راوی: رابعه رادمنش 

صبح که بیدار شدم کمی به سر و رویم رسیدم. چپن سیاه و بلند خود را پوشیدم. بندهای ماسک را طوری به دو گوشم بند کردم که درست از زیر چشمانم، صورتم را بپوشاند. چادرم را به دور سر و گردنم پیچاندم و سر چادر را تا بالای ابروها پایین آوردم. طوری که از صورت به‌غیر از دو چشمم دیده نمی‌شد. جوراب‌ها را به پا کردم. بند چپلی‌هایم را بستم. چون قرار بود به ولسوالی برویم، چپلی‌هایم را که راحت و سبک بود پوشیدم.  

عروسی پسر کاکای پدرم بود و ما باید بر اساس رسم خانواده و به پاس احترام به روابط خونی در این محفل اشتراک می‌کردیم. بعد از مدت‌های طولانی به بهانه‌ی عروسی به دیدار کاکای پدرم می‌رفتیم که مثل پدر کلان برای ما بود.   

بعد از طی مسیری طولانی در جاده‌های خامه و تحمل راه پرسنگ‌لاخ، به ولسوالی خرم و سارباغ رسیدیم. از موتر پیاده شدیم. سر و صورتم تا مژه‌ها از خاک سفید شده بودند. در خانه‌ی کاکا بعد از احوال‌پرسی با خانواده قصه و صحبت آغاز شد. نزدیکی‌های عصر باید یکی پشت عروس می‌رفت.  چون کس دیگری در دسترس نبود همراهی عروس را به من سپردند. وقتی راهی شدم کاکای پدرم گفت؛ «بیا بچیم. مه می‌رسانمت در او کوچه‌ی دگه است.» باهم راه افتادیم. در کوچه قصه می‌کردیم و روان بودیم. همین‌که می‌خواستیم داخل کوچه‌ی دیگری شویم، صدای ناآشنا و غضبناکی به گوشم رسید. هر دو همزمان ایستاد شدیم. به پشت سر نگاه انداختم. یک مرد تنومند، با لباس افغانی و تسبیح به‌دست و با مرد دیگر که کلاه سرخ داشت هر دو مسلح، پشت سر ما ایستاده بودند. گویا از افراد طالبان و به گفته‌ی مردم امر بالمعروف طالبان بودند. یکی از آن‌ها آهسته به کاکایم گفت: «این‌ها از کجا آمدند؟»  

تا کاکایم لب بگشاید، من گفتم: از شهر آمدیم.   

مرد طالب گفت: «با همین سر و وضع؟» و اشاره‌ای به سرتا پایم کرد.  

بعد غضب‌آلود ادامه داد: «به لحاظ خدا با اِی سرو  وضع به منطقه‌ی ما نیایید که دختران ما از شما یاد می‌گیرند! شما قانون دین و خدا را زیر پای کدین!»  

مرد طالب، پی‌هم و بی‌وقفه هر چیزی که بر زبانش جاری می‌شد را به آدرس من و پوشش من نثار می‌کرد. با هر کلمه‌اش انگار بخشی از غرورم می‌ریخت. با هر جمله‌اش انگار میخ به قلبم می‌خلید.  

در میان صدای بلند و عصبانی‌اش به خود شک کردم. او واقعاً درباره‌ی ظاهر من حرف می‌زد؟ نگاه گذرایی به خودم انداختم.   

گفتم: مه خو چپن دراز پوشیدیم. رویم هم پوشیده است…  

پاسخ من خشم‌اش را دوچند کرد. با خیزی خودش را شتابان به یک قدمی من رساند و با عضب گفت: «زبانته باز نکو! دَ چوکات ما برابر نیستی، می‌فهی؟!. دیدن تو با این وضع گناه است! باعث شهوت‌ استی!»  

 بعد رویش را چرخاند و ادامه داد: «دگه دَ منطقه‌ی ما با اِی سر و وضع نیایین. در منطقه‌ی ما برای فسق و فساد زمینه‌سازی نکنین!  

