گفتوگوکننده: زهرا موسوی
شمسیه حسنی؛ نقاش و دیوارنگار است. او از سال ۲۰۱۰ میلادی بدینسو در آثارش به بازتاب مسایل اجتماعی خاصه وضعیت زنان میپردازد. خانم حسنی در گفتوگویی اختصاصی با زنتایمز از جزییات و تولیدات هنریاش میگوید.
زنتایمز: خانم حسنی از اینکه وقتتان را در اختیار زنتایمز قرار دادید، خیلی ممنونایم.
شمسیه حسنی: تشکر از شما. خوشحالم که با شما همکلام میشوم.
زنتایمز: در آغاز میخواهم از خودتان و در واقع از مسیر آمده و تجربهی زیستهیتان برای ما بگویید. چطور شد که به نقاشی و بهطور مشخص به دیوارنگاری با سوژهی زنان روی آوردید؟
شمسیه حسنی: خانوادهی ما در سالهای کودکی من در ایران زندگی میکرد. از کودکی آرزویم این بود که بتوانم در مقاطع بالاتر تحصیلی، رشتهی طراحی را انتخاب کنم. زمان گذشت و آن روز رسید. اما همان روزی که برای تعیین رشته رفتم، به من گفتند که «اتباع خارجی» اجازه ندارند در این رشته ادامهی تحصیل بدهند. یادم است که در برابر این تصمیم و تبعیض آشکار، یک لبخند محکم روی صورتم داشتم و صورتم داغ شده بود. از روی ناگزیری، مجبور شدم تغییر رشته بدهم و حسابداری بخوانم و در فرجام از مکتب فارغ شوم. تعییرات سیاسی و تأسیس نظام جدید پس از دورهی نخست طالبان انگیزهای شد که در سال ۲۰۰۵ م ما به افغانستان آمدیم و برای من زندگی دوباره شروع شد. مسلماً حس تعلق نسبت به زادگاهم همیشه با من بود، اما در افغانستان برای نخستینبار حس میکردم صاحب وطنام. جایی که کسی نمیتواند محدود یا محرومام کند. پس از اقامت در کابل، در آزمون اشتراک کردم و در سال ۲۰۰۶ م در رشتهی نقاشی در دانشکدهی هنرهای زیبای دانشگاه کابل قبول شدم. یکسال بعد عضو «مرکز هنرهای معاصر افغانستان» شدم. آنجا من و چند هنرجوی زن دیگر از نخستین زنان و پیشگامان آن مرکز هنری بودیم. در آنجا درک فلسفی ما از هنر و جهان هنری تا حدی شکل گرفت. ما در مرکز با هنر متعهد و هنر بهمثابهی ابزار انتقال معنا، پیام و هدف آشنا شدیم. همزمان اساست طراحی و تکنیکهای نقاشی را در دانشکدهی هنرهای زیبا میآموختم. البته آن زمان کارهایم خیلی پراکنده بود. وقتی کمی از نظر تکنیک و تئوری مسلط شدم، در سال ۲۰۰۹ من و نه هنرمند دیگر که از سوی بنیاد فیروزکوه به عنوان ده هنرمند برتر انتخاب شده بودیم، یک گروه هنری مستقل به نام «رشد» را ایجاد کنیم. البته باید اذعان کنم که نقطهی عطف زندگی هنری من در سال ۲۰۱۰ و پس از اشتراک در نخستین کارگاه آموزش گرافیتی یا دیوارنگاری در کابل رقم خورد. شخصاً اولینبار بود که با هنر دیوارنگاری آشنا میشدم. از همان اولین روزها جذب کار نقاشی در ابعاد بزرگ و در فضای باز شدم. حس میکردم «نقاشی مفهومی» روی دیوار شاید بیشتر در حافظهی مخاطب ماندگار شود. با وجود تمام چالشها و محدودیتها من به آموختن و تمرین بیشتر دیوارنگاری ادامه دادم. هرچند امکانات آموزشی، امنیتی و حمایتی چندانی نداشتم. اغلب همینکه آفتاب غروب میکرد، ناگزیر کار را متوقف میکردم درحالیکه سنت کار دیوارنگاری، کار شبانهی هنرمند در فضاهای شهری و باز را میطلبد.
