تن زن؛ قلمرو اجرای شریعت 

عبدالله سلاحی 

همیشه به این فکر می‌کردم که چرا پیش از ظهور اسلام در عربستان، دختران زنده به گور می‌شدند. این یک پرسش بسیار بزرگ بود، اما همواره با یک پاسخ بسیار واهی ساده گرفته می‌شد. پاسخ این بود که در زمان پیش از اسلام مردم جاهل بودند.  

جهل چیست، چه کسی جاهل است و در چه موضعی می‌توان از جهالت یک دوران سخن گفت؟ زیرا وقتی از دوران جهالت صحبت می‌شود، مراد همه‌ی زندگی بدون اسلام است. 

انواع جهل 

ما دو نوع جهل داریم: جهل بسیط و جهل مرکب. جهل بسیط، به نادانی‌ مشخصی گفته می‌شود که شخص در آن هیچ اعتقادی بر دانایی خود ندارد؛ یعنی در شیوه‌ای از زندگی قرار دارد که حتا نمی‌توان از او توقع داشت که باید بداند. مثل این‌که ما از کودک توقع داشته باشیم رفتاری را که در بیست‌سالگی باید داشته باشد، از هم‌اکنون پیش بگیرد. جهل، به‌نحوی به یکی از دوران‌های تاریخی در نسبت‌اش با دوران کنونی قرار دارد. مثلاً باز به همان شیوه‌ی مثال قبلی، نمی‌توان از کسی که در صد سال پیش می‌زیسته است، توقع داشت که با تکنالوژی امروز آشنا باشد.  

جهل مرکب، جهلی است که نسبت مستقیم با شرایطی دارد که بر اساس آن، قضاوت‌اش می‌کنیم. یعنی جهلی نیست که به دوران دیگری که شرایط دیگری داشته، اشاره کند. اگر بخواهیم پیوستگی مثال‌های‌مان را حفظ کنیم و آن را در دایره‌ی مؤلفه‌های اسلامی‌اش نگه‌داریم، می‌توانیم دوباره به وضعیت پیش از اسلام و بعد از اسلام اشاره کنیم.  

جهلی که قبل از اسلام بود، به لحاظ شرعی نوعی جهل بسیط است و مردمانی که در آن دوره می‌زیسته‌اند، توان آگاهی و امکان آگاهی را نداشته‌اند. برای همین، خداوند پیامبری برای «هدایت» فرستاد. اما جهلی که پس از ظهور اسلام ادامه یافت و به‌ نوعی در دوران زندگی پیامبر هم وجود داشت، مثل جهل ابوجهل، جهلی نبود که شرایط آگاهی را نداشته باشد و توانایی آگاه‌شدن برای فرد جاهل مهیا نشده باشد. این جهل، جهل مرکب است؛ زیرا جاهل بر نادانی خود آگاه نیست که هیچ، بل آن‌چه را می‌گوید، دانایی می‌پندارد. 

بنابراین، ما دو نوع جاهل نیز داریم. نخست کسی که شرایط و حتا زمان زیست‌اش با شرایط و زمانی‌که ما در آن آگاهی مشخصی را دریافته‌ایم، متفاوت است. یعنی آن‌چه در زمان ما به آن آگاهی گفته شده، در زمان و شرایط آن فرد ممکن نبوده است. این همان نسبت زمانی و تاریخی جهل با زمان و تاریخ کنونی است.  

پس جاهل کسی است که در زمان ما زیست می‌کند و از شرایط زندگی ما بهره‌مند است، با این‌وجود عکس آگاهی خود عمل می‌کند.  

در تشخیص این مسئله، چیزی را معیار قرار می‌دهیم که نفع همه در آن باشد. در این صورت می‌توان آن را نوعی از دانایی جمعی تلقی کرد؛ یعنی رأی جمعی به نحوی می‌تواند زمینه‌ساز این باشد که بتوانیم درباره‌ی جهل موجود و مورد بحث به نتیجه برسیم. معیار ما برابری و زندگی بدون خشونت است. اگر شخصی به شخص دیگر آسیب نمی‌زند، او در تفکر خودش دانا است و من نمی‌توانم او را جاهل بپندارم. 

