راوی: زهرا؛ پولیس سابق امنیت ملی
زنی تنها و درمانده در کابل هستم. شبهایم با آه و اشک در فراق تنها فرزندم سپری میشود و روزها در پی روشنی به آسمان غمزدهی کابل چشم میدوزم. یکسال و چند ماه قبل، روزگارم اینقدر هم سیاه نبود. پیش از اینکه قدرت یکبار دیگر به چنگ زنستیزترین گروه بیفتد، پولیس بودم. زندگیام هرچند آن زمان هم بیمشکل نبود اما میگذشت و در دل امید به آینده بهتری داشتم.
دهسالقبل، وقتی هفدهساله بودم، پسرکاکایم از ایران به کابل آمد. آن وقت هنوز من مکتب میرفتم. او به تازگی از خانمش جدا شده بود. خانم پسرکاکایم، دختر کاکای دیگرم بود که به دلیل بدرفتاری و خشونت از او جدا شده بود. با وجود این واقعیت، خانوادهام مرا وادار به ازدواج با او کردند. سال آخر مکتب را با دشواری در سال اول ازدواج تمام کردم. از همان روزهای اول به بهانههای واهی، شوهرم مرا مورد سرزنش و خشونت فیزیکی قرار میداد. مادرم میگفت بچهدار شوید، خوب میشود.
خیلی زود صاحب پسری شدم. تولد پسرم دنیای مرا زیبا ساخته بود اما باعث نشد که رفتار شوهرم بهتر شود. از سویی شوهرم آدم تنبلی بود. اهل کار کردن نبود. اگر در هفته یکروز را کار میکرد، باقی هفته را در خانه بود. زندگی خرج داشت و من نمیخواستم که فرزندم محرومیت بکشد. باخبر شدم که آکادمی پولیس محصل میپذیرد و در جریان تحصیل معاش هم پرداخت میکند. بعد از فراغت امکان استخدام در نظام پولیس هم بود. این برای من یک امکان و فرصت بود. علیرغمی که فرزندم کوچک بود، تحصیل را در آکادمی پولیس شروع کردم تا بتوانم خرج زندگی را فراهم بسازم.
دورهی آموزشی پولیس را گذراندم و در پولیس استخدام شدم. وضعیت زندگی روبهراه شده بود. شوهرم که میدید من هم خرج خانه را میآورم و هم کارهای خانه را انجام میدهم و از پسرم مراقبت میکنم، تنبلتر شده بود. بیشتر در خانه بود. به مواد مخدر معتاد شده بود و رفتارش با من هیچ بهتر نشده بود. چون حمایت خانواده پدری بهخصوص مادرم را نداشتم، با زندگی و سختیهایش میسوختم و میساختم. در سال۱۳۹۸ بر اساس لیاقتهایی که در کارم نشان دادم، وزارت داخله مرا به یک بورس ششماهه آموزشی در کشور ترکیه کاندید کرد. شوهرم که منافعاش را در کارکردن میدید و میدانست اشتراک در این بورس امکانی فراهم میکند که موقعیت کاری و درآمدم بهتر شود، حاضر شد تا از پسرم که آن زمان ۵ ساله بود، در این شش ماه مراقبت کند. من برای آموزش به ترکیه رفتم.
شش ماه بعد برگشتم. در وزارت داخله به پست جدیدی مقرر شدم. کارم نظارت و کنترل معلومات بایومتریک افراد بود. باید کسانی را که سابقهی جرمی داشتند و یا عضو طالبان بودند شناسایی کرده و به ریاست امنیت گزارش میدادم. این کار برایم دردسرساز بود. بارها مستقیم و غیرمستقیم تهدید شدم حتا یکبار، روزی که از محل کار طرف خانه میرفتم از سوی اشخاص ناشناس لتوکوب شدم. با تمام این مشکلات به امید افغانستان امن و آیندهی بهتر برای فرزندم سخت و متعهدانه کار میکردم.
تا اینکه ناگهان ورق برگشت. اوضاع کشور و سقوط پیاپی ولایتها خبر از سقوط حکومت میداد. آنروزها نگرانی و ترس بخشی از زندگیام شده بود. از روی تجربه میدانستم وقتی که هنوز آن حکومت برقرار بود، من در روز روشن در خیابان لتوکوب میشدم، معلوم بود وقتی حکومت به دست طالبان بیفتد، چه پیش خواهد آمد. نمیدانستم چه کنم. پیش از آنکه به راه چارهای برسم، کابل سقوط کرد. چند روزی خود را در خانه مخفی کردم. از ترس، پسرم را اجازه نمیدادم که به مکتب برود یا با همسالان خود در کوچه بازی کند.
در تلویزیون میدیدم که جمعیت بزرگی به میدان هوایی کابل هجوم بردهاند و راه فرار میجویند. میدانستم که در افغانستان امنیت نخواهم داشت، اما ویزای هیچکجا را نداشتم. با هیچ کشور و سازمان خارجی هم آشنا نبودم تا کمکم کنند. شوهرم گفت: تو در جملهی کسانی هستی که جانت در خطر است و حتما ترا با یکی از آن هواپیماها به خارج از کشور انتقال خواهند داد.
