روایتی از تهمینه فروزان، دانشجو
آن روزها که هیچ زنی از ترس شلاق خودش را در خانه حبس نمیکرد، هر صبح به اتفاق مادرم و دخترخالهام برای دویدن بیرون میرفتیم و وقتی برمیگشتیم با دختران زیادی روبهرو میشدیم که با لباسهای منظم به سمت کار و مکاتب و زندگیشان میرفتند.
با شنیدن خبر ِشدت گرفتن جنگ در ولایات شمالی افغانستان سقوط پیهم ولایات و داستان هایی که مادرم از دورهی قبل رژیم طالبان تعریف میکرد، کمکم نگران میشدم. با همهی این نگرانیها من اما مطمئن بودم که طالبان موفق به تسخیر کابل نخواهند شد. نهتنها من که آن روزها این تصور خیلی از کابلنشینان بود.
اما سقوط یک شبهی کابل اتفاقی بود که همهی ما را غافلگیرکرد. هرچند باور اینکه آخرین دیوار امیدمان فروریخته بود برایمان دشواربود. ولی این سقوط برای خانوادهی ما مثل خیلی از خانوادههای دیگر پرهزینه تمام شد. بهویژه برای مادرم که یکی از دو برادراش را که در صف نیروهای دفاعی کشور از دست داده بود، این خبر بسیار تکاندهنده تمام شد.
بعد از آن کابوس، حدود دوماه از خانه بیرون نشدیم. با داستانهایی که مادرم از طالبان تعریف کرده بود از روبرو شدن با طالبان میترسیدم.
همهی ما آنروزها در تعلیق و بلاتکلیفی بدی به سر میبردیم. و همین بلاتکلیفی, مرا مجبور کرد که دوباره به فکر دَوِش بیافتم.
با شناختی که از مادرم داشتم، میدانستم که اگر من بروم او مرا تنها نخواهد گذاشت. راستش دوست داشتم مادرم نیز با من بیاید. همان شد که از ضعف عاطفیاش استفاده کردم و گفتم: من میروم بدوم. اگر میخواهی بیا. اگر میترسی، میتوانی نیایی.
دو روز را تنهایی بیرون رفتم و دویدم. اوایل خبری از طالبان در آنساحه نبود. هرچند دیگر مثل سابق خبری از دختران و پسرانی که ورزش صبحگاهی میکردند نبود. در آن دو روز یکی دو پسر و بیشتر کسانی دیده میشدند که به سوی کارشان میرفتند.
من تنها دختری بودم که صبح به دوِش میرفتم. با ترس و دلتنگی، یک ساعت میدویدم و دوباره به خانه میآمدم. راستش تنها کاری بود که میتوانست مرا در میان آن همه ترس و استیصال سر پا نگه دارد.
روز سوم مادرم طاقتاش تمام شد و همراهم آمد و بعد از آن چندروزی را باهم رفتیم برای دویدن. تا روز هشتم نوامبر که مثل روزهای قبل، همراه مادرم از خانه بیرون شدیم، شاید بیست دقیقه یا کمتر/بیشتر دویده بودیم که متوجه شدم یک رنجرطالبان به سمت ما میآید. ترسیدم. همینطور که رنجر به ما نزدیک میشد، ماهم سرعت دویدن را کم کردیم و آرام آرام شروع به قدم زدن کردیم. پشت سرم را که نگاه کردم. یکی از افراد داخل رنجر با تکان دادن دست، به ما دستور توقف داد. با خودم فکرکردم; او چه کارمیتواند با ما داشته باشد. فکرهای پریشان زیادی به سرم میآمد یکی از آنها این بود که نکند کسی مرا به آنها معرفی کرده باشد؛ نکند آنها میدانند من یکی از اعضای جنبش اعتراضی زنان هستم؛ در همین فکرها بودم که رنجر پیش روی ما دور خورد و کمی پیشتر از ما متوقف کرد. دو نفرشان پایین شدند و به سمت ما آمدند. سریع به مادرم گفتم: اگر چیزی پرسیدند من میگویم تو فشارخون داری و باید قدم بزنی.
طالبان پرسیدند: ده ای صبح وقت اینجه چی میکنین؟
بطری آب را محکم گرفته بودم تا لرزش دستم اضطرابم دیده نشود. گفتم: مادرم فشارخون دارد و باید قدم بزند. مجبوریم هر صبح قدم زدن بیاییم.
پرسید: چکاره هستید؟
(وقتی با وجود این که از مادرم نام برده بودم این سوال را پرسید، متقین شدم که حتمن کسی راپور مرا به طالبان داده است)
میخواستم در جوابشان چیزی بگویم که مادرم پیشدستی کرد و گفت: مثل همه، آدم عادی هستیم، من خانم خانه هستم، دخترم هم شاگرد مکتب است که حالا نمیرود.
هر دو ترسیده بودیم؛ از ترس اینکه مبادا عکس و صدای مرا در رسانهها دیده باشند، نفسم بند آمده بود و هیچ چیزی نتوانستم بگویم.
طبیعی است معترضی که یکبار از طالب شلاق خورده و از دستشان فرار کرده، وقتی بازجویی میشود، احتمال میدهد نکند او راشناختهاند.
سرابازان طالب بین هم به زبان پشتو چیزهایی گفتند که معنایشان را نمیفهمیدم و بعد روی شان را به سمت من کردند و گفتند تو باید همراه ما به حوزه بیایی. خیلی ترسیده بودم. پرسیدم که چرا باید با آنها به حوزه بروم. با خونسردی گفتند: چیزی نیست. سؤال میپرسیم و دوباره همینجا میرسانیمات. تنها بهانهیی که به ذهنم رسید این بود که بگویم: مادرم تنها است و نمیتواند تنهایی خانه برود.
این بار با لحن خشنی خطاب به مادرم که مخالفت میکرد گفتند: «گم نمیشه. بیا بریم» و میخواستند مرا با زور سوار موترشان کنند. مادرم که دستاناش ازترس, شروع به لرزیدن کرده بود, خواست مانعشان شود و به آنها گفت: به دخترم دست نزنید. یک از آنها به صورت مادرم که بوتل آبش را بالا آورده بود تا از من دفاع کند، مشت محمکی زد و مادرم فرش زمین شد. صورت مادرم سرخ از مشت طالب شده بود. بیاختیارگفتم: چکار کردی اولاد خر. کسی که مادرم را با مشت زده بود، به سمت من هجوم آورد و میخواست مرا هم بزند. دور و برم را نگاه کردم، دنبال سنگی میگشتم تا از خودم دفاع کنم. ولی هیچچیز دم دستم نبود. مادرم دوباره جلو آمد و کوشش کرد اینبار با التماس مانع مورد لت و کوب من شود.
التماسهای مادرم شاید کارا بود که تنها تهدید کردند تا بار آخرمان باشد که با مجاهدین جروبحث میکنیم و بدون نارینه(مرد) از خانه بیرون میشویم. یکی از آنها با غرور تمام گفت: حالا دیگر اختیار همه چیزتان در دست ما است. از اینکه زنده هستید شکر بکشید. سربازان طالب راهشان را گرفتند و رفتند. من ماندم و حس بیچارگی ناتمام از این که مادرم بخاطرمن لت و کوب شده بود. در آن لحظات نتوانستم جلوی گریهام را بگیرم. بعد از آن، دیگر هیچ وقت نتوانستم به مادرم بگویم که با من به دوش بیاید. من و داغ دویدن حالا یک سال و اندی شد که هم همخانهی هم شدیم.