جهل نمی‌تواند معیاری را بپذیرد. مثلاً هیچ امکانی برای رسیدن به معیار مشترک برابری و زندگی بدون خشونت وجود ندارد که در جهالت پذیرفتنی باشد، وگرنه این معیار می‌شود: دانایی مشترک! 

بی‌سبب نیست که عالمان اسلام در دوران خود، تاریخ را به دو طرف از جهل تقسیم کرده‌اند: دوران جهالت «پیش از اسلام» و دوران آگاهی «با آغاز اسلام».  

امکان ندارد کسی عذر نادانی‌اش را پیش بکشد؛ زیرا دوران تاریخی مشترک ایجاد شده است. این دوران تاریخی مشترک با یکسان‌سازی جامعه بر اساس عقیده‌ی مشترک، شکل گرفته است. فقط هرجایی که هنوز مجاهدان اسلام در آن پا نگذاشته‌اند، شامل دوران جهالت هستند. این یکی ساختن زمان و مکان بسیار مهم است. می‌خواهیم به این مفهوم برسیم که زمان و مکان در اسلام تنیدگی پرشدت و جدانشدنی از هم دارد: هیچ‌کس نمی‌تواند ادعا کند که چون در قرن بیست‌ویک زندگی می‌کند، بیش‌تر از پیامبر می‌داند.  

ادعای اسلام این است که قرآن برای تمامی مکان‌ها و زمانه‌ها است. می‌بینید که زمان و مکان در هم‌تنیده است و در تسخیر اندیشه‌ی اسلامی قرار دارد، چرا؟ چون در پیش‌فرض اسلامی و دینی، صاحب این اندیشه کسی است که زمان و مکان را ایجاد کرده است و او بیش‌تر و بهتر از هر عالمی در جهان می‌داند که این زمان و مکان چگونه کار می‌کند و چگونه باید در آن زندگی کرد.  

از این موضع است که مسلمان از جهالت یک دوران سخن می‌گوید، جهالتی که فقط مختص به یک زمانه است و آن دوران پیش از اسلام است. با آغاز اسلام، جهالت از زمان خارج می‌شود؛ یعنی زمان از وسط دو پاره می‌شود و بر این اساس، اکنون باید «زمانه‌ی اسلام» برود و همه مکان‌هایی را که جهالت پیش از اسلام در آن وجود دارد، از حضور این کهنگی پاک کند. 

مبنای رجوع به‌صدر اسلام نیز همین است: «زمانه‌ی اسلام»؛ یعنی اسلام همیشه باید در آغاز خود باشد. نمی‌توان تصور کرد دینی که برای همه مکان‌ها و زمانه‌ها است، به وسط کار خود یا به پایان کار خود رسیده باشد. تا زندگی انسانی هست، اسلام باید همانی باشد که در ابتدا بوده است. ادعای اسلام همین است: «ما هرگز عوض‌شدنی نیستیم، زیرا هیچ دستبردی به قرآن وارد نخواهد شد.»  

دلیل مخالفت گروه‌هایی چون طالبان با پیشرفت‌ و تکنولوژی هم همین مسئله بوده است. در واقع، پیشرفت‌های این‌چنینی، همیشه باعث ایجاد شرایط تازه شده است و این کم‌کم مکان را نزد مسلمان نسبت به زمان صدر اسلام، متحول کرده است. نهایتاً چاره‌ای ندارد که بگوید تکنالوژی و بسیاری از علوم و هنر، ما را از اسلام دور می‌کند. ما را از زمانه‌ی اسلام دور می‌کند؛ چرا که این تکنولوژی، علوم و هنر، مکان را عوض می‌کند و زمانه را به این شیوه دستخوش تغییر می‌سازد: دستخوش شرارتی که از آن بدعت است.  

افزون بر آن‌چه مطرح شد، یک نکته‌ی بسیار مهم باقی است و آن این‌که چگونه می‌توان از تغییر مکان جلوگیری کرد و در عین حال از آن‌چه علوم و تکنولوژی به‌وجود می‌آورد، استفاده برد؟  

برای تمامی معتقدان بازسازی صدر اسلام، این یک بحث مهم شمرده می‌شود و راه‌حل‌شان نیز آرایش و پیرایشی است که زیر نام تربیت و آداب و تمدن اسلامی، به آن می‌پردازند. این آرایش و پیرایش که از «شریعت اسلامی» استخراج می‌شود، در سه سطح انجام می‌پذیرد: آرایش مکانی، آرایش اجتماعی و آرایش اخلاقی رفتاری افراد. 

