روایت آزاده؛ دانشجو
یکسال بیشتر است که تاریکی و سیاهی بر دانشگاه سایه افکنده است. از آن زمان تحت فشار روحی شدید هستم. انگیزه و امکان ادامهی تحصیل برایم از بین رفته است. از دو سال قبل در خوابگاه دخترانه دانشگاه کابل بودم. روزهای سخت دانشجویی را میگذرانم. قبلاً سخت نبود و همهچیز خیلی خوب پیش میرفت. گاهی دلتنگ پدر و مادرم میشدم، اما بودن در جمع دختران از هر ولایت افغانستان خوشایند بود. یکباره با تغییر قدرت در کشور فضایی در دانشگاه، بین دانشجویان و استادان و خوابگاه حاکم شد که نومیدکننده بود. دیگر هیچچیز خوشایندی وجود نداشت. انگیزهی کمی برای ادامهی تحصیل باقی ماند.
آنها بعد از هفتماه دروازههای دانشگاه را بازکردند، اما تمرکزشان را تنها روی وضع محدودیتهای سختتر بر ما دختران دانشجو گذاشتند. در کنار دیگر محدودیتها، پوشیدن رنگهای زیبا را بر ما حرام و تنها رنگ سیاه را، رنگ مجاز اعلام کردند. از آن بهبعد همگی مثل ماتمزدههایی هستیم که عزادار روزهای روشن دانشگاهایم. هرچند من اوایل مقاومت کردم ولی سرانجام پذیرفتم تا سراپا سیاه شوم. مجبور بودم سیاهپوشی را بپذیرم تا به تحصیل خود ادامه بدهم. چارهای نداشتم. در میان سیاهی، هنوز هم یک روشنی برای آینده در دلم بق میزد. هنوز آرزوی مادرم برای این که دخترش را در لباس فراغت دانشگاه ببیند، وادارم میکرد تا تسلیم نشوم.
اما هر روز محدودیتهای سخت و سختتری گذاشتند. تا جایی که حتا خندیدن را برای ما هم حرام اعلام کردند. روزی وقتی با دوستم در محوطهی دانشگاه لبخند بر لب، میخواستم از او و خودم عکس بگیرم، زنی با نقاب سیاه گوشیام را از دستم قاپید و با لحنی زشت و خشن خطاب بهمن گفت: «صدای خندهات را پایین کن! اجازه نداری عکس بگیری!»
عکس گرفتن هم ممنوع شده بود. آنروز با التماس و دهها بار تعهد و توبه بالاخره توانستم موبایلم را پس بگیرم. به من اخطار داده شد:«اگر بار دیگر ببینم عکس بگیری و بخندی کارت دانشجوییات را میگیرم و ترا به ریاست میبرم تا اصلاحت کند.»
همه میدانند که آنها چقدر بیرحم هستند. چارهای نداشتم جز اینکه با سر خمیده حرفهایش را تأیید کنم. از شدت تحقیر تمام بدنم کرخت شده بود. حس میکردم نمیتوانم راه بروم. گوشهای به دیوار دانشکدهی حقوق تکیه زدم. حرفهای آن زن در گوشم انعکاس مییافت: «بار آخرت باشد که میخندی! بار آخرت باشد …»
خنده را از همانجا فراموش کردم. در آن فضای تاریک و سیاه دیگر نمیتوانستم بخندم. اما میترسیدم؛ میلرزیدم و هر روز امید را، شور زندگی را و انگیزه برای آموختن را گم میکردم. سر صنف فکرم جمع نبود. همیشه منتظر بودم و میترسیدم حادثهای رخ بدهد. بیم داشتم به دانشکدهی ما راکتی اصابت کند و یا انفجاری رخ دهد. استاد که درس میداد، در فکرم راه فرار میسنجیدم. به در و پنجره نگاه میکردم تا چگونه در وقت حملهی احتمالی در اولین فرصت خود را از این سه منزل به پایین پرت کنم. دوستانم متوجه بیقراریام میشدند. میپرسیدند: «چهشده که این همه چهار طرفت را میبینی.» گویا آنها فراموش کرده بودند که حالا نه دانشگاه بلکه تمام کشور دست همان کسانی افتاده است که همین دو سال قبل به دانشگاه حمله کردند و دانشجویان را به رگبار بستند.
