روایت مهرتاج ننگرهاری
اولین وظیفهام را در سال ۱۳۸۷ آغاز کردم. وقتی هنوز متعلم صنف هفتم بودم. هنوز هم وقتی کسی در مورد من از اولین رئیسم میپرسد، لبخند عجیبی میزند ومیگوید: “مهر وقتی به دفتر ما آمد، مثل یک پسر بود. صورت خود را نمیپوشاند. چادر ساده برسر میکرد و کفش ورزشی پسرانه به پا داشت. او در انجام کارها فرقی نمیگذاشت، که کدام کار را زن میتواند انجام دهد و کدام کار را مرد. هر کاری که برایش سپرده میشد را انجام میداد. من هیچوقت از او نشنیدم که بگوید نمیتوانم، یا این کار من نیست، به من ربط ندارد. او یک پسر تمام عیار بود.”
کار من و همکارانم این بود که در روستاهایی که از مکاتب دور بودند و کودکان نمیتوانستند درس بخوانند، صنفهای درسی را در خانهها دایر کنیم. هدف این بود که کودکان بتوانند در همان روستای خود درس بخوانند. ما مکلف بودیم که هر هفته مواد درسی تازه را به این صنفها انتقال دهیم. در روز توزیع مواد درسی هم معمولا یک جلسهی عمومی بین خود کارمندان گرفته میشد.
این روستاها در مناطق دور دست ننگرهار بود. به خاطر مسایل امنیتی و البته بیشتر به خاطر فرهنگ مردسالارانه و روستایی برای بردن مواد درسی همراهی یک همکار مرد الزامی بود. روزی وقتی مواد به مکتب خانگی ما رسیده بود، مردی در دسترس ما نبود تا در بردن مواد به صنفها ما را همراهی کند. همکاران همه حیران بودند و به یکدیگر مینگریستند. گفتم: چه شده؟ چرا معطل هستید؟ چون بین ما مردی نیست، دلیل نمیشود کار را متوقف کنیم. آنان گفتند: اما مردی نیست که ریکشا بگیرد و با ما بیاید. اگر برویم کی غم ریکشا را بخورد؟ ( در مناطق دوردست ننگرهار در شرق افغانستان معمولاً ریکشاها یا سهچرخهها برای انتقال استفاده میشود.)
به همکارانم گفتم: پس شما به خاطر همین مساله اینجا منتظرید؟ به سرعت از دفتر برآمدم. از سر سرک چهار ریکشا کرایه کردم و با خود به حویلی دفتر آوردم. شروع به بار کردن مواد درسی در ریکشاها کردم. در حالیکه دختران دیگر به فکر خاکیشدن لباس و خراب شدن ستایل خود بودند، من همه وسایل را به داخل ریکشا ماندم و حرکت کردیم. دختران دیگر با حیرت مرا تماشا میکردند و لبخند میزدند.
از آن قضیه بعد، از طرف دفترمرکزی نهاد مسئول ساحوی همان منطقه تعیین شدم. به من یک دفتر شخصی داده شد. دفتر در واقع اتاقی بینظم، بههم ریخته و تا حدی کثیف بود. همان روز اول، چادرم را دور کمرم بستم. تمام وسایلی را در چهارطرف ریخته بود را جمع کردم. دوسیهها و مواد مهم را در الماری گذاشتم. زیرمیز، دیوارها، بادپکهی سقف، و تارهای عنکبوت را با دقت و حوصله پاک کردم. اتاق را جارو زدم. حتا دستشویی را هم تمیز کردم.
فردای آنروز از خانه یک گلدان گل، کتاب و برخی وسایل تزئینی را هم به دفتر آوردم و اتاقم را به زیبایی آراستم. حالا در آن اتاق احساس خوبی داشتم و میتوانستم کارم را آغاز کنم. وقتی صفاکار دفتر وارد دفترم شد، از خوشحالی چشمانش برق میزد. هیچیک از همکاران تا آن زمان خود کارهای پاککاری اتاق را نکرده بودند. همه کار به دوش همین یک نفر بود. او هم باید دفاتر را پاکاری کند، هم غذا بپزد، هم مسئولیت بازکردن و بسته کردن دروازهی عمومی را به عهده داشته باشد و… او لحظهای از فشار کار آرامی نداشت.
وقتی ضرورت میشد تا با موتر دفتر برای کار بیرون بروم، خودم دروازهی عمومی را به روی موتر باز و بسته میکردم. وقتی چیزی از بیرون نیاز داشتم، خودم میرفتم و میخریدم. تا جایی حتا همکاران مرد عادت کرده بودند، وقت بیرون رفتن از من بخواهند تا بعضا چیزهای مورد نیازشان را خریداری کنم. این کارها به نظرم عادیترین کارهای ممکن و روزمرهترین چیزها بود که هر انسانی فارغ از زن یا مرد بودن میبایست و میتوانست انجام بدهد.