در این مجال از دو سطح نخستین مورد توجه اسلام می‌گذریم؛ زیرا سنگ محک اجرای درست و بی‌عیب و نقص آموزه‌های تربیتی و تمدنی اسلام در همه سطوح، آرایش و پیرایشی ا‌ست که قلمرو اجرای آن «فرد» است و در این میان و در میان افراد، این «زن» است که بیش‌تر از همه مورد توجه اسلام قرار می‌گیرد.  

تنها با پوشش است که می‌توان زمان عقب‌مانده را با مکانی که با آن نمی‌خواند، شبیه‌سازی کرد. برای همین است که با حضور طالبان در شهرهای افغانستان، نخستین تغییر در لباس مردم، عکس‌ها و بیلبوردها اجرا و بر در و دیوار شهر فراز می‌شود. 

چرا زنان بیش از همه مورد توجه قرار دارند و بیش‌ترین احکام بر آن‌ها وارد می‌شود؟ 

این ناشی از نگرشی کاملاً «جنسی» نسبت به زن است. متوجه هستید که از واژه‌ی «جنسیتی» استفاده نکرده‌ام و منظورم همان «میل جنسی» نسبت به زن است که نزد مرد وجود دارد. چگونه است که این میل جنسی در یک ایدئولوژی دینی رسوخ می‌کند و نظریه‌پردازی از سوی یک بدنه‌ی فکری نسبت به زن، مثل نظراندازی به زن از سوی یک بدن مردانه می‌شود؟  

من هیچ دلیل دیگر ندارم جز این‌که بگویم چون زن نزد اسلام یک موضوع ذهنی نیست و بیش از هر چیز دیگری قابل تجربه و لمس‌شدنی است.  

زن؛ باب فتح 

زن که در عربی «نساء» است، باب فتح زمان و مکان برای اسلام به‌شمار می‌رود. نساء به‌معنای طول عمر و به درازا کشیدن نیز معنا می‌شود. در فارسی نیز زن به زندگی مرتبط است و زایندگی و زمین را که باردار می‌شود، تداعی می‌کند. اما فتح که بر روی زمین صورت می‌گیرد و ورود به آن را نشان می‌دهد، در لغت گشودن ترجمه شده است. درست است که این‌ها بیش از این‌که به اسلام مرتبط باشد، به فرهنگ و زبان عرب مرتبط است؛ اما چطور می‌توان تأثیر این فرهنگ را بر نگرش اسلامی نادیده گرفت و حتا برداشت کلی جوامع در منطقه‌ای به‌نام «خاورمیانه» را نسبت به زن و بازتاب آن در فرهنگ و باورهای‌شان، ساده‌انگارانه انکار کرد.  

 در نگرش اساطیری و زبانی اسلام که کدهای مخفی یک ایدئولوژی در نسبت با آن، قابل خواندن می‌شود- و شاید بتوان  آن کدها را خاطرات موهوم در ناخودآگاه یک ایدئولوژی دینی خواند- و هم‌چنان شریعت اسلامی- که در تقابل به برداشت قبلی، باید خودآگاه این ایدئولوژی دینی خوانده شود- زن، به‌مثابه‌ی حق و آن هم حق حیات بوده است.  

بی‌جهت نیست که ناموسِ (همان نوموس یونانی به‌معنای حق) یک مسلمان، زن است.  