زنتایمز: شما به فکتور جنسیت، مهاجرت و چالشهای فرهنگی کار هنری اشاره کردید. فکر میکنید وجود این دشواریها چقدر در ساختن شخصیت و دغدغههای هنری شما نقش داشته یا به بیانی دیگر، شما چقدر به این امتناعها به عنوان امکان نگاه میکنید؟
شمسیه حسنی: بدیهی است که مسیر زیستهام، تعیینکننده بوده است. بخشی از من محصول اتفاقهایی است که برای من افتاده است. سرنوشت من از سرنوشت جمعی جدا نبوده و نیست. منِ نوعی، جزئی از «ما»ی بزرگتری است که در احاطهی اتفاقات خرد و بزرگ در اجتماع و پیرامون شکل گرفته است. من، جزئی از تمام «من»هایی هستم که در جامعهی معاصر افغانستان در موقعیت و متن مشابه و مواجه با واقعیتهای مشابه بودهاند. از اینرو، کاراکتر اصلی دیوارنگاریهای من چون خود من، یک انسان زن است. مسلم است که من بخواهم جهان ذهنی و بیرونی زیستهام را از دریچهی تجربهی حسی و عقلانی یک زن بیان کنم. البته همزمان میخواستم با معرفی این شخصیت یک «شخصیت» جدید اجتماعی و کاراکتر زن تازه را هم معرفی کنم. شخصیت انسانیای که هرچند به دلیل زن بودن محدودیتهای بیشتری را تجربه میکند و مشکلات خیلی بیشتری را میبیند، اما در خیلی از موارد دغدغهی جمعی و عمومی دارد، زیرا او نقش یک انسان را باز میکند. در کل، در تمام دیوارنگاریها و نقاشیهایم یک شخصیت مرکزی زن، سوژهی اصلی تمام آثار من است. سوژهای که در هر اثر یک نقش جدید و موقعیت جدید دارد. درست مثل یک بازیگر که در فیلمهای متنوع، نقشهای متفاوتی بازی میکند. البته درک این مسئله برای مخاطب عام چندان ساده نیست. بعضاً از من میپرسند: چرا همهی آثار تو تکراری است؟ درحالیکه از نظر من هیچ کدام شبیه دیگری نیست. هر کدام به حسی جداگانه میپردازد، به سوژهای مجزا مرتبط است و براساس انگیزهای متفاوت خلق شده است. یا خیلیهای دیگر از من میپرسند: از کدام هنرمند الهام میگیری؟ و من همیشه جوابم این است که الهامبخش من، واقعیتهای زندگی من است. منبع الهام من بستر و اوضاع سیاسی و اجتماعی جامعهای است که در آن زندگی میکنم. من هم مثل هر شهروند دیگر از پیرامونام متاثرم و بر پیرامونم تاثیر میگذارم.
