روایت سهیلا، دانشآموز
دقیقا زمانی که امید بر دل هم صنفیهایم جوانه میزد، سایهی سیاه حکومت طالبان فرا رسید. داغ از دستدادن هممکتبیهایم مهسا، زهرا، حبیبه و لطیفه و… در مکتب سیدالشهدا اندکی آرامتر شده بود که آنان رسیدند. دل و روحم با یاد و خاطرهی آنان گره خورده بود، آخر ما با هم غرق در اشکها و لبخندها خاطرههای مشترک داشتیم. با اشتیاق رو به آینده اهدافمان را ترسیم و ساخته بودیم. با هم خندیده بودیم. شوخی کرده بودیم. گریسته بودیم. دشمنان دانش که آمدند و صنفیهای عزیز ما را بردند، ما بار دیگر ایستادیم و عزممان را جزم کردیم. گرد و خاک صنف را پاک کردیم. دانهی امید و آرزو را در دلهایمان پروراندیم و با زنده نگهداشتن یاد و هدف شهدا دوباره به مکتب حاضر شدیم. روی چوکیهای لطیفه و حبیبه گل گذاشتیم. با آنها تجدید پیمان کردیم تا در مسیر علمآموزی همچنان قدم برداریم. زهرا و مهسا در خاک خفته بودند؛ ما بار دیگر برخاستیم تا به جای آنها هم درس بخوانیم. ارادهیمان را چند برابر کردیم تا رسالتمان در قبال آنها را نیز ادا نماییم. صغرا صنفیام زخمهایی عمیق بر تن داشتن و زخمهایی عمیقتر بر روح و روانش اما او هم آمد و در صنف با ما نشست تا مشعل دانش همچنان درخشان و پر نور بماند.
ما دوباره گلهای امید را در مکتب آب میدادیم که به یکباره زندگی وارونه شد. روزها تاریک شد و شبها تاریکتر. بر شهر کابل تاریکی سلطه کرد. چشمهای شهر مشوش و متحیر امید را گم کرد. کابل سقوط کرد. دقیقا همانروز در میان آن تاریکی و تلخی، مادرم از که چندی بود ازبیماری رنج میبرد، جان سپرد. آنروز دختری هفده ساله بودم. مادر پناه روزهای سختم بودم. مادر رفیق روزهای دشوارم بود. مادرم معلم روزگارم بود و پیش از همه آنها او جانم بود. عزیزترینم بود. او رفت و من با کوهی از رنج تنها شدم. دقیقا درهمان روزی که زنستیزترین گروه زمانه حاکم شهر ما شدند.
آری! در خیالم رویای زندگی زیباتر و شادتر، در وطنم، در افغانستان پرورانده بودم. در خیال خام من نمیگنجید که روزی برسد که زندگی در کابل برایم به یک کابوس بدل شود. نمیدانستم روزی خواهم دید که مردمام به رفتن میاندیشدند. کوچهایشان را بسته و بازار کابل بساط کهنه فروشی از وسایل خانه مردم وحشتزدهی در حالِ فرار میشود.
آنروزها تمام غم روزگار در وجود نحیفم رخنه کرده بود. در کابوس زندگیِ زیر حکومت طالبان شاهد مرگ تک تک آرزوهایم بودم. مرگ آرزوی رفتن به دانشگاه را هنوز نپذیرفته بودم. شاید که خبر رسید اجازهی مکتب رفتن را هم نداریم. اکنون در گوشهای از خانه به یاد گدشته به نقطهای خیره میشوم. از مرحلهی خشم و درد و… عبور کردهام. از مرز آن خشمی که گاهی باعث میشد کتابهایم را تکه و پاره در اطراف اتاقم بیابم، گذشتهام.. حالا به مرحلهی بیحسی و خاموشی رسیدهام. رفتن مادرم و روزهای تاریک کابل، بستهشدن مکتبها و مرگ آرزوهایم غم و درد را چنان سنگین به جانم نشانده که خاموشی وجودم را فراگرفته است. به غیر از خیره شدن به نقطهای حتا دیگر توان ریختن اشک را ندارم. نه جایی برای درس خواندن مانده و نه جایی برای رفتن و از این معرکهی آشفتهی رهیدن ..