برای روشن شدن این نکته باید به سطرهای قبلی برگردیم، به آن‌جا که گفتیم «زن که در عربی نساء خوانده شده، باب فتح زمان و مکان برای اسلام است». البته مفهوم زن در این‌جا صرفاً به‌معنای لغوی آن است که پیش‌تر در توضیح آمد؛ اما در نسبت‌اش با سطوح مختلف جامعه‌ی اسلامی و نقشی که در آن بازی می‌کند، زن عملاً زمینه‌ساز فعل و انفعالات سیاسی می‌شود و نه‌تنها دری است که با گشودن‌اش به دنیا وارد می‌شویم، بل قلمروی برای فاتح شدن و گشایش‌گری است؛ یعنی زن به‌مثابه‌ی قلمرو اسلام، یعنی این‌که هر‌آن‌چه برای بقا لازم است، بر زن گذاشته می‌شود و برای این‌که نفوس امت اسلام زیاد شود، تخم مردانه بر زن کشت می‌شود (واژه‌ی کشت اشاره به تعبیر قرآن از زن دارد) و به‌نحوی زن، زمینِ مرد است. همان مفهومی که در فارسی هم از آن وجود دارد: زن، زایندگی و زمین.  

بر اساس چنین ریشه‌هایی در کلیت اسطوره، زبان و فرهنگ و نهایتاً شکل تبیین‌یافته‌ی آن، شریعت و دین است که زن در کشورهای اسلامی و شاید اکثر کشورهای دین‌زده، حق ناموس (نوموس) مرد است؛ زیرا زندگی حق یا نوموس است. مهم‌تر از همه، نساء (زن) قلمروی برای فاتح شدن و گشایش‌گری است: فاتح شدن بر زمان؛ می‌دانید که اسلام دین آخرالزمان است. 

نگاه کنید به واکنش دین به زنی که زنا می‌کند و مرگی که در انتظار او است. زن زنا کرده فقط کشته نمی‌شود، بل با سنگسار، طوری که پایین بدن او در زمین فرورفته (آن باب گشایش جهان و فتح جهان) قبل از مرگ، دفن می‌شود و از دید دیگران پنهان می‌ماند. همین‌طور است مردی که زنا کرده، وارد حق مرد دیگری شده است. آن مرد نیز از پایین‌تنه (با ابزار فتح خود) دفن می‌شود و سپس با سنگ به قتل می‌رسد.  

در اساطیر دینی آمده است که ابراهیم زمانی که شیطان می‌خواست به ذهن و روح اسماعیل نفوذ کند، او را با سنگ می‌زد و از پسرش دور می‌کرد. حاجیان نیز در واقع به یاد همان لحظه به دیواری مربوط به شیطان در مکه سنگ می‌اندازند. در واقع این نافذ و نفوذپذیر است که مورد سنگسار قرار می‌گیرد و مسلمانان با سنگ انداختن سد راه چیزی می‌شوند که خواهان ورود به او اند. اما چه چیزی غیر از تخم مردی در کشت‌زار مرد دیگر وارد می‌شود که اکنون با سنگ انداختن در آن، مانع رشد آن شده است؟  

از زمانی‌که مردی به زنی‌ که شوهر دارد وارد می‌شود، زندگی مرد تحت تهدید فتح شدن قرار دارد. برای همین است که فقط با رضایت به مرگ زن‌اش می‌تواند این تهدید را بردارد. اگر از نفوذ مرد دیگر در کشتزار و محصولات خودش (فرزندان‌)اش آگاهی نداشته باشد، بی‌ریشه خواهد شد و دیگر نمی‌تواند خودش را بدان‌سان که در جوانی بود، در کودکی بود، بارها و بارها در چهره‌ی فرزندان، به‌خصوص پسران‌اش ببیند. این همان اشتیاق به بازگشت به صدر است که در میان مسلمانان بنیادگرا نیز به شکل یک آرمان وجود دارد: بازسازی صدر اسلام!  

جهل مرد از نفوذ مرد دیگر او را در موقعیت کسی قرار می‌دهد که با وجود نادانی، تصور می‌کند که می‌داند. همان‌طور که گفتیم این نوع نادانی مربوط به دورانی است که اسلام آغاز یافته است و امکان دانایی و آگاهی وجود دارد. کسی که پس از اسلام و با وجود زندگی در قلمرو اسلام جهل مرکب دارد، گناهکار است.  

زن در اسلام فقط جزئی از مالکیت مرد نیست، همه قلمرو حقوقی یک مرد است. زن به‌ وسیله‌ی قلمروشدن به مرد مسلمان، به قلمرو اسلام بدل می‌شود و فرهنگ اسلامی، قانون و شریعت اسلام بر این قلمرو به اجرا در‌می‌آید: زن، قلمرو اجرای شریعت است.  

