط سر تکان داد. فکر کردم دوست ندارد بیشتر صحبت کند، و خاموش نشستیم.
اما پیدا بود که زن غرورش خدشهدار شده بود. آنقدر نفسهای کوتاه میگرفت که احساس میکردم در درونش گریه میکند و فریاد میکشد.
وقتی که به مقصد رسیدم، از موتر پایین شدم. تا یک هفته به این اتفاق فکر میکردم و ذهنم درگیر بود؛ تا جایی که گاه شبها نمیتوانستم بخوابم.
از آن اتفاق دو ماه گذشته بود و من هم کمکم آن را از یاد میبردم.
سالروز تولد دوستم بود و من به این نیت که بروم و کیک تولد بخرم، از خانه بیرون شدم. وقتی که به سرک عمومی رسیدم، دیدم نیروی طالبان سرک را مسدود کردهاند. تا چشم کار میکرد نظامیان دستبهماشه هر گوشهای ایستاده بودند.
کمی پیشتر رفتم که چشمم به موتر جمعآوری معتادین خورد. دیدم نظامیان طالب معتادان را با لتوکوب داخل آن میکردند. جیغوداد یک پسرِ جوانِ نسبتاً تمیز را شنیدم که دستهایش را با شال گردن بسته بودند. طالبان از پاهای او گرفته بودند و با سر و صورت پرخون بر روی زمین به سمت موتر میکشیدند. دویدم و خودم را به او و طالب رساندم. میخواستم مانع شوم تا او را بر روی زمین کشال نکنند. میخواستم بگویم آخِر او هم انسان است و این چه طرز برخورد با یک انسان است و چرا او را روی زمین کشال میکنند.
طالب از اینکه یک دختر آمده است و از او بازجویی میکند، با لحنی زشت خطاب به من فریاد زد: «پس شو تو ایجه د قاد مردا چه میکنی؟ ای بچه پودری است، پودر میزنه.»
تا خواستم پاسخ طالب را بدهم، دیدم زنی که دوماه قبل داخل ملیبس دیده بودم، با سر و صورتی ژولیده خود را به بغل پسر، که سر و صورتش پرخون بود، انداخت. گریه و التماس میکرد که بچهاش را رها کنند و بچهاش را نزنند.
تمام ساحه پر از نظامیان بود. معتادان را تا حد مجروح شدن لتوکوب میکردند. فضای وحشتناکی ایجاد کرده بودند. ترسیدم و خود را کنار یک غرفه رساندم و آرام ایستادم.
نظامی طالب پسر نوجوان را پیش چشم زن چنان میزد که گویا تمام بدبختی این مملکت را او خلق کرده است.
زن جیغ میزد: «او مردم بگیرید که نزنه، بچۀ مره کُشت.»
ولی هیچکس به داد او نرسید، حتا من. ایستاده بودم. جرئت نتوانستم خودم را سپر شلاقها و قنداق تفنگی کنم که به سر و صورت پسر میخورد.
با سروصدای زن، یک نظامی دیگر آمد و با لگد به او زد و نظامی دیگر، که پسر او را لتوکوب میکرد، اشاره کرد که بس است.
پسر نوجوان از حال رفته بود. سر و صورتش از خون درست دیده نمیشد.
دویدم و به زن کمک کردم تا پسرش را از وسط سرک به کنار بکشد.
همۀ عابران با نگاههای تحقیرآمیز به طرف ما میدیدند. بار دیگر صحنهای را تجربه کردم که مرا از درون نابود میکرد. هیچ کاری نمیتوانستم انجام دهم. کاش میشد جیغ بزنم و تمام عقدههایم را بیرون میریختم. کاش برای همجنسم فریاد بلندی میکشیدم تا بناهای این ظلمت فرو میریخت.
کاش میشد برای تمام مظلومان و جوانان کشورم، که با سیاستهای هر نظام به کام بدبختی کشیده شدهاند، فریاد بزنم، ولی نشد؛ من خفه شده بودم.
او را تا خانهاش همراهی کردم. در طی مسیر به زندگی سختِ او آگاه شدم.
نام آن زن ویدا* بود. به گفتۀ خودش دو سال پیشتر در یکی از مکتبهای خصوصی مشغول تدریس بوده است، تا اینکه نظام جمهوری سقوط میکند و او بیکار میشود.
او از سختیها و گرفتاریهای زندگی خود در این مدت صحبت کرد و از گدایی خانهبهخانه تا گرسنه خوابیدن شبانهروزها در خانه.
ویدا برای تهیۀ پولِ مواد مخدر خود و پسرش گدایی میکند. بدتر اینکه نهتنها پسرش معتاد است بلکه خود او هم دو سال است که از بیکاری، افسردگی و بهخاطر آیندهای نامعلوم رو به مصرف مواد مخدر آورده است.
ویدا گفت، از زمانی که طالبان آمده است، او و تکفرزندش رو به مواد مخدر آوردهاند. او گفت که آن دو توسط شوهرش آلوده به مواد مخدر شدهاند.
حالا ویدای معتاد و پسر آغشته به مواد مخدرش، با دنیایی از رنج و درد در یک خانۀ کرایی روزهای عمرشان را میشمارند.
این است حال و روز زنان و جوانان کشورم. معلمی که سالهای سال برای روشنی ذهن فرزندان این آبوخاک میکوشیده است، امروز خود در تاریکی مطلق رنج زندگی نکبتبارش را بر دوش میکشد.
یادداشت:
– لیلا رها، نام مستعار یک خبرنگار آزاد است.
– به منظور حفظ امنیت افراد، در این روایت از نامهای مستعار استفاده شده است.


