آرام آزاد
بیستسال پیش، پسر به دنیا آمدم اما در درونم روح دیگری زندگی میکرد؛ روحی که مرا در نوجوانی از دیگر همسن و سالهایم متفاوت میساخت. جوان که شدم ظاهری ظریف و طناز یافتم. همین ظاهر مرا از متن جامعه دور میکرد. معمولا یا طرد میشدم و یا هم طعمهی هوس مردان بزرگسال و قدرتمند. این وضع باعث میشد که خودم اغلب به گوشهای پناه یبرم تا اینکه ناچار در صنف نهم، مکتب را ترک کردم.
از آن وقت برای امرار معاش پایم به محافل رقص و شادی ثروتمندان باز شد. در محافل آنان میرقصیدم و دستمزدی دریافت میکردم. اما جنجالها و ترسها را هم همیشه با خود داشتم. گاهی مورد تجاوز قرار میگرفتم. گاهی تحقیر و شکنجه میشدم و دستمزدی هم دریافت نمیکردم.
نزدیکانام کمکم از کارم و گرایش جنسیام آگاه شدند. آنها از پدرم خواستند تا یا مرا از این کار باز دارد یا بکشد. من هم از ترس از خانه و وطنم پنجشیر گریختم و به کابل پناه آوردم. پدرم از متفاوت بودنم، از شغلی که برگزیده بودم و از طعنههای بیشمار مردم رنج میبرد. آخر هم تحمل نتوانست و از غصه مرد. مرگ پدر داغی ابدی بر قلبم گذاشت.
در کابل دوستپسری داشتم که مرا دوست داشت و من هم در کنار او احساس امنیت میکردم. آن روزها طالبان به سرعت پیشروی میکردند. ولایتها یکی پشت دیگری سقوط میکرد. مردم زیادی از بیم طالبان از ولایتهای دیگر به کابل آمده بودند. آنزمان مادرم که همیشه با من مهربان بود و مرا دوست میداشت، شدید بیمار بود. مادرم برای تداوی با دو خواهر و برادر سیزدهسالهام، به خانهام در کابل آمده بودند. حالا در نبود پدر و بیماری مادر، من مسئولیت آنها را به دوش داشتم. من در کابل با دوستپسرم در شهرنو زندگی میکردم. اما ترجیح دادم که با مادر و خواهر و برادرم خانهی جداگانه در کارته چهار بگیرم. حالا مصارف آنها و هزینهی تداوی مادر مسئولیت بیشتری برای من آورده بود. مجبور شدم در همان شرایط که طالبان به سرعت به پایتخت نزدیک میشدند، به محافل بیشتری بروم و بیشتر برقصم. شب قبل از آن روز شوم هم تا ناوقت در مجلس رقص بودم. نزدیک صبح خود را به خانهی خود در شهرنو رساندم. دوستپسرم آن شب را خانهی مادرش بود. من از خستگی به خواب رفتم. دو سه ساعتی نخوابیده بودم که با صدای زنگ دوستپسرم بیدار شدم. او با صدای نگرانی گفت طالبان به شهر آمدهاند و نباید از خانه بیرون شوم.
ترس و وحشت وجودم را فلج کرده بود. به خودم گفتم : “آرام! مرگت فرا رسیده.” به دوستپسرم فکر کردم و در مورد او هم نگران شدم. به مادر و برادر و خواهرانم فکر کردم. سرنوشت آنها چی خواهد شد؟ اگر طالبان بفهمند که من همجنسگرا هستم، چه بر سر من خواهد آمد؟ چه بر سر مادر و برادر و خواهرانم خواهد آمد؟ چه بر سر دوستپسرم خواهد آمد؟ ترس و نگرانی آن لحظهها توصیفنشدنی است.
یک ماه از ترس ترس در خانه ماندم. همان وقت مادرم که نگرانی و وحشت حضور طالبان، بیماری او را بدتر کرده بود، درگذشت. دو خواهر و برادر نوجوانم تنها ماندند. روز مرگ مادرم در مسیر راه به سوی خانه، طالبان مرا از تکسی پایین کردند. موبایلم را بازرسی کردند و از روی عکسهای شخصیام متوجه شدند یک همجنسگرا هستم و در محافل میرقصم. آنان مرا با خود به حوزه بردند. لتوکوب و شکنجه کردند. آنان با من رفتاری کردند که دوست ندارم از آن حرفی بزنم.
دو روز در زندان بودم. بعد مرا آزاد کردند اما گفتند هر زمان که تلفن کردند باید به حوزه حاضر شوم. بعد از آن چندبار دیگر هم طالبان مرا دستگیر کردند. به من تجاوز گروهی کردند. من بارها از نگاه روحی و جسمی شکنجه شدم. با آن شرایط دیگر در افغانستان جایی برای من نبود. اما باید برای سرنوشت خواهران و برادرم هم تصمیمی میگرفتم. دو خواهرم را به پنجشیر به خانهمان فرستادم. آنجا عمه و کاکایم میتوانستند مراقب آنها باشند. اما صلاح ندانستم برادرم که او هم مثل من است و از درون خود را دختر احساس میکند، در افغانستان بماند.