میل جنسی اسلام به زن 

حالا که رابطه‌ی بسیاری از مفاهیم مرتبط به زن را از قبیل حق یا ناموس، زایندگی و تعبیر کشت‌زار از زن، فتح و گشایش… و در نهایت قلمرو اجرای شریعت را مشخص کردیم، بهتر است وارد مبحث دیگری شویم که ما را به وضعیت کنونی‌مان برساند و تحلیلی را با استفاده از آن‌چه تا کنون فراهم آوردیم، زمینه‌سازی کند. 

اصولاً حکومت‌های دینی و خصوصاً اسلامی، جز صدور احکام شرعی بر زنان، عملکرد سیاسی‌ای ندارند که بتواند آن‌ها را در قطب مخالف عقاید سیاسی غیرمذهبی قرار دهد و حتا با گرایش‌های اسلامی دیگر، متفاوت نشان بدهد. 

زنان به‌عنوان قلمرو شریعت، نقش تعیین‌کننده‌ در نزد حکومت‌های اسلامی دارد. به‌طوری که می‌توان ادعا کرد این زنان هستند که با تغییر وضع سیاسی خود می‌توانند جامعه را دگرگون کنند. این مبحث نزد هر دو طرف قضیه بسیار مهم شمرده می‌شود، هم نزد طالبان و هم نزد مخالفان!  

پس به‌نحوی می‌توان گفت وضع حکم بر زنان از سوی طالبان، صرفاً وجه سیاسی مرتبط با امروز ندارد و هم‌چنان که طالبان در احکام و با آگاهی بر احکام، سعی دارند جامعه را از این رهگذر یا این «باب فتح»، فتح کند، هم‌چنان آن بُعد ناخودآگاهانه‌ی ایدئولوژیک خود را نسبت به زن نیز با خود حمل می‌کند و گسترش می‌دهد؛ آن بعد ناخودآگاهانه‌ی بدنه‌ی دستگاه فکری دینی را که قبلاً به‌عنوان میل جنسی اسلام به زن، یادآور شدیم. 

ناخودآگاه دستگاه فکری به‌عنوان یک بدنه‌ی زنده که مرتبط با بدن‌های انسانی مختلف در مکان‌ها و زمانه‌های مختلف بوده و اکنون نیز با کانون‌های فردی و جمعی مختلفی در داد و گرفت است، اکثراً روانی و آمیخته با احساسات است. البته دستگاه‌های فکری و ایدئولوژیک، چیزی جز مجراهای بیان ناخودآگاه جمعی که قبلاً اثبات شده نیست. این ناخودآگاه جمعی است که خودش را از مجراهای مختلف به اکنون و کانون واقعی بشر منتقل می‌کند. حکومت اسلامی، یکی از این مجراهاست. 

اگر به روایت‌های تاریخی به‌شکل استعاری نگاه کنیم و آن‌ها را تفسیر کنیم، به این حقیقت پی می‌بریم که اولین رابطه‌ی احساسی و عاطفی اسلام با جهان نیز از رابطه‌ی آن با زن شروع شد. پیامبر که پدرش پیش از به دنیا آمدن‌اش مرده بود، شش ماه نزد مادرش آمنه می‌ماند و سپس به بسیار زودی به حلیمه سپرده می‌شود. بعدها، با خدیجه که بسیار از او بزرگ‌تر است ازدواج می‌کند و این بی‌تأثیر در نگرش پیامبر به زن بزرگ‌تر زندگی هر مرد، یعنی مادر نباید باشد.  

این را هم باید اضافه کنیم که در ادامه نیز به دلیل مرگ پسران پیامبر در خردسالی و داشتن دختری به‌نام فاطمه که نسل او را ادامه می‌دهد، اسلام نوپا یا همان اسلام صدر و اولیه (کودکی اسلام)، بیش از همه باید کدهای روانی نسبت به زن را در ناخودآگاه خود ذخیره کرده باشد.  