من می‌خواستم جواب بدهم که پرسید: «چرا محرم نداری؟»  

 با انگشت شهادت به طرف کاکایم اشاره کردم و گفتم؛ کاکایم هستند. مه پشت عروس می‌رم و آن‌جا پیش دختر…  

گفت: «با کی آمدی؟»  

گفتم: با خانواده‌ام.   

گفت: «دوباره دور بخور و زود از خانواده‌ات یکی ر به ما معرفی کو!»  

نظری به اطراف انداختم. در محاصره‌ی مردان منطقه بودم. مردان تماشاگر و منتظر دور من جمع شده بودند. انگار منتظر یک امر بودند تا سنگ محکمه‌ی صحرایی‌شان را بر فرقم بکوبند. ترسیده بودم.   

طالب با صدای بلند می‌گفت که باید برگردم و محرم‌ام را به او معرفی کنم. در این حال، مردان نیز یکی پی دیگری در پشتیبانی از طالبان به من ناسزا می‌گفتند. شنیدم که یکی می‌گفت: صبر کن که یک‌بار موی سرت را خشک تراش کند، باز می‌فهمی که به ولسوالی چگونه بیایی.   

آن قدر احساس حقارت می‌کردم و درد در وجودم می‌جوشید که بندبند وجودم دعا می‌کرد تا زمین چاک شود و من داخل آن بروم. آن لحظه‌ی بسیار بد بود! نمی‌توانم درباره‌ی حسی که در آن لحظات تجربه کردم توضیح دهم. دو مرد مسلح با من شبیه یک مجرم رفتار می‌کردند. انگار مرا در حین تن‌فروشی دستگیر کرده‌ بودند.  

از ته دل خون گریه می‌کردم. از شدت ترس و خشم دست و پایم می‌لرزید. شنیدم که مرد طالب به مسئولش تماس گرفت و آنان امر بازداشت مرا صادر کردند. شوکه بودم. از ترس دست و پاهایم سست شده بود. توان هیچ حرکتی را نداشتم. تا چند قدم برداشتم چشمم به برادرم افتاد. سراسیمه او را به طالبان نشان دادم. به سوی او شتافتم و عاجل خود را از میان مردم کشیدم. کاکایم مرا از راه پشت به خانه‌اش رساند. وقتی آن‌جا رسیدم همه‌چیز را به دختر کاکایم گفتم. او گفت: این‌جا بنابر دستور امر بالمعروف هیچ دختر و زنی اجازه‌ی پوشیدن پتلون و چپلی را ندارد. هیچ‌زنی این‌جا اجازه‌ی گشت‌وگذار بدون محرم را ندارد. شکر بکش که لت‌وکوب نشدی!ْ   

آن‌روز طالبان به برادرم گفته بودند که هیچ وقت اجازه ندهد من بدون برقع و محرم از خانه بیرون شوم؛ وگرنه آنان برادرم را بندی می‌کنند. آن‌ شب دیگر زمین و زمان جایم نمی‌داد. آن قدر احساس تنهایی و بیچارگی می‌کردم که دیگر توانم سرآمده بود. من در بیشتر از یک‌سال همه‌چیزم را از دست داده بودم. خودم را، وطنم را، دوستانم را، وظیفه‌ام را، آزادی‌ام را، و همه‌ی زندگی‌ام را باخته بودم. امروز ته‌مانده‌ی غرورم را نیز از من گرفته بودند. حتا نمی‌توانستم خودم باشم. آنان می‌خواستند من مجسمه‌ی دست‌ساخته‌ی آنان باشم، به امر و حکم آنان، تا گناهکار نشوند. آنان باید من را زیر برقع زندانی و نفس‌پیچ کنند تا جان دهم. در آن لحظه‌ هیچ راهی برای فرار از این زندان نداشتم. فقط بی‌صدا و بی‌اختیار می‌گریستم. حس ناتوانی بدتر از هر بیچارگی است.   

Leave a comment