روایت تهمینه فروزان، دانشجو
این اواخر، در کابل حکومت نظامی برقرار است. طالبان همان حداقل امکان آرامش در حریم خصوصی را نیز خصمانه از مردم گرفتهاند. با کفشهای کثیفشان وارد خانههایی میشوند که مردم در آنجا دمی از هجوم تباهی پناه میبرند و میآسایند، استراحت و عبادت میکنند. طالبان در این یورشهای روزانه، حتا کودکان را تلاشی میکنند که هیچ نقش و درکی از جنگ و تفنگ ندارند.
طالبان با مظنون قلمداد کردن کودکان و این تلاشهای خودسرانه، زخمی به آنان میزنند که قدر مسلم، تا مدتها از ضمیر و ذهن و روان آنان پاک نخواهد شد. آنان با مظنون پنداشتن کودکان و اعمال خشونت با تجاوز به حریم آنان، در واقع بقا و بازتولید چرخهی خشونت و انتقامخواهی را تضمین میکنند.
زبان طالبان «زور» است و «منطق» آنان ایدئولوژی کور آمیخته با قومپرستی است. گواه این حرف نیز همین روزهاست که سراسر پایتخت را به پاسگاه نظامی و امنیتی بدل کردهاند و در هر چندصد متر یک ایستگاه تلاشی برپاست تا مبادا اقوام دیگر و مردمی که با اندیشهی آنان موافق نیستند، به فکر شورش بر ضد آنان بیفتند و تجهیزات نظامی انتقال دهند.
در حالی که مردم در این وضعیت که محصول خلأ قدرت و همدستی و بیاعتنایی جهان با عاملان جنایت است عملاً در برابر افزایش ناامنی و جنایت بیدفاع ماندهاند و به خاطر حفاظت از خودشان در مقابل تهدید یک گروه تروریست و جانی ناگزیر به ایستادگیاند. در این میان، دلم به حال دوستی میسوزد که در نتیجهی ترس از این تلاشیها و شکستن حریم خانههای مردم توسط طالبان، لباس نامزد شهیدش را آتش زد تا طالبان به بهانهی داشتن آخرین یادگاری عاشقانه، آنها را نبرند و نزنند و نکشند. اغلب به این فکر میکنم که او تا آخرین لحظه چه کشیده است؟
تا جایی که من میدانم در تلاشیهای خانهبهخانهی طالبان هیچ کسی از تعرض و تجاوز آشکار آنان مصون نمانده است. آنان به حریم و خانهی ما نیز تعرض کردند. با کفشهای کثیف وارد خانههایمان شدند و همه چیز را شخم زدند. الماری لباسهای شخصیام را نیز زیر و رو کردند. حتا لباسها زیر و واسکت و شورتهای زنانه را نیز پالیدند. بستههای نوار بهداشتی را پاره کردند.
در پایان آن صحنهی تکان دهنده و تحقیرآمیز و برای تحقیر بیشتر، به ظن این که از وحشیگریشان فیلم گرفتهام، حدود ۱۵ دقیقه بازجوییام کردند و آخر سر نیز گفتند: چون من یک دختر/ سیاسرم، مرا میبخشند! جانیان و متجاوزان حریم خانهام مرا میبخشیدند چون یک زن بودم.
طالبان به من گفتند: چون مرد نیستم به من رحم میکنند! چه خفتی! دردا و دریغا! دردا که حقیقت در این جغرافیا و اینجا از سوی حاکمان همیشه وارونه شده است. جای قربانی و جانی همیشه در این سرزمین جابهجا شده است.
در تجربهی تلاشی و در آن روز سیاه، طالبان صدای اعتراض به نقض حق انسانیام را با تهدید و تحقیر پدرم در گلویم خفه کردند. آنان حتا در برابر اعتراضم مرا مخاطب قرار ندادند و با من حرف نزدند. در عوض پدرم را مؤاخذه کردند که در تربیت من؛ یعنی اولادش، درست عمل نکرده است. پدرم را نزد من و اعضای خانواده و در میان همسایهها تحقیر کردند. حتا میخواستند به صورتاش سیلی بزنند.
من میدانم که تهدیدهای طالبان، نشانهی ترس آنان از آگاهی و بیداری ماست. به تجربه ثابت شده که تحقیر آنان محصول حس ناامنی و تضادها و حفرههای درونی ایدئولوژی آنان دربارهی ما زنان است. آنان در صدد تحمیل خوانش و جهانبینی پوسیده و قرون وسطایی خویش به نسلیاند که در قرن بیست و یک میزیند. نسلی که بر اساس اقرار خودشان از تلاشی در دشت برچی، با وجود فقر و جبر و جنگ بیشتر دمخور کتاب و قلماند.
آنان در تعرض به خانهی ما نیز یکراست سراغ کتابخانهی کوچکم رفتند و واژگوناش کردند. کتابهایم را دانهدانه گشتند تا شاید بتوانند کتابی «ممنوعه» پیدا کنند. من به چشم خویش دیدم که آنان به دنبال غنیمت گرفتن و باجگیری از خانههای ما بودند. وقتی چیزی نیافتند، از خوردن بستهی کاکائوی داخل الماریام نیز دریغ نکردند.