روزی، صبح زود، بیک (جامهدان) کوچکی از وسایل خود، شوهر و پسرم را بستهبندی کردم. هر سه اسناد و پاسپورتهای خود را گرفتیم و خود را به یکی از دروازههای میدانهوایی رساندیم. پشت دروازه هنوز در تقلا بودیم تا وارد شویم که صدای مهیبی ما را تکان داد. دنیا پیش چشم ما تاریک شد. پسرم را محکم در آغوش گرفته بودم. بدنم را سپر او کرده بودم تا صدمه نبیند. انفجار بزرگی رخ داده بود. همهسو گرد و غبار بود و بارانی از تکههای بدن قربانیان و معجزهای که ما سه نفر زنده ماندیم. اما چه زنده ماندنی! پسرم از ترس بیهوش شده بود. من زبانم بند آمده بود و قادر به تکلم نبودم. پاهایم توان حرکت نداشت. فقط پسرم را محکمتر در آغوش میفشردم. شوهرم یک تاکسی پیدا کرد و ما به خانه برگشتیم.
دو ـ سه ماهی گذشت تا بتوانیم کمی به خود بیاییم و با آن وحشت کنار بیاییم. شوهرم که قبلاً در ایران کار و زندگی کرده بود پیشنهاد کرد از راه قاچاق به ایران برویم؛ چون آنجا اقوام و آشنایانی هم داشتیم. تا نزدیکی مرز ایران مشکلی برای ما پیش نیامد، اما تمام مسیر را در وحشت بودم که مبادا طالبان مرا زیر چادری شناسایی کنند. بالاخره به مرز رسیدیم. اما از آنجا با پسر کوچکم سختیهای زیادی را تحمل کردیم. پیادهرویهای طولانی در دل شب، گرسنه و تشنه ماندن و سفر داخل موترهای کوچک که چند برابر ظرفیتشان نفر سوار کرده بودند، کمترین مواردی است که میتوانم یاد کنم. بالاخره به تهران رسیدیم. آنجا خطر مرگ نبود، اما بیکاری و بیپولی مشکل بزرگی بود. شوهرم مثل همیشه اهل کار کردن نبود و من امکان کار کردن نداشتم. از سویی او معتاد بود و نرسیدن مواد او را عصبی میکرد. همهٰی این جنجالها باعث میشد تا شوهرم هر روز بدخلقتر شود. گاهی بیهیچ بهانهای موهایم در چنگهایش کنده میشد. در تمام بدنم از شدت ضرب و جرحهایش جای سفید باقی نمانده بود. نمیدانستم چه کار کنم. آنجا کسی را نداشتم که کمکم کند.
اعتماد به نفسم را از دست داده بودم. یک مردهی متحرک شده بودم. پسرم از دیدن جر و بحثها و خشونت هر روزه در خانه، عصبی و ترسو شده بود. نمیتوانستم او را از آسیب روانیای که میدید، محافظت کنم. خودم را سرزنش میکردم که وقتی امکانات این را نداشتم تا زندگی خوبی برای او بسازم، چرا او را به دنیا آوردم. میترسیدم روزی او در دنیا تنها و بیکس شود. نگران بودم مبادا پدر معتاد و عصبیاش در یکی از این جنگ و دعواها مرا بکشد و قاتل شود. میترسیدم روزی من نباشم، پدرش در زندان باشد و پسرم در این دنیای بیرحم تنها بماند. نمیدانستم چه کنم. تصمیم گرفتم به افغانستان برگردم. آنجا حداقل برادرانم بودند که به من کمک کنند. دو سه باری هم تلاش کردم تا با پسرم بگریزم، اما هر بار شوهرم خبر شد و اجازه نداد که پسرم را با خود ببرم.
بار آخر مجبور به انتخاب سختی شدم. ناچار شدم پسرم را پیش پدرش بگذارم و خود به تنهایی به کابل بروم. از سویی امید داشتم شاید سازمانهای حقوقبشر کمکم کنند تا به کشور آزادتری پناه ببرم و حتا شانس این را داشته باشم که پسرم به من ملحق شود. شاید در دنیای آزاد حتا بتوانم برای پسرم زندگی بهتری بسازم.
با همین تصورات به کابل برگشتم. اینجا در کابل، اما با نامهربانی مادر و برادرانم مواجه شدم. آنها هر روز مرا سرزنش میکنند. برای آنها من نهتنها نانخور اضافی، بلکه مایهی ننگ و شرم هستم. آنها گمان میکنند که من با آبروی آنها بازی کردهام. از شوهرم و فرزندم گریختهام و باعث سرشکستگی آنها شدهام. حالا زنهای برادرانم و دخترانشان مراقب من هستند که از خانه بیرون نروم. به خیال آنها از من نگهبانی میکنند تا مبادا کار اشتباهی بکنم. خانمهای برادرانم هرچندروز یکبار بهانهتراشی میکنند و مرا زیر مشت و لگدهای برادران نامهربانم میاندازند. درمانده، خسته و ناامید از هر فردایی هستم. تنها امیدی که مرا تاکنون زنده نگه داشته است، دیدن دوبارهی تنها فرزندم هست. آیا میشود روزی او را دوباره ببینم و در آغوش بگیرم؟