زنتایمز: به نظرتان چقدر مخاطب در متن افغانستان با سبک دیوارنگاری که آمیختهای از بیان اجتماعی/سیاسی و در مواردی شکلی از مقاومت شخصی است، آشنا است؟ آیا تعامل و رابطهی متقابلی میان شما و مخاطبان هنر شما برقرار شده است؟
شمسیه حسنی: تا اینجا مخاطبان و واکنش آنان به کارهای من به دو گروه عمده تقسیم میشود. گروه اول، مخاطبان فضای واقعیاند و گروه دوم کسانیاند که در شبکههای اجتماعی فعالاند و همیشه کارهای مرا آنلاین دنبال میکنند. کسانی که در حین دیوارنگاری و عمدتاً در خیابان، از کنارم رد میشوند. این دو فضا و این دو مخاطب کاملاً با هم فرق دارند. مخاطبان در شبکههای اجتماعی معمولاً درک بهتر روشنتریی از هنر داشتهاند. تشویق میکنند. دربارهی اثرهایم نقد مینویسند. بحث میکنند. خلاصه بهنظرم، مخاطبان عمدتاً در شبکههای اجتماعی برخورد معقولتری با هنر و هنرمند دارند. تمرکزشان بیشتر روی اثر هنری است تا خود مولف اثر. اما در فضای واقعی واکنش مردم در خیابان خیلی عریان است. برای اغلب مردم صرفِ زن بودن و نقاشی کشیدن من سئوالبرانگیز است. بعضی حتا تذکر میدادند که کار من گناه است. بعضیها هم کنجکاو بودند بدانند آیا خانوادهام میدانند من در خیابان میایستم و روی دیوار نقاشی میکشم. خلاصه تجربهی زیستهی من میگوید اغلب افراد در فضای عمومی توجهی به محتوای هنری ندارد. آنچه میبینند، یک صحنهی غیرمتعارف است: زنی در مکانی عمومی، فضایی را اشغال کرده است. البته اعتراف میکنم بعضاً برخوردهای زننده و زشت رهگذران بارها مرا به این فکر میانداخت که وقتی سطح درک مخاطب اصلی دیوارنگاری این است، چرا باید ادامه بدهم؟ اما وقتی واقعبینانه فکر میکردم، سطح انتظارم از مردم را منطبق بر امکانات واقعیت عیار میکردم. مردم از کجا باید با هنرهای تجمسی یا دیوارنگاری آشنا باشند؟ وقتی در نظام آموزشی هنر عنصری غایب است، وقتی کمترین کسی به فکر بیگانهزدایی و حساسیتزدایی از هنر در بستر جامعه نیست، چگونه هنر باید امری آشنا شود؟ تصروم این بود که در فقدان سیاستگذاریهای فرهنگی، نهادها، گالریها و نمایشگاههای هنری برای بسیاری از رهگذران، دیدن دیوارنگاریها شاید تنها تجربهی تماشای یک اثر هنری باشد. صادقانه دلم میخواست فکر کنم دیوارنگاریها جزئی از زندگی روزمرهی مردم و رهگذران است. انتظار زیادی هم نباید داشت. همینکه هنر خیابانی بتواند به تلنگر زدن، تأمل آفریدن، مکث کردن و امکانی برای آشتی و آشنایی مخاطب با هنر بینجامد، ایدهال است.
زنتایمز: گفتید تجربهی شما از حضور در شبکههای اجتماعی نسبتاً رضایتبخش بوده است. چقدر به پلتفرمهای دیجیتال به عنوان ابزاری برای معرفی و تسهیل کار هنرمدان زن، مشخصاً در بسترهایی چون افغانستان باورمندید؟
شمسیه حسنی: البته برای شخص من تنها امکان معرفی آثارم و پیگیری بازخوردها، شبکههای اجتماعی بوده است. چون در فضاهای باز و اماکن عمومیای چون خیابان که جز آزار و مزاحمت و … اغلب واکنش دیگری نبود. البته این بهمعنای این نیست که فضای شبکههای اجتماعی فرای فرهنگ مسلط است و همهچیز آنجا ایدهال است. تنها امتیاز در این فضا با وجود تمام چالشها و کاستیها فرصت اطلاعرسانی و آگاهیافزایی است. بخشی از بهبود و پیشرفت کار من هم محصول شبکهسازیها و آشناییهایی است که در این فضا میسر شده است. تا اینجا فعالیت هنری در فضای سایبری سبب آشنایی من با صاحبنظران حوزهی هنر و آشنایی با کمیت و کیفیت افکار عمومی شده است. نقد و نظرها و بحثهایی که پیرامون آثار صورت گرفت، زمینهای فراهم کرد که هم بتوانم از چشم مردم به آثار نگاه کنم، هم از چشم هنرمندان و منتقدان. همینسان آشنایی با مسایل روز هنری و آثار هنرمندان بیرون و داخل کشور نیز اغلب در همین پلتفرمهای مجازی انجام میشود. باید اعتراف کنم که حضور و فعالیت هنری در فضای مجازی ظرفیت نقدپذیری شخص من را بهبود بخشیده است. اوایل کار یک حس تعلق توصیفنشدنی نسبت به آثارم داشتم. با هر کسی که نقد میکرد، یا دعوا میکردم یا دفاع. بعدها با دیدن دیگر آثار و پیگیری بحثها و نقدها دریافتم که هیچ انسانی در کل و هیچ هنرمندی بهطور خاص کامل نیست. هرآنچه از نظر خود ما و بهواسطهی تعلق و پیوند عاطفی یا ارزشی ما کامل و بدون نقص به نظر میرسد، ممکن از زوایهی دیگر سراسر قابل نقد باشد. فشرده اینکه این فضا کمک کرد بدانم نقد به اثر هنری الزاماً نقد به شخصیت هنرمند نیست.
