لیلا* 

این‌جا می‌خواهم از هویت ممنوعه‌ام برای‌تان بنویسم، از زندگی و آینده‌‌ای که تاریک است. مثل همه‌ی شما، اسد ۱۴۰۰ آغاز بدبختی‌های من بود. من خبرنگار بودم؛ یک خبرنگار زن با پنج‌سال تجربه‌ی کاری در رسانه‌های دیداری هرات. یک هفته پیش از سقوط هرات به دست طالبان، مسئول رسانه‌ای که در آن‌جا کار می‌کردم، به همه‌ی کارمندان زن گفت که «بهتر است یک مدت خانه بنشینید» تا اوضاع امنیتی کمی بهتر شود. بقیه داستان را شما می‌‌دانید که چگونه پیش رفت.  

اما آنچه را نمی‌دانید سرگذشت من است؛ آنچه در این ۱۷ ماه تاریکی و وحشت بر من و خانواده‌ام گذشته است و می‌گذرد. من در ۲۴ سالگی، یگانه نان‌آور خانواده‌ام هستم. دو خواهر و برادر کوچک‌تر از خود  دارم. پدر و مادرم هردو بیمارند. پدرم تکلیف قلبی دارد و مادرم از بیماری عصبی رنج می‌برد و فشار خونش بالاست. مادرم باید هرروز دوا مصرف کند. اکنون بیشتر از هشت‌ماه می‌شود که نتوانستم دوای مادرم را تهیه کنم و او در این مدت هیچ نخوابیده است. چشم‌های مادرم بدون قرص‌هایش به خواب نمی‌روند. دیدن رنج پدر و مادر بیمارم و گرسنگی خواهر و برادرم فقط بخشی از روایت غم‌‌انگیز من است.  

 بیشتر از یک‌سال می‌شود که از بیماری «هیمورویید» رنج می‌برم و اگر عمل نکنم، ممکن است به سرطان تبدیل شود. گاهی از شدت درد نمی‌توانم راه بروم. شب و روزم را با درد سپری می‌کنم. بسیار افسرده هستم. دیگر کسی بین اقوام و دوستانم نمانده که برای قرض گرفتن پیشش نرفته باشم. پول کرایه‌ی خانه را ندارم و ۲۰۰ هزار افغانی قرض‌دارم. نمی‌دانم چه کنم. همه‌ی تنم می‌سوزد. معلوم نیست که از شدت درد است یا سرمای زمستان؟ در خود می‌پیچم و گریه می‌کنم؛ گریه بر این سرنوشت؛ بر زندگی زنانی که مثل من بی‌هیچ گناهی محکوم به رنج، گرسنگی و حقارت‌ شده‌اند، فقط به خاطر این که زن‌ به دنیا آمده‌اند.  

نمی‌دانید در این چند ماه چه‌قدر دنبال کار گشتم و چه‌اندازه تحقیر شدم، فقط به خاطر این که زن هستم؛ زنی که می‌خواهد خرج خانواده‌اش را تأمین کند، اما اجازه نمی‌دهند. گویا می‌خواهند ما را به مرگ دسته‌جمعی محکوم کنند. در یک سال گذشته، به دفتر تمام رسانه‌هایی که می‌شناختم، سر زدم. برخی از آن‌ها گفتند چون زنان خبرنگار اجازه ندارند کنفرانس خبری را پوشش دهند و گزارش از ساحه تهیه کنند، ترجیح می‌دهند خبرنگار مرد استخدام کنند. 

چند ماه پیش به دفتر یکی از رسانه‌هایی رفتم که قبلاً آن‌جا کار کرده بودم. وضعیت زندگی‌ام را برایش شرح دادم و از او تقاضای همکاری کردم و گفتم کاری به من بدهد که پشت پرده‌ی تلویزیون باشد. برایش توضیح دادم که من می‌توانم به عنوان ادیتور و تدوین‌گر کار کنم. اما رئیس سابقم در جواب گفت: «مسئله کارکردن پشت پرده و روی سکرین نیست. طالبان رسماً از ما خواسته‌اند که هیچ زنی را در کار استخدام نکنیم. ما اگر بخواهیم تو را استخدام کنیم، به درد سر می‌افتیم و طالبان هرروز به بهانه‌های مختلف به دفتر ما خواهند آمد و ما را آزار خواهند داد. به همین دلیل، دیگر این‌جا به دنبال کار نیا.» 

 بعد از آن به یکی دیگر از شبکه‌های تلویزیونی مراجعه کردم که از وضعیت من و خانواده‌ام خبر داشت. او مستقیم رد نکرد و وعده داد که از اطلاعات و فرهنگ طالبان یک مکتوب می‌گیرد تا من بتوانم در رسانه‌ی آن‌ها کار کنم. اما هرگز خبری از او دریافت نکردم. 

شنیده بودم که برخی از نهادها به خبرنگارانی که در وضعیت من هستند، کمک می‌کنند. اما من در طول این ۱۷ ماه گذشته فقط یک‌بار  کمک ۲۰۰ دالری از کمیته‌ی مصونیت خبرنگاران دریافت کرده‌ام. هرچند با نهادهای زیادی تماس گرفتم و وضعیتم را شرح دادم؛ ولی جوابی دریافت نکردم. تعداد اندکی که جواب دادند، گفتند بودجه ندارند.  

گناه من چیست؛ جز این که در افغانستان زن به دنیا آمده‌ام و تصمیم گرفتم خبرنگار شوم؟ گاهی که فکر می‌کنم، از خبرنگار شدن پیشیمان می‌شوم. می‌گویم ای کاش به جای خبرنگاری، خیاطی و گلدوزی می‌آموختم تا امروز می‌توانستم مصارف خانواده‌ام را بپردازم. امروز من محتاجم؛ چون طالبان اجازه نمی‌دهند کار کنم، چون هویت و حرفه‌ام را ممنوع کرده‌اند. 

*لیلا نام مستعار خبرنگاری در افغانستان است 

Leave a comment