بعد از آمدن طالبان که شمار مهاجران وطن هر روز زیادتر میشد، برادرهایم مسافر شدند. من ماندم و پدری سنتی که یاد نگرفته بود، محبت و حمایتش را به دخترش آشکارا ابراز کند. پدر به من اجازهی درس خواندن میدهد. میدانم که برایم آرزوی خوبی دارد، اما بین ما رابطهی فرمانده و فرمانبر برقرار است. او حاکم مطلق است که در برابرش فقط باید “چشم” بگویم. دلتنگ نباشم. ناامید نباشم. او با جهان احساساتم بیگانه است. بیماریهای جسمانی را میبیند و مراقب است ولی دردی که روح و روانم را از درون میخورد، نمیفهمد.
در سه ماه اول آمدن طالبان، به غیر از پدر دوست و آشنایی برایم در شهر نمانده است. از صنفیهایم خبری نیست. همه در کنج خانههایشان به نوعی زندانی شدهاند. شهر کابل برای همهی ما به نوعی خطرناک شده است، اما برای ما دختران خانوادههای آسیبپذیر و بیپشتیبان شهر که درگیر غم نان هستیم، بیرون رفتن یک خطر واقعی است. خطر شلاق خوردن بیدلیل، خطر ربوده شدن و حتا کشته شدن فقط و فقط به دلیل دختر بودن. انگار به دلیل اینکه ازدخترانی از قوم دیگریم، هرجا در کمین ما نشستهاند.
با تمام این نگرانیها و خطرها، اشتیاق آموختن و امید به ساختن آینده، باعث شد تا با شروع زمستان در کورسهای آمادگی کانکور شرکت کنم. آموختن مداوای روح زخمیام بود. از کنج خانه و تنهایی لحظهای دور میشدم. امید داشتم که بعد از زمستان سال نو تعلیمی آغاز گردد و من بتوانم سال آخر مکتب را هم درس بخوانم. اما آغاز بهار و آغاز سال تعلیمی جدید، سال دردآوری برای ما بود. طالبان به دروازههای مکاتب دخترانه قفل زدند و آروزی میلیونها دختر افغانستان را ربودند. آرزوی مرا نیز. منی که دوسال آخری را که در دورهی لیسه بودم، بیشتر درس خوانده بودم. بیشتر زحمت کشیده بودم و نمرات خوبی داشتم. آن نمرات خوب، به من حس غرور میداد. فقط یک سال از مکتبم مانده بود و جادهی آینده برایم گشوده بود که به یکباره دشمنان آگاهی با بستن دروازههای مکتب، چراغهای امید ما به آینده را خاموش ساخت.
اما با وجود آن، دست از آموختن برنداشتم. در خانه بدون هیچ امکاناتی به درس خواندن ادامه دادم. روزی هشت ساعت درس خواندم. پدر فکر میکرد که در شرایط فعلی افغانستان، ازدواج بهترین گزینه برای من است. هر روز مرا تحت فشار قرار میداد که تن به ازدواج اجباری با مردی بدهم که او انتخاب کرده بود. من مقاومت میکردم. اما هنوز اجازهی رفتن به آموزشگاه آمادگی کانکور و کورس زبان انگلیسی را داشتم. با همانها دل خوش بودم. برای بقا میجنگیدم. در دل تاریکی در جستجوی روزنهی امید بودم. پذیرش وضعیتی که طالبان برای زنان ساخته بود، برایم دشوار بود و تا هنوز نمیخواهم تسلیم شوم. یکسال بدون آموزش رسمی، بازهم امید به آیندهی بهتر را در آموختن و کسب علم میدانستم. مصمم بودم که درس بخوانم و در امتحان کانکور شرکت کنم. یک روز جمعه در اولین روزهای پاییز در حالی که در پلخشک در آموزشگاه کوثر امتحان آمادگی کانکور میدادم، صدای مهیبی شنیدم. خانه که برگشتم شنیدم، همقطارانم که در بین آنها بهترین دوستم نیز بود، در حالی که در آموزشگاه کاج، امتحان آمادگی کانکور میدادند، پرپر شدند. روزی که سر خاک دوستم اشکهایم را پاک میکردم و ضجهها و بیقراریهای مادرش قلبم را پاره میکرد، ناامیدی سخت به دلم هجوم آورده بود. چگونه برای بقا به مبارزه ادامه بدهم؟ ادامه بدهیم؟ چقدر دیگر نیاز است قوی باشیم؟ دیگر بس است!
نکته: سهیلا از بازماندگان حملهی انتحاری به لیسهی سیدالشهدا در منطقهی دشتبرچی کابل است.