زنتایمز: برگردیم به تحلیل محتوای نقاشیها یا دیوارنگاریهای شما. کاراکتری که شما خلق کردهاید، البته براساس درک من، فیگور زنی است که در موقعیتهای مختلف اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و… در حین بیان و بازنمایی موقعیتها و مواضع مختلف به تصویر کشیده میشود. این کاراکتر چقدر برآمده از هویت جمعی زنان افغانستان؟
شمسیه حسنی: خب، بخشی از این شخصت محصول بازتاب عواطف و احساسات من یعنی مولف اثر است. نقاشی قبل از هر چیز مدیومی برای ابراز بیان و امکانی برای ارتباط و تعامل با جهان درون و پیرامون است. دربارهی تفسیر و تأویل مخاطب هم راستش دیگر مثل اوایل به کسی دربارهی اثر توضیح نمیدهم. در برابر این سوال عمومی که میپرسند: این اثر چه معنایی دارد و چه میخواهد بگوید؟ برعکس قبل به مخاطب میگویم: از نظر شما این اثر چه میگوید؟ چون فکر میکنم وظیفهی هنرمند پس از خلق اثر تمام شده است و حالا نوبت مخاطب است که خوانشاش را از یک اثر هنری در میان بگذارد. برای نمونه، همانطور که اشاره کردید، چشمهای شخصیت زن نقاشیهای من بسته است. این به این معنا نیست که او نابینا است. او چشماناش را به روی فجایع جاری عامدانه بسته است. بستن پلکها نوعی زبان اعتراض هنری در برابر تراژدی انسانی و جمعی است. از طرفی همهی ما معمولاً با چشمهای بسته میتوانیم احساس کنیم یا متمرکز شویم. بنابراین، برای روایت موقعیتها و حالتهای شخصیت با همین دو چشم بسته هم میتوانم غم، شادی، هیجان، سوگ، ترس و خشم او را به تصویر بکشم. اینکه این شخصیت بیدهان و بینی است، برگرفته از موقعیت سرکوبشدهی جمعی زنان در افغانستان است. من بارها و برای سالها شاهد بودم که زنان در جامعهی افغانستان از کمترین حق انسانی برای ابراز بیان و اعلام اختیار برخوردار نبودند. با وجود تمام بنبستها و تبعیضها، این شخصیت صاحب سطحی از خودباوری و خودمختاری است که در صحنهها و موقعیتهای مختلف به شکل نمادین تصویر کشیده شده است. البته کوتاه باید به تاریخچهی تولد این کاراکتر هم اشاره کنم. قبلها شخصیت اصلی نقاشیهایم زنی چادریپوش بود. زن تنومند و قویای که انداماش را با اشکال هندسی متحرک نشان میدادم. معمولاً عواطف و احساساتاش را هم با تحرکی که در اشکال هندسی ایجاد میکردم، نمایش میدادم. بعدها به نحوی از روی نقد و نظرها متوجه شدم استفاده از چادری ممکن است نشانهی تایید این پوشش تعبیر شود. چادری را که از سرش برداشتم، این کاراکتر متولد شد.