شبها در خوابگاه نمیتوانستم بخوابم. هر شب صدای فیر و سر و صدا از چهارراهی دهبوری میآمد. میترسیدم که شب به خوابگاه ما حمله کنند. شبها تا صبح روی تختم مینشستم و با کوچکترین صدایی میپریدم. سراسیمه از پنجره اتاق بیرون را نگاه میکردم. شبی که آنها پیروزیشان را با فیرهای هوایی جشن گرفته بودند، دختران هماتاقیام همگی زیر چپرکتهایشان پنهان شده بودند و گریه میکردند.
تشویش بخشی از من شده بود. هر صبح با هماتاقیهایم صحبت میکردم و بارها باهم راههای فرار را ارزیابی میکردیم. به پنجرهها میدیدیم و با همدیگر میگفتیم این شیشهها دو لایه است و شکستناش مشکل است. باید چیزی سنگین دم دست بگذاریم تا در وقت نیاز با کوبیدن، شیشه بشکند و راه فرار باز شود. نمیتوانستیم راه فرار را از دروازه بسنجیم چون دهلیز ما نزدیک دروازهی سالن عمومی بود. این حرفها خواب از سرم ربوده بود. قدرت تمرکزم برای درس ازبین رفته بود.
ماهها را این گونه پریشان و نگران سپری کردم، تا اینکه ماه محرم رسید. دختران همهساله مراسم نهم و دهم ماه محرم را در مسجد خوابگاه کابل برگزار میکردند. با دعاخوانی و شمعافروزی شام غریبان را گرامی میداشتند. اما امسال نتوانستیم به شکل سالهای پیش، این روزها را تجلیل کنیم. مدیره خوابگاه دخترانه اجازه نداد تا مراسم دعاخوانی بگیریم و دروازهی مسجد را به روی دختران شیعه بست. زمانیکه دختران شام غریبان را در دهلیزهای خوابگاه با روشن کردن شمع برگزار میکردند، مسئول خوابگاه همه را جمع کرد و با هزاران توهین بهما گفت: «شما هزارهها آتشپرست هستید و به الله شرک میورزید. شما کافر هستید.» هرکس که از احکام دین اسلام آگاهی اندکی داشته باشد، میداند که اتهام شرک و کفر چه پیامد سنگینی دارد. روزهای سختی بود. دختران با شنیدن این حرفها از سر عجز گریه میکردند. ما به روزی رسیده بودیم که توسط طالبان و اعضای وابسته به این گروه اجازهی تجلیل مراسم مذهبی خود را نداشتیم. در بهترین حالت مسخره و توهین و در بدترین حالت متهم به کفر میشدیم.
آن نگاههای سرد مسئول خوابگاه از یادم نمیرود. با نیشخند از کنارم گذشت. شنیدم به معلم همراهش میگفت: «اگر اینها امسال محرم بگیرند، یکیشان را هم نمیمانم. فیصدی دختران هزاره را پایین میآورم.»
اما ما دختران هزاره و شیعهمذهب آرام ننشستیم. تجمع کردیم و برای حق ابتدایی خود در خوابگاه اعتراض کردیم. همان باعث شد تا از ریاست دانشگاه هیئتی بیاید و میان مسئول خوابگاه و دانشجویان صلح برقرار کند. او در نهایت برای آتشپرست خواندن هزارهها ظاهراً عذرخواهی کرد. اما دقیقاً بعد از همان نشست، پنج دختر هزاره به خاطر برگزاری مراسم دهم محرم از خوابگاه اخراج شدند.
