روایت مریم نیمروزی؛ پولیس پیشین
زن اشکهایش را پاک میکند و با صدای بغضآلود میگوید: “بازتاب صدایم کدام درد را مداوا میکند؟ با گفتن قصهام مگر دختر نازدانهام زنده میشود؟” بغض سختتر گلوی زن را میفشرد. قطره اشکی از چشمش میچکد. به گوشهای خیره میشود و زیرلب میگوید: “آخ دخترکم! دخترزیبای من زیر صدها خروار خاک رفت. با درد نبودن او چطور کنار بیایم؟” خانم معلم دستهای زن را در دستانش به آرامی میفشرد و با مهربانی میگوید: “بگو چه اتفاقی افتاد؟ شاید اندکی فشار غم از روی سینهات برداشته شود.” زن آه عمیق و جان سوزی میکشد و قصه میکند.
ده سال قبل وقتی که پسرم هنوز نوزاد کوچکی بود، شوهرم را از دست دادم. نمیدانستم که با سه دختر خردسال و نوزادی شیرخوار در ولایتی دور افتاده چه کنم. هیچ حامی دیگری نداشتم. پیش از آن، دورهی آموزش پولیس را گذرانده بودم و چندسالی را هم به عنوان پولیس کار کرده بودم. دوباره به همان شغل برگشتم و تا تابستان سال گذشته قبل از سقوط نیمروز، پولیس بودم. به کارم افتخار میکردم و خدمت صادقانه به مردم و وطنم میدانستم. شب قبل از روزی که طالبان نیمروز را تصرف کردند، همه دیگر به احتمال سقوط نیمروز مطمئن بودند. وحشت همهجا را فراگرفته بود. میگفتند که مرز ایران باز شده است. نظامیهای زیادی سراسیمه به سوی ایران گریختند. آنشب من و فرزندانم که شانزده، چهارده، دوازده و ده ساله بودند به دلیل اینکه مردی همراه نداشتیم، نتوانستیم فرار کنیم. آنروز به غیر از چهاربرجک که تحت کنترل والی بود، تمام شهر نمیروز به تصرف طالبان درآمد.
تصمیم گرفتم که با فرزندانم به یکی از روستاهای اطراف بگریزیم. آماده شده بودیم و میخواستیم از درب خانه برآییم که دیدم، سربازان طالبان در کوچه پرسه میزنند. به ناچار به خانه برگشتیم. مردم کوچه میدانستند که من پولیس هستم. دربین آنها بدخواهانی هم بودند که میترسیدم مرا نزد طالبان افشا کنند. اما با خود اندیشیدم که من خدمت صادقانه انجام دادهام، به کسی که بدی نکردهام. امیدوار بود همسایهها به طالبان خبر ندهند تا من چند روزی را در خانه مخفی بمانم و راه چارهای برای فرار از شهر بسنجم. سهروز در خانه مخفی ماندیم. روز چهارم ساعت ۹ صبح بود که کسی دروازهی خانه را کوبید. با احتیاط پشت در رفتم. پاسخ دادم: “کیستی با کی کار داری؟” سربازان طالبان بودند. یکی ازآن با خشم مجددا دروازه را با شدت بیشتری کوبید و گفت: “دروازه را باز کن! از امارت اسلامی برای تلاشی آمدهایم.”
وحشتزده شدم. نمیدانستم چه کنم. آنها به شدت به درب میکوبیدند و با خشم فریاد میزدند. دروازه را که باز کردم، هفت نفر از سربازان طالب وارد خانه شدند. تمام خانه را زیر و رو کردند. آنها میدانستند که من پولیس بودم. شاید از مردم محل کسی به آنها خبر داده بود. در هنگام تلاشی متوجه شدم که طالبان به دخترشانزده سالهام خیره خیره میبینند. لرزه براندامم افتاد. همزمان با بازرسی خانه با خشم میپرسیدند که سلاح را کجا مخفی کردهام. هرچه میگفتم در خانه سلاحی ندارم، بلندتر فریاد میزدند. دست آخر که سلاحی در خانه نیافتند، قوماندان آنها در حالی که باز هم با نگاههای خیره به سوی دخترم مینگریست، گفت: ” ما از خانوادهی نظامیان غنیمت میگیریم. غنیمت ما از خانهی تو دخترت است. باید او را به مجاهدین نکاح کنی. این رسم جهاد است.”
در حالی که مانند بید مجنون میلرزیدم بیهوده تلاش داشتم تا دخترم را در پشت سرم پنهان کنم، گفتم: ” دخترکم خیلی کوچک است هنوز معنای زندگی را نمیداند.” قوماندان طالبان گفت: “این یک درخواست نیست. یک امر است. تا فردا دختر را آماده کن. ما برای نکاح پس میآییم.”
دخترکم را گویا برق گرفته باشد. از ترس بر جایش میخکوب مانده و غرق سیل اشکی بود که از چشمان زیبایش بر صورتش جاری میشد. با اینکه ته دلم خالی شده بود، اما خود را استوار گرفتم و دخترک زیبایم را در آغوش کشیدم. او را دلداری دادم. گفتم نمیگذارم این کار شود. چادرم را سر کردم. به خانهی ملا امام مسجد رفتم. به سراغ کلان گذر رفتم. دست به دامانشان شدم. التماس کردم و کمک خواستم. اما آنها گفتند در برابر طالب بیرحم و سلاح به دست کاری نمیتوانند.
من فقط یک برادر دارم که آنزمان او در کندوز بود. به او زنگ زدم. از او خواستم تا بیاید ما را با خود ببرد. گفت که فردا حرکت میکند. گفتم جان برادر دیر میشود. مرا اخطار دادهاند! دخترم را میبرند! برادرم گفت صبور باش چنین نمیشود!
دخترکم از وحشت طالبان تا صبح بیتاب و بیقرار بود. بیدار بود و در خانه راه میرفت. هرچه او را دلداری میدادم، قرار نمیگرفت.
اذان صبح را که دادند، هر دو با هم نماز خواندیم. هر دو خسته و مانده بودیم. بعد از نماز مرا خواب گرفت و در کنار فرزندان کوچکترم خوابیدم. دخترم هم پهلویم دراز کشید. وقتی آفتاب طلوع کرد، از خواب برخاستم. دیدم دخترم کنارم نیست. داخل خانه نبود. وارخطا نامش را صدا زدم و به حویلی رفتم. دیدم دروازه تشناب بسته است. فهمیدم که تشناب رفته است. صدا کردم دخترم اینجایی جوابی نشنیدم. چند دقیقه صبر کردم تا بیرون بیاید. طول کشید. دوباره نامش را صدا زدم. جوابی نشنیدم. نگران شدم. قیدک (گیره) دروازهی تشناب سست بود. با کمی فشار باز شد. کمی دروازه را باز کردم و گفتم دخترم چه میکنی، جان مادر؟ دیدم سر چادر سرخ دخترم به کلکین تشناب گره خورده است. دروازه را باز کردم و پیش رفتم، دیدم دخترم خود را از کلکین پنجره به داخل حویلی همسایه حلقآویز کرده است. فریاد زده به طرفش رفتم. با تمام توان باقیمانده تلاش کردم جسم بیجان دخترم را از کلکین به بالا بکشم. دخترم از وحشت طالبان خود را کشته بود. همسایهها خبرشدند و برای کمک آمدند. اما خیلی دیر بود. دختر جوان و زیبایم با تمام آرزوهای جواناش زیر خروارها خاک مدفون شد. طالبان را هرگز نمیبخشم.