زنتایمز: به نکتهی مهمی اشاره کردید: سلب عاملیت انحصاری و ساختاری از زنان در مناسبات و روابط قدرت جنسیتزدهای کمترین حقی برای زنان را برنمیتابد. با روی کار آمدن دوبارهی طالبان، زنان بدترین و شدیدترین شکل تبعیض را زیر سلطهی آپارتاید جنسی تجربه میکنند. این شخصیت حالا چگونه عاملیت خود را نشان میدهد؟
شمسیه حسنی: پیش از روی کار آمدن طالبان همیشه ابزارآلات تغییرشکلیافته و دفوزمهشدهی موسیقی را به جای دهان شخصیت، نقاشی میکردم. در واقع، موسیقی صدای او بود. هرچند نخراشیده و ناهنجار. اما پس از روی کار آمدن طالبان، زن نقاشیهایم خلع سلاح و سلب صدا شده است. تمام ابزارآلات موسیقیاش شکستهاند. او چون خود من و هزاران زن دیگر، قلب و امید و صدایش شکسته و در حال باختن و از دست دادن تنها امکان اعلام وجودش است. البته باید اذعان کنم با وجود تمام این فجایع، ایستادگی مردم بهویژه زنان در برابر طالبان یکی از انگیزههای من در نقاشی است. هرچند خودم اینجا و در مهاجرتام، اما تمام تمرکز و توجهام در افغانستان و یا مردم است. صادقانه باید بگویم تنها جسم من اینجا است. روح من در وطنی جا مانده است که از آنجا پرتاب شدهام. در این مدت دچار نوعی تضاد و دوگانگی میان موقعیت جسم و روح شدهام که گاهی خیلی بیتابم میکند.
زنتایمز: به عنوان هنرمند مستقل زن در تبیعد که از بستر اجتماعیاش که در آن ریشه داشتید، کنده شده آیا سوژهها و دغدغههای شما متغیر خواهد شد؟ آیا بهزودی کاراکتر تازهای خلق میشود که روایتهای دیگر و موقعیتهای دیگر را نمایش خواهد داد؟
شمسیه حسنی: راستش از روزی که از افغانستان بیرون شدم، منابع شادی و معنا هم از من رخت بسته است. منطقی هم است. من یک نقاش دیوارنگارم. دیوارها برای من نمادینترین نشانههای اتصال به یک جغرافیایند. از نظر من نقاشی دیواری کنشی در برابر مسایل اجتماعی و سیاسی جامعه است. پیام و معنای این سبک نقاشی هم تنها در متن اجتماعی و جغرافیای فرهنگیِ مشخص است که معنا مییابد. به عنوان یک هنرمند افغانستانی و مردمی همیشه میخواستم در سختترین شرایط در کشورم بمانم و برای کسانی نقاشی بکشم که در تجربههای تاریخی با آنها همسرشت و همسرنوشتم. این اتفاق نیافتاد و من ناگزیر به ماندن در مهاجرت شدم. من ماهها است دیگر شهروند هیچ جغرافیای واقعیای نیستم. همهی زندگی و روابط کاری و شخصی و خانوادگیام مثل همهی تبعیدیان دیگر در فضای مجازی جریان دارد. پدرم، مادرم، خواهرم، همهی آشنایانم و دوستانم در فضای مجازی با من در ارتباط اند. آثارم، تمام سرمایههای هنری و معنویام در فضای مجازی هستند. در دنیای واقعی و روی دیوارها هیچکدامشان را دیگر ندارم. هیچ ردی از نقاشیها و دیوارنگاریهای من در افغانستان نمانده است. با این تاریخچه و با کولهباری از دغدغههای جغرافیایی بهنام افغانستان چگونه میتوانم روی دیواری در امریکا نقاشی بکشم؟ بر فرض که بکشم، برای مخاطبان اینجا چه معنا و پیامی خواهد داشت؟ مگر اینکه بخواهم تحسین آنان را به عنوان یک هنرمند زن آنهم از افغانستان برانگیزم. جز این، دستاورد اجتماعیای که تأثیرگذار باشد و بحثی را برانگیزند، نخواهد داشت.