البته این‌ها نوعی از تحلیل‌های روان‌شناسانه را می‌طلبد که زمینه‌های آن فراهم است و برای تبیین خود فقط کمی تلاش بیش‌تر می‌خواهد. چیزی که متأسفانه اکنون نمی‌توانیم به آن بپردازیم؛ زیرا ما هم‌زمانی‌ای که در مورد برخوردهای روان‌شناسانه صحبت می‌کنیم، داریم به‌مسئله‌ی سیاسی زن و قلمرو اجرای شریعت، می‌پردازیم. 

به همین دلیل بیش‌تر از همه باید به سراغ نخستین برخورد سیاسی اسلام با زن برویم؛ یعنی مخالفت پیامبر با زنده به گور کردن دختران خردسال. البته این امر فراگیر در عربستان نبوده است و چنانچه بسیاری از زنان دوران پیامبر مثل خدیجه دارای زندگی متفاوت و شاید آزادانه بوده است. از این‌رو ممکن است در مقطعی از زمان به دلایل گوناگون مثل جنگ، خشک‌سالی و قحطی، در میان قبایلی چنین سنتی رشد کرده باشد. با این‌وجود موضع‌گیری پیامبر در قبال این عمل، بسیار اهمیت دارد و نخستین برخورد سیاسی اسلام را در مورد زن شکل داده است. 

نخستین برخورد سیاسی اسلام با زن 

اسلام با ایستادن علیه زنده به گور کردن نوزادان دختر- زن را از زمین درآورد که حیات خودش را تضمین کند و با دیدن خاک و شنی که بر گور دختران می‌انداختند، شاهد مدفون شدن‌ درهای فتح و گشایش در صحرای عربستان نباشد.  

تحقیقات جدید نشان می‌دهد که یکی از دلایل تغییر دین در شبه جزیره‌ی عربستان در ۱۴۰۰  سال قبل، قحطی و خشک‌سالی بوده است. پیامبر در زمانی ظهور می‌کند که مردمان آرام آرام با گرسنگی و جنگ بین قبایل ناشی از گرسنگی روبه‌رو می‌شدند و شدیداً نیاز به یک دگرگونی داشته‌اند که انگیزه‌ای شود برای بقا، گشایش و فتح سرزمین‌های حاصل‌خیز و ثروت‌مند! 

چیزی‌که مرا به چنین ادعایی باورمند می‌کند این نیست که استدلال درستی چون استدلال اقتصادی را به‌عنوان دلیل تغییر در جامعه‌ی آن زمان عربستان برگزیده است. من با خواندن این تحقیق به‌سوی مقاله‌ی «ژرژ باتای» که با عنوان «اسلام جامعه‌ی فاتح» منتشر شده است، ارجاع داده می‌شوم و می‌بینم که از لحاظ نظری و تحلیل جامعه‌شناسانه با محور معیشت مردم، او به‌خوبی چند و چون این مسئله را طرح کرده است. یا لااقل، من با به یاد آوردن جملاتی از او که می‌گفت: زنده‌به‌گور کردن دختران در آن زمان به دلیل ناتوانی قبیله برای تأمین بودجه‌ی جنگ بوده است که به اصطلاح ما «نان‌خور» کم شود، پی می‌برم که بلی! زنده‌به‌گوری دختران ریشه در نوعی از استراتیژی اقتصادی داشته است که امروز آن را در جوامع ما، با تغییراتی «اقتصاد مقاومتی» می‌خوانند- وجه اشتراک اقتصاد مقاومتی با استراتیژی اقتصادی زنده‌به‌گور کردن دختران همانا تقویت نظامی است؛ چیزی که به دلیل شباهت بسیارش با عصر ما  با توضیح ژرژ باتای در این مورد شوکه‌مان می‌کند این است که بیش‌تر بودجه، مصرف پسرانِ قبیله یعنی جنگجویان می‌شده است.  

امروز نیز، بیش‌ترین هزینه را ارتش برمی‌دارد و این همان استراتیژی‌ فتح است، چیزی‌که باتای آن را به اسلام متعلق می‌داند. 

اسلام با نجات دختربچه‌هایی که زنده به گور می‌شدند، قلمرو خودش را گسترش می‌دهد؛ یعنی با تأکید بر اهمیت داشتن دختر، حیات جامعه‌ای در حال فروپاشی و حتا انقراض (به دلیل کشتن دختران) را تضمین کرد. هیچ نوع برخوردی به اندازه‌ی چنین برخوردی با زنان سیاسی نبوده است. به این دلیل که زنان با چنین بازگشتی به جامعه، نقش اقتصادی به‌خود گرفتند. البته این نقشی در اقتصاد جنگ بود، چون زنان با بازگشت خود عملاً در زاییدن لشکر مشغول خدمت شده بودند. 

