روایت زیبا پویا؛ آرایشگر
نزدیک شام است. از بالکن آرایشگاه چهارراهی، پل سرخ را میبینم؛ بیروبار است. راهروها پر از آدم شدهاند. دکانها یکی پی دیگری بسته میشود. مانتویم(چپنام) را میپوشم که آرایشگاه را ببندم و خانه بروم. دخترخانمی وارد میشود. میخواهد خودش را طبیعی بنمایاند اما اضطراب و دلهره کاملاً در نگاه و رفتارش پیداست. او میگوید که موهایش کمی کوتاهکردنی و رنگکردنیست و میخواهد روی آرنجش این جمله را تتوکاری کنم: «مردهشور آهسته بشور که تنم پر درده.»
میگویم این مطلب مناسبی نیست، جملهی دیگری بگوید. اما او اصرار میکند و من قبول نمیکنم. مشغول آمادهکردن رنگ مو میشوم. نگاهش میکنم. اشکهایش آرامآرام از روی گونههایش میلغزند.
چادر سیاهاش را از سرش برمیدارم که موهایش را رنگ کنم. جایجای سرش حلقهحلقه، سفید و بیموست. پوست دور گردن و زیر گوشهایش شبیه پوست زن هشتادهساله چینوچروک است. مطیع و آرام است. یخنش را باز میکنم. پشت و شکمش را میبینم که به طور فجیعی سوخته است.
موهای قهوهای پیچپیچ بلندش را کمی کوتاه و رنگ میکنم. ناوقت شده است. حوصلهی جنجال ندارم. گرچه تتوی این نوشته به نظرم کار مزخرفی ایست؛ اما ماشین تتوکاریام را زود آماده میکنم و دستبهکار میشوم.
حالا که تتوکاری هم انجام شده، با دقت نگاهش میکنم. رنگ گندمی و بینی باریک و چشمان بادامی دارد. لب نازکش را لبسرین مالیده و صورتش را آرایش کرده است. رویش چینوچروک دارد؛ ولی نه به اندازهی سینه و پشتش. کفشهای آ-سکس به پایش است و پاچهی پتلون جیناش را بر زده است.
طاقتم طاق میشود و از او میپرسم: ترا چه شده؟ با بیخیالی میگوید که خودش را آتش زده است. طرفش خم میشوم و آهسته میگویم: یعنی به خودت هم رحم نکردهای؟! بغض گلویش را میفشارد. آب دهنش را به سختی قورت میدهد و آندم که با لاک سرخ انگشتانش بازی میکند، میگوید: از زندگی سیر شده بودم.
– چرا؟
بیمقدمه شروع میکند:
«وقتی دوسالم بوده، مادرم با دو فرزندش پدرم را ترک میکند اما مرا برای بدبختی جا میگذارد. روزی از مادراندرم شنیدم که مادرم بارها پشتم آمده بوده اما پدرم مرا به او نداده است. هر بار از پدرم میپرسم چرا نگذاشته که مرا ببرد. او میگوید که تو توتهی جگرم استی؛ کسی توتهی جگرش را میگذارد که ببرند؟
از چهارسالگی تا چهاردهسالگی بهنام مردانهی حسنآغا سر کراچی، کچالو ریزهریزه میکردم و پدرم چپس درست میکرد. آن زمان خانهی ما پشت مسجد طفلانمسلم در پل خشک بود. یادم نمیآید که روزی خوش بوده و مثل کودکان امروزی بازی کرده باشم.
هفده ساله بودم که مرا بدون رضایتم به پسر قصاب دادند. قصاب، سر کوچهی ما دکان داشت. نامادریام میگفت که پسر قصاب را قبول کنم چون در خانهاش هفتهی یکبار گوشت یافت میشود. او همیشه از قصاب تعریف میکرد که جوانمرد است. توافق میان آنها بود و پسر قصاب هم مرا دوست نداشت؛ امر، امر خانوادههایمان بود.