زنتایمز: با این اوصاف، پس از پاکشدن ایدهها و آثارتان در دورهی طالبان به باورتان هیچ ردی از کاراکتری که روی دیوارهای کابل خلق کردید، در حافظهی جمعی این نسل خواهد ماند؟
شمسیه حسنی: نه! چون برای خیلیها که به فضای مجازی دسترسی ندارند، امکان دیدن نقاشیهای من هم میسر نیست چه برسد به آشنایی با این کاراکتر. حالا که هیچ ردی از نقاشیهای من در جامعهی افغانی نیست. میدانید اینروزها چه افسوسی میخورم؟ اینکه کاش میتوانستم روی دیوارهای بیشتری نقاشی کنم. آنقدر که پاک کردنشان به این زودی ممکن نمیبود. ولی چالش اینجا بود که برای نقاشی همان ۱۱ دیوار در فضای باز و ۱۰ دیوار در فضای بسته هم از هفتخوان رستم گذشتم. در فضای عمومی که هیچ کس نمیخواست و نمیگذاشت که من این کاراکتر زن را روی دیوارشان نقاشی کنم. دیوارنگاری هم کاری زمانبر است. نمیشد ریسک بالای امنیتی آزار و انفجار را پذیرفت و شبانه یا مخفیانه انجاماش داد. همیشه هم با این سوال روبهرو میشدم: چی میخواهی بکشی؟ همینکه شخصیت زن را میدیدند، معترض میشدند و میگفتند: نه! به یادم دارم، یکی از سوژههای دیوارنگاری در کابل زنی بود که خانهها را بغل کرده، او خانههای وطن را چون عزیزی در هنگام خداحافظی به آغوش کشیده بود. بعد از نقاشی، یکی از آشنایان خبر آورد که به جای شخصیت زن نقاشی، پسرکی را جایگزیناش کردهاند و جای خانهها هم کتابچه و قلم را. اول باور نکردم. اما وقتی روزهای بعد از آن منطقه گذشتم، در کمال ناباوری دیدم زن نقاشی من را تبدیل به پسربچه کرده بودند. آنروز گریستم. ذهنیت مسلط حتا در قالب یک نقاشی هم وجود زن را در فضای عمومی برنمیتابید.
زنتایمز: برگردیم به گروه رشد یا بیرنگ. شما خبری از اعضای آن کلکتیو دارید؟ میدانید در چه وضعی بهسر میبرند؟ و آیا امیدی با آغاز دوبارهی فعالیتهای هنری گروه در تبعید است؟
شمسیه حسنی: راستش نهچندان. رشد را که رشد دادیم، ده نفر بودیم. اما متاسفانه از همان زمان همه به دنبال یافتن راهی برای بیرون شدن از آن کشور بودند تا راهی برای ماندن و ساختن. از همان اوایل اغلب هنرمندان و هنرجویان گروه از شرایط اجتماعی و سیاسی روز ناامید و سرخورده بودند و در نتیجه به فکر خروج شدند. در رشد هم هر کسی بهسویی از جهان رفت. گروه از ده عضو به چهار عضو رسید. ما چهار نفر دوباره آغاز کردیم و حتا نام گروه را هم به «بیرنگ» تغییر دادیم. زیر نام بیرنگ سمینارهای هنری، دورههای آموزشی و… برگزار میکردیم. بعد از مدتی چهار نفر هم به دو نفر کاهش یافت. من و نبیلا هورخش ماندیم. او ستون اصلی این گروه دونفره بود. پرتلاش و پرانگیزه و پرامید! من که اینجا ماندنی شدم، تنها نبیلا ماند. پس از آمدن طالبان دیگر عملاً برای هیچکس مجال ماندن ممکن نبود. دربارهی امکان ایجاد کلکتیو هنری در تبعید هم، راستش شرایط زندگی اینجا خیلی متفاوت و دشوار است. برای دسترسی به نزدیکترین دوستان باید ساعتها راه پیمود، چه برسد به اینکه کسی بخواهد فعالیت جمعی در قالب یک کار گروهی راه بیندازد. این سرزمین خیلی پهناور است. آنقدر که گاهی این بیانتهایی آدم را به وحشت میاندازد و ذهنم آدم را پراکنده میکند. خلاصه فعلاً تمام فعالیت هنریام محدود شده به اتاق کوچک کارم، نقاشی روی بوم به جای دیوار و انتشار آثار در فضای مجازی.