این برعکس کردن استراتیژی اقتصادی آن زمان در وضعیت بحرانی، توسط پیامبر بود که عمر به پایان رسیده‌ی جامعه‌ی عربستان را به درازا کشاند، همان‌طور که عمر کوتاه نوزادان دختر به عمر طولانی یک زن رسید.  

با کمی توجه به این گفته درمی‌یابیم که چه حاصلی جز نفوس بیش‌تر و مردانی برای جنگیدن، می‌توانست به درد جامعه‌ی در حال انقراض و بیابان‌نشین عربستان بخورد. واقعاً راه دیگری چونان‌که در قرآن نیز آمده، جز کشت و زرع در زنان وجود نداشت. زنانی‌که به دلیل عدم توانایی جنگی در برابر مردان قبایل دیگر حتا بار دوش جنگجویان قلمداد می‌شدند و مرگ‌شان یا تجاوز به آنان -که تولید مثل بیگانه در حریم خودی بود، سبب کاهش انگیزه‌ی جنگجویان قبیله می‌شد.  

بدیهی ا‌ست که در کنار انگیزه‌های معیشتی در حمله‌ی قبایل به یکدیگر، یکی هم تجاوز به زنان دیگر قبایل بوده است. تولید مثل و انجام عمل جنسی درون‌قبیله، باعث ضعف اقتصادی می‌شد و برای جلوگیری از آن، حمله به قبایل دیگر و تصاحب زنان آنان به‌عنوان ابزار تخلیه‌ی جنسی همچنان که می‌تواند یکی از اهداف باشد، منبع تولید انگیزه در مردان جوان و جنگجویان نیز بوده است. قبیله‌ی پیروز در برابر معیشت و غذای این زنان مسئولیتی نداشت، پس حتماً یا آنان را بلافاصله و پس از عمل جنسی می‌کشتند و یا هم تا زمانی‌که زنده بودند، از آنان برای ارضای خود استفاده می‌کردند (همچنانی‌که زیباترین زنان را به‌عنوان کنیز در کنار دیگر غنایم می‌فروختند و ثروت کمایی می‌کردند). 

در چنین زمانی، استراتیژی تولید مثل، شاید خیلی قابل قبول به‌نظر نمی‌رسد مگر این‌که قصه‌هایی از ممالک ثروت‌مند و طرح فتح آنان پیش کشیده شود که بی‌شک احادیث پیامبر را راجع به نوید فتح پارس و روم، بسیار شنیده‌اید و این‌که بسیاری به این حرف‌ها می‌خندیدند.   

البته این‌که تا چه اندازه طرح تولید مثل بیش‌تر توانست به موفقیت جامعه‌ی آن زمان عربستان کمک کند، مشخص نیست؛ اما هیچ ایرادی در تحلیل ما نسبت به نخستین برخورد سیاسی اسلام با زن، نمی‌تواند ایجاد کند. تولید مثل در اسلام همواره تأکید شده است و دلیل‌اش هم نفوس بیش‌تر امت بوده است؛ یعنی این نه فقط یک استراتیژی محلی و گذرا، بل چیزی فراتر از زمان و مکان به‌خصوص است.  

اکنون، حکمی که بر زنان اجرا می‌شود فقط زنان را متأثر نمی‌سازد. شریعت با چنین حاکمیتی بر زنان، مردان را نیز تحت کنترل خود درمی‌آورد. حکم طالبان در مورد حجاب یادمان نرفته است که در آن گفته شده بود: «زنی که حجاب را رعایت نکند، مرد خانواده باید جواب پس بدهد.» طالبان به‌عنوان یک حکومت و نظم مردسالارانه، بیش از هر چیزی سعی دارد که تملک خود بر زنان را عملی کند و برای همین است که مردان را نیز مجبور می‌کند که این احساس تملک بر زن را جدی بگیرند. 