وقتی برای کاری به روستاها میرفتم، به خودم حق میدادم که در وقت آزادم خودم را محدود نکنم و از زیبایی طبیعت لذت ببرم. گاهی در میان طبیعت قدم میزدم.
روزی رئیس مرا به اتاق خود خواست و با لحنی جدی گفت: «اینجا افغانستان است. اینجا همه مثل تو مهربان و معصوم نیستند. اینجا مردم با اندیشهی تو زندگی نمیکنند. اینجا بعضی مردها میتوانند گرگ باشند و تو را به چشم شکار ببینند. برای همین مجبورهستم، برایت قیودات وضع کنم. از فردا کفش زنانه بپوش! کفش راحت بپوش ولی باید زنانه باشد. وقتی به ساحه میروی باید چادری سر کنی. چادری فرهنگ مردم اینجا همین است. وظایف خودت را یکبار دیگر بخوان. بیشتر از وظیفهی خودت کار نکن و کار هر کسی را به عهدهی خودش بگذار. در اینجا فقط یک زن باش!» پس ازآن درسهای مستقیم و غیرمستقیم رئیس، کمکم در خود تغییراتی را که آنها میخواستند آوردم. زنی شدم که با معیارهای تنگ و درتنیدهی آن جامعهی مردسالار که با خواست اغلب مردان همخوانی داشت.
چادری پوشیدم. بعد از مدتی من و چادری آنقدر به یکدیگر وابسته شدیم، که حتا وقتی حجاب سیاه هم میپوشیدم خود را برهنه حس میکردم. من از آن هنگام تا امروز چادری میپوشم.
وقتی از مکتب فارغ شدم و در آزمون کانکور اشتراک کردم. در سال ۱۳۹۴ در دانشگاه ننگرهار رشتهی شرعیات کامیاب شدم. اما قبل از اینکه نتیجهی کانکور اعلام شود، در سال ۱۳۹۳ در دارالمعلمین ثبت نام کرده و درسهایم را آنجا نیز آغاز کردم. وقتی در دانشگاه ننگرهار کامیاب شدم، تحصیل در هر دو رشته را دنبال کردم تا شاید در آینده با تکیه بر دانشی که میآموزم، در جامعه تغییراتی را بیاورم که انسان باشیم. میخواستم جامعهای بسازم که در بند قیودات سنتی نباشد که کارهای عادی روزانه هم زنانه و مردانه خوانده میشود.
درسخواندن همزمان دو رشته کار آسانی نبود. ولی چون علاقه داشتم، سخت درس خواندم. با نمرات عالی در سال ۱۳۹۵ از دارالمعلمین و در سال ۱۳۹۸ از دانشگاه ننگرهار فارغ شدم.
چندی بعد هم ماستریام را در بخش قضا گرفتم. اینقدرغرق درس خواندن بودم که یادم رفته بود، تفریح چیست. وقت آزاد نداشتم و تماموقت مصروف بودم. برای آیندهای روشن خستگیناپذیر تلاش میکردم. در سال ۱۴۰۰ با نمرات بالا به عنوان کدر از بخش ستاژ دولتی فارغ شدم. من یک وکیل مدافع رسمی شده بودم. اما افسوس دقیقا در زمانی که باید نتیجه زحماتم را میدیدم، نظام یکشبه سقوط کرد و طالبان دوباره بر سر قدرت نشانده شدند.
از حسرت آن اتفاق چه بگویم؟! حس مادری را داشتم که مشقات نه ماه بارداری را گذرانده و منتظر است تا نوزادش را در آغوش بکشد، اما نوزادش را از او ربودهاند. حالا ماههاست در گوشهی خانه، به تمام معنا زنی شدهام که جامعهی سنتی و روستایی شرق افغانستان میخواهد. آن دختر ساده و روستایی که رویای تغییر جامعهی مردسالارش را داشت حالا با قدرت گرفتن دوبارهی طالبان و تسلط فرهنگ مردسالار کنار آمد. حالا من یاد گرفتم تا با نبض و مثل جامعه حرکت کنم. با صدای بلند حرف نزنم. بلند نخندم. لباسهای راحت و رنگی نپوشم. شبیه همهی دختران جوان معشوق نداشته باشم. عاشق شدن را بر خود حرام کنم. من یاد گرفتم که کارها و بنابراین حقها را زنانه/مردانه بخوانم. من زنانگیای را تمرین میکنم که سنت آن را زنانه خوانده است. حالا تمام جرئت و انگیزهام را برای تغییر این وضع و این جامعه از دست دادهام.