اوایل نمیفهمیدم که چرا مادراندرم اینقدر اصرار میکند که با پسر قصاب عروسی کنم. روزی پدرم مرا به دکان قصاب فرستاد که گوشت بیاورم. دروازهی دکان بسته بود؛ اما قفل نبود. داخل دکان شدم که یکدفعه قصاب از پشت پرده بیرون جست. دستش در ایزاربند بود و آنرا گره میکرد. او صدا کرد: «سمیرا*! بیا چیزی میخواستی؟» ترسیدم و میخواستم بیرون شوم که چشمم به گوشهی پرده افتاد. نامادریام از گوشهی پرده مرا میدید. خانه آمدم و به پدرم گفتم که دکان قصاب بسته بود.
شش هفته بعد مرا به نکاح پسر قصاب در آوردند. شبی به نامزدم گفتم که خود را آتش میزنم. پوزخندی زد و گفت: هنوز بهتر! من هم راحت میشوم.
چند روز بعد بشکهای آورد که از مایع زردرنگی پر بود. بشکه را به من داد و گفت که پطرول است. راحت در میگیرد. بشکه را چند روزی در آشپزخانه پنهان کردم.
یکروز که هوا خیلی سرد بود، قصاب گوشت آورد. مادراندرم آنرا پخت. دو خواهراندرم، با نامزدم، قصاب و مادراندرم یکجا نان میخوردند. میخواستم بروم بینشان و خود را آتش بزنم که آنها هم بسوزند؛ اما در جمعشان سهیلا خواهراندرم دوساله بود و چیزی نمیفهمید. دلم به حال او سوخت و بشکه را گرفته به حویلی برآمدم. حیاط حویلی پر از برف بود و برف هم لملم میبارید. پطرول را بر فرقم ریختم. گوگرد تر شده بود و هرچه میزدم، روشن نمیشد. در همان تقلا بودم که از راهزینه پایم لغزید و گوگرد روی قوطیاش لخشید و کالایم درجا آتش گرفت. با گذشت هر لحظه شعلهورتر میشدم اما سوزشی احساس نمیکردم. کرخت شده بودم. آنها زمانی که دیدند خود را آتش زدهام، همه به حیاط ریختند. نامزدم گفت: بیعقل! یکجای گوشه خود را آتش میزدی. ریزهگل خواهراندرم که اندازهی خودم قد کشیده، جیغ کشید و گفت که خاموشاش کنید؛ مردم مرا طعنه خواهند داد که خواهرش خود را سوزانده است. قصاب سراسیمه از اتاق غذاخوری بیرون شد و وقتی چشمش به من افتاد، گفت: «این که نَسَق شد».
نامادریام بر روی پدرم تف انداخت و گفت: «کنچینیات آبروی ما را برد».
پدرم مرا روی برف پایمال کرد تا آتشم خاموش شد. بعد مرا به شفاخانه برد.
دو هفته در شفاخانه بستر ماندم. وقتی از شفاخانه مرخص شدم، در خانه، خود را در آینه دیدم. صورتم سوخته بود. تمام جانم سوخته بود اما برایم مهم نبود و هیچ احساس نمیکردم که سوختهام. کسی با من گپ نمیزد. نامزدم گم بود و روزها گذشت و از من سراغی نگرفت. سرانجام پدرم گفت که او فردای روزیکه خود را آتش زدم، طرف ایران رفته است.»
سمیرا ساکت میشود. اشکهایش را پاک میکند و نفسی عمیق میکشد و ادامه میدهد: «هرگز از کاری که کردم پشیمان نیستم. نوزده سال از عمرم گذشت و کودکیهایم تباه شد؛ خیلی خوشحالم که تمام شد. »
با کمی مکث، قوطی سیگرتی از کیفش درمیآورد. نخ سیگرت را آتش میزند. دود سیگرت را عمیق به سینه میکشد. هنگامی که دود سیگرت را از سینهاش بیرون میدهد، میگوید: «نامزدم دو سال میشود که مرا در قید خودش کرده و رفته است. نه احوالی از او دارم و نه خبری از من گرفته است. وقتی سوختم، سوختن را نفهمیدم ولی وقتی شنیدم که او زن دیگری گرفته، بهراستی سوختم و فهمیدم که سوختن چیست. »