زنتایمز: در پایان به یادماندنیترین تجربهی شما به عنوان یک هنرمند مستقل، یک دیوارنگار و بعد یک نقاش زن در افغانستان چیست؟
شمسیه حسنی: چه سوال سختی! همین که پرسیدید تصویر آخرین دیواری که در افغانستان نقاشی کردم، جلوی چشمام ظاهر شد. قبل از سفر آخر، آخرین نقاشی را روی دیواری در مکانی خلوت و در منطقهی مسکونی کشیدم. هرچند همیشه میخواستم مکان دیوارنگاریها نقاط مزدحم و پر رفتوآمد باشند، اما نشد. سفر آخر من به اصطلاح قبل از تسلط طالبان بود. با اینحال در طول تمام سالهایی که گویا طالبان در قدرت نبود هم تمام نابسامانیها بهخاطر همین مسئلهی تصرف قدرت بود. در تمام این دو دهه، همهی مهاجرتها و تبعیدها بهخاطر حضور غیرمستقیم طالب در قدرت سیاسی بود. همه میترسیدند از آیندهای که در فرجام رقم خورد. همه در این دودهه در صدد یافتن راهی برای گریز بودند. خود من از سال دو هزار و هشت امکان سفر و اشتراک در برنامهها و نمایشگاهها و جشنوارههای هنری زیادی را داشتم. هر بار که از سفرهای هنری و کاری به افغانستان برمیگشتم، همه با تعجب جویا میشدند که چرا برگشتم؟ در طول سفرهایی که به کشورهای مختلف جهان داشتم برایم روشن شده بود که با خصوصیاتی که دارم، زندگی در خارج از افغانستان برایم خوشایند نیست. اما در سفر آخرکه البته کاری یا هنری نبود بیشتر ماندنی شدم و یکباره همه چیز بههم ریخت. اگر حالم را تشریح کنم، مثل رفتن به مهمانی میماند. همهی ما به مهمانی رفتهایم اما بعدش به خانه بازگشتهایم. حالا صحنهای را تصور کنید که بعد از مهمانی به شما گفته شود که به خانهات برگشته نمیتوانی چون خانهات خراب شده! میدانید چقدر سخت است؟! خانهی میزبان هرقدر هم مجلل و خانهی خود آدم هرقدر هم که محقر باشد، هیچ جایی هرگز جایگزین خانه نمیشود. آنچه من تجربه کردم، همین بود. این حس آدم را خفه میکند. مگر میشود به همین سادگی قبول کنی که هستیات را یکشبه از دست دادهای؟! میدانم داغ حسرت کابل مرا نابود میکند! هر لحظه و هر دقیقه. وقتی به این مسئله فکر میکنم، تا مرز متلاشی شدن پیش میروم! کلمهای برای بیان احساسم پیدا نمیتوانم… خلاصه این حس سرخوردگی و بیچارگی مطلق کشنده است! اینطور شد که پارسال نشد برگردم و این داغ تا هنوز تازه و این زخم تاهنوز ناسور مانده است. میدانید، حسرت آن دیوارنگاریها هنوز در من زنده است. میخواستم صبح همان روزی که پرواز داشتیم، بروم سراغ یکیشان که نشد. تصویر آن یک دیوار! خاطرهی آن کوچهی خلوت و حسرت آن نقاشی، مثل یک داغ در دلم مانده است.
زنتایمز: خانم حسنی گرامی، یکبار دیگر از گفتوگوی صمیمانهیتان با زنتایمز ممنونایم!
شمسیه حسنی: خواهش میکنم. ببخشید اگر در بخشی از گفتوگو احساساتی شدم.