بعد از آن هرصبح در سه جای خوابگاه فقط حجاب ما را بررسی میکردند. لباسهایمان چک میشد. باید در اوج گرمی جوراب سیاه و ماسک سیاه میداشتیم. نزدیک دروازه دختران را وادار میکردند تا صورتهایشان را بشویند. میگفتند: «شما آرایش کردهاید. حرام است.» اگر در لباسهای سیاه ما حتا گل کوچکی با اندکی رنگ میدیدند، لباس را قیچی میزدند. دختران به خاطر پوشیدن جوراب رنگه یا نداشتن جوراب ساعتها در یک کانتین آهنی زندانی میماندند. داخل محوطهی خوابگاه کسی اجازه نداشت با موبایل صحبت کند. مأمورهای موظف، دختران را در گوشه و کنار تعقیب میکردند و موبایلهایشان را میگرفتند که چرا و با کی اینهمه صحبت میکنید. حتا اگر گوشکی در گوش ما میدیدند از گوشمان کشیده و قید میکردند.
هیچکاری از ما ساخته نبود. این همه تحقیر و سختی را صرف به خاطر ادامهی تحصیل تحمل میکردیم. ماهها گذشت تا اینکه تمام دختران هزاره را در هفتم و هشتم ماه میزان در خوابگاه مسموم کردند. دل درد، سردرد، حالت تهوع و احساس ضعف علایمی بودند که در تکتک دختران نمایان شد. سهنفر از دختران به دلیل مسمومیت جان باختند.
من از ترس یک هفته به خوابگاه نرفتم و در خانهی اقارب مادرم، گذراندم. بعد از یک هفته که برگشتم، اسمم در لیست منفکیهای خوابگاه و دانشگاه بود. اصلاً نمیدانستم جرمم چیست و چرا این حکم برایم صادر شده است. هیچکسی پاسخگو نبود. کسی به من و بقیه دخترانِ منفکی، پاسخ نمیداد. فقط یک حرف تکراری را میشنیدیم: «به ما مکتوب آمده و اسمتان در لیست منفکیها است. زیاد جنجال نکنید و بروید با ریاست صحبت کنید.»
وقتی خواهان مکتوب میشدیم، مکتوبی را به ما نشان نمیدادند و با تحقیر برخورد میکردند. به ریاست دانشگاه رفتیم، آنها گفتند ما از منفکیتان چیزی نمیدانیم، بروید با مسئولتان صحبت کنید. ما را به همدیگر پاس میدادند. یک هفته را سرگردان سپری کردیم. من و حدود شصتنفر دیگر همگی بیسرنوشت بودیم. هیچکسی از دلما خبر نداشت. چهارسال خون دل خورده و زحمت کشیده بودیم که آخرش منفک شویم!؟ هرکجا دست و پا زدیم کسی حرفهای مارا نشنید. خیلی از دختران برگشتند به ولایتهایشان و تعدادی هم در کابل ماندیم. هنوز امیدوار بودیم تا اینکه تیر خلاص را به امید ما زدند.
از آن روز تا اکنون به مادرم چیزی نگفتم. سختیهای دورهی آمادگی برای دانشگاه خاطرم آمد. چه روزهایی را که با شکم گرسنه در کورس درس خوانده بودم. چه شبهایی را که در اتاق سرد و نمناک در زمستان بیرحم کابل تا صبح درس خواندم. با چه زحمتی وارد دانشگاه شدم. حالا دقیقاً در آخرین روزهایی که باید نتیجهی زحماتم را ببینم، آنها مرا بی هیچ دلیلی اخراج کردند. نتوانستم به مادرم بگویم که من بیسرنوشت در کابل ماندهام و او بیهوده در ولایت منتظر فراغت من است. نتوانستم به او بگویم هزاره بودن جرم است. اما میدانم برنامه همین بود. چون روز بعد از مسموم کردن و منفکی دختران هزاره از دانشگاه و خوابگاه، مسئول خوابگاه به آنچه میخواست رسید. او گفته بود حضور دختران هزاره را در خوابگاه کم خواهد کرد.