 شریعت بیش از این‌که قانون جامعه‌ی اسلامی باشد، اخلاق مردانه‌ی اسلام است و همچنان بیش از آن‌که اخلاق مردانه باشد، قانون است. این را می‌گویم نه به‌خاطر این‌که همه‌چیز در شریعت حد وحدود یافته و تعریف شده است، که چنین چیزی فقط شکلی از قانون است نه اخلاق و قانون توام؛ زیرا در اسلام هر کسی در کم‌ترین حد خود یک واعظ است و امر و نهی بلد است.  

در اسلام، قانون -شریعت – بر اساس تکلیف اخلاقی اجرا می‌شود و نه تکلیف حقوقی. این یعنی امر و نهی و نظارت که عملکرد قانونی از سوی مراجع قانون است، به‌عهده‌ی همه گذاشته شده است. 

هم‌چنان می‌بینیم که مرد، نماینده‌ی حکومت اسلامی در خانواده است. مرد، مجری اجرای حکم حکومت بر زن است. مرد نایب حکومت در مالکیت بر قلمرو/زن است. مرد ناظر زن و چشم باز حکومت اسلامی به‌سوی زن است. 

این همان میل جنسی است، میلی که یک بدنه‌ی ایدئولوژیک با تسلط بر بدن‌های واقعی سعی دارد به تجربه‌ای بیولوژیک برسد. در این تجربه، در میل جنسی اسلام به زن، مرد به دلیل نقش ابزاری در راستای لمس زن، به هیئت دست آن و به هیئت آلت جنسی اسلام درآمده است. 

 کشت و زرع و آبیاری‌ زن/زمین هموار که کاملاً در اختیار درآمده، چه تصویری جز یک باغ (همان جنت) ارایه می‌کند: باغی که همه‌چیز در آن هموار و مناسب دست به عمل شدن است. هرآن‌چه اراده کنی وهر آن بذری که از آن بپاشی، در این باغ چون گیاهی خودرو، می‌روید و زمین این باغ همواره مساعد است.   

یادداشت 

1- با چنین نگاهی به زن که ما را به ساحت اسطوره و مخصوصاً اسطوره‌ی آفرینش برمی‌گرداند، نتیجه می‌گیریم که بسیاری از رفتارهای اجتماعی ناشی از ساختارهای اسطوره‌ای است که شاید در ناخودآگاه بشری، یک ناخودآگاه اسطوره‌ای پنهان مانده است. جایی‌که زن، حوا، مسبب هبوط بشر به زمین است. اکنون، حوا، زن، خود به زمینی مبدل شده که مرد بر آن بهشت از دست‌رفته‌ی خودش را آباد می‌کند.  

2- ساختن بهشت از دست‌رفته، تلاش بازسازی صدر اسلام، تسلط دانایی دین بر همه‌چیز، فتح زمان و مکان و آن دانش اسم‌ها که خدا به آدم آموخت، از یک ریشه و یک ساخت می‌آیند. 

3- هموار ساختن زمین برای کشت و به تمکین درآوردن زن، هر دو یک ریشه و یک ساخت دارند. 

4- نفوذ شیطان به حوا در موقعی که او را به خوردن میوه‌ی ممنوعه وسوسه کرد، شروع بی‌اعتمادی مرد به زن است. 

5- سنگسار و سنگ زدن به کسی که مثل یک درخت، پاها-ریشه‌هایش- در زمین است و دست و سر- شاخ و برگ‌اش- بیرون از زمین، مثل سنگ زدن به درخت ممنوعه است تلاشی برای تکاندن این درخت از میوه‌های ممنوع است.

6- پیامبر نخست و پیامبر آخرالزمان، هردو ارتباط ویژه‌ای با زن دارند؛ هم از این‌رو که یکی نسل‌اش را به‌عنوان بنی آدم و دیگری قوم و سپس امت‌اش را با نساء، طول و عمر بخشید. همچنانی‌که هر دو شخصیت‌های مهم سال‌های نخست زندگی‌شان، زنان بوده‌اند.

به اشتراک بگذارید

Facebook
Twitter
Email
Print

مرتبط

Open chat
پیامی دارید؟
سلام
می‌خواهید پیامی را با ما شریک بسازید؟