با دوستپسرم مشورت کردم. او گفت که باید از افغانستان خارج شویم. در آن بین فقط من پاسپورت داشتم. دوستپسرم کسی را میشناخت تا به شکل قاچاق برادرم را به ایران بفرستد. پولی به قاچاقبر دادیم و او را روانهی ایران کردیم. دوستپسرم توانست برایم ویزای پاکستان بگیرد. قرار شد که اول من به پاکستان بروم و پسان او هم پیشم بیاید. دوستپسرم مرا تا مرز تورخم رساند. وقتی از هم جدا شدیم در زمان عبور از مرز طالبان مرا دستگیر کردند.
از اصلیتام پرسیدند و اینکه به کجا میروم. گفتم دانشجو هستم و برای ادامهی تحصیل به پاکستان میروم. با نگاههای حریص به من چشم دوختند. کمسنوسال بودنم را بهانه کردند و گفتند باید تا ساعت هفت در اتاق بازرسی بمانم تا خانوادهام بیاید و مرا ببرند. پاسپورتم را خواستند. وقتی که با خواندن پاسپورت متوجه شدند که از پنجشیر هستم، بیشتر سختگیری کردند. گفتند تا خانوادهام نیایند، اجازه نمیدهند که بروم. پاسپورت را به من دادند و مرا در اتاقی محبوس کردند که تشناب کثیف و بدبویی هم داشت. تشناب کلکین کوچکی داشت. با خود فکر کردم اگر آنجا بمانم معلوم نیست که سربازان طالبان چه بلایی بر سرم خواهند آورد. پس باید از راه همان کلکین میگریختم. کلکین را باز کردم و از آنجا خود را به پایین انداختم. آنجا در واقع منزل دوم بود. به شدت صدمه دیدم ولی از ترس به فرار ادامه دادم. از رانندهی اولین تکسیای که دیدم، خواستم تا مرا به کابل برساند، در مقابل هر چقدر که کرایه بخواهد خواهم پرداخت. تکسیران مرا به خانه دوستپسرم رساند. تا آن موقع تمام درد و صدماتی را که دیده بودم، تحمل کردم؛ ولی تا به آنجا رسیدم، در آغوش دوستپسرم از شدت صدمات بیهوش شدم. وقتی بهوش آمدم، خود را روی تخت شفاخانه یافتم.
دوستپسرم از من مراقبت کرد تا دوباره سر پا شوم. سه ماه طول کشید تا او پاسپورت و ویزای پاکستان بگیرد. اینبار تصمیم گرفتیم که هوایی به پاکستان برویم. روزی که پرواز داشتیم، در میدانهوایی دوباره همان وحشت تمام وجودم را فرا گرفته بود. با دیدن هر سرباز طالب بر خود میلرزیدم. فکر میکردم هرآن مرا شناسایی خواهند کرد و اینبار حتما مرا خواهند کشت. خوشبختانه آنها مرا شناسایی نکردند و ما پرواز کردیم.
حالا مدتی است در پاکستان هستم. از خطر مرگ گریختهام؛ اما هنوز ترسها و نگرانیها رهایم نکرده است. دلنگران خواهران و برادرم هستم. خبر شدم که برادرم در زندان طالبان و اسیر آنهاست. طالبان او را در مسیر راه ایران دستگیر کرده بودند. گویا لهجهی پنجشیری او را بهانه میکنند. او را از میان مسافران دیگر جدا میکنند. از او میخواهند تا آنها را پیش یکی از خویشاوند نزدیکمان ببرد. برادرم میگوید که کسی را ندارد و پدر و مادرش وفات کردهاند. اما طالبان او را مجبور میسازند تا آدرس یکی از خویشاوندانمان را بدهد. گرچه در آخر برادرم آنها را خانهی خالهام میبرد ولی باز هم طالبان او را رها نمیکنند و تا هنوز برادرم در زندان طالبان است. خواهر بزرگم از شدت داغ مرگ پدر و مادرم، فشارهای روحی و وحشت حضور طالبان دچار افسردگی و بیماری روحی شده است. لکنت زبان پیدا کرده و نمیتواند بدون بندش زبان صحبت کند. خواهر کوچکم هم سخت بیمار است. ضرورت دارد تا غدههای لوزوی گلویش (تانسل) را عملیات کند، اما با کدام پول؟ وقتی نه کاری است و نه درآمدی. طبق سنت در افغانستان، حالا من مسئول خواهران و برادرم هستم ولی وقتی خودم یک فراریام از اینجا برایشان هیچ کاری نمیتوانم انجام بدهم. حس ناتوانی، بزرگترین رنج من است.


