از تمام مردان می‌ترسم

انوشه 

می‌نویسم چون می‌خواهم صدای آدم‌هایی‌ باشم که همواره در حاشیه بوده‌اند. می‌نویسم چون شاهد اتفاق‌هایی بوده‌ام که جایی بازگو نمی‌شوند. می‌نویسم تا آن‌چه را که دیده‌ و شنیده و به زندگی‌نشسته‌ام فاش کنم. می‌نویسم تا از طعم گس بودن در اقلیتی روایت ‌کنم که منافع و مصالح عمومی را گوش و چشمی برای دیدن و به‌رسمیت‌شناختن‌اش نیست. من خویش را مکلف می‌دانم تا به عنوان یک زن هم‌جنس‌گرا زیرسلطه‌ی گروهی ‌ضدزن با نوشتن بر مکان‌هایی نور بنیدازم که عامدانه ناشناخته‌مانده‌اند و بدل به حوزه‌ی ممنوعه‌ شده‌اند. من می‌نویسم زیرا نوشتن یگانه معبر گذار از سوگ و ستم و سرکوب است.  

چند ماه از رفتن «او» نگذشته بود که طالبان آمدند. حالا چهارصد روز است که سیاهی همه‌جا خیمه زده است. شهرم، دوستانم، دانشگاهم، شغل‌ام، عشقم، کشورم، خاطراتم، امیدم، آرزوهایم، آینده‌ و اکنونم… همه‌ی هستی‌ام را تباهی بلعیده است. من یک‌سال است که بر فراز تلی از خاک ایستاده‌ام و به خاکستر رؤیاهایم خیره ‌مانده‌ام. هنوز در شوک‌ام و فکر می‌کنم هر آن‌چه می‌شنوم و می‌بینم کابوسی‌ است که در بیداری دچار شده‌ام. دلم می‌خواهد پتکی بر سرم فرود آید و از این کابوس لعنتی بیرون شوم. هضم اکنون و این‌لحظه برایم ناگوار است. یک‌سال است که دچار بیزاری و بیداری مد‌اوم‌ شده‌ام. من، بیزارم از طالبان! متنفرم از این قاتلان! بیزارم از تفکر پوسیده‌شان که من و تمام هم‌جنسان مرا به بخت سیاه نشانده است. بیزارم از آنان که ما را در پستوها و کنج خانه‌ها حبس کرده‌اند.  

جنایت طالبان تنها در سلاخی‌ها، کشتارها، قتل‌عام‌ها و محاکم صحرایی‌شان خلاصه نمی‌شود. آنان همراه با آدم‌ها، امید آنان را هم به جوخه‌های اعدام بسته‌اند. آنان جانی‌اند چون به زادگاه من، به جولان‌گاه امن آرزوهای من و نسل من تجاوز کرده‌اند. آن‌چنان‌که امکان زیستن در اکنون را از من و ما گرفته‌اند. من به گذشته تبعید شده‌ام. تمام یک‌سال پسین را با خاطرات روزهای روشن سرزمین رؤیاهای به‌ خون‌ نشسته‌ام زندگی کرده‌ام. با خطرات روزهایی که ایمان داشتم آبی گرم‌ترین رنگ است و من برگزیده‌ترین زن روی زمین. 

در این یک‌سال سیاه هزاربار همه‌ی آن‌چه را بر سرمان آورده‌اند مرور کرده‌ام. هزاربار پهنا و عمق این فاجعه را سنجیده‌ام. آن‌قدر در خود فرورفته‌ام که دیگر نمی‌توانم از خود بیرون شوم. از وقتی «او» رفته و طالبان به همه‌جا و همه‌کس چیره‌ شده‌اند، اعتمادبه‌نفسم را از دست داده‌ام. من زمانی زن جوان زیبا، پرشور، فعال و جاه‌طلبی‌ بودم که فکر می‌کردم زمین زیر گام‌های استوارم سخت و محکم‌ است. حالا بیش از یک‌سال است که روی پل لرزان ایستاده‌ام. هر ضربه‌ی دروازه و هر صدای نابهنگام مرا تا مغز استخوان می‌لرزاند. پدرم می‌گوید: «دچار مالیخولیا و پارانویا شده‌ام.» می‌گوید: «زندگی در سایه‌ی ترس دایمی ممکن است انسان‌ها را دچار توهم کند؛ طوری که مرز میان واقعیت و خیال را تفکیک نتواند.» او هر بار به من دلداری می‌دهد که راهی برای نجات از این بحران پیدا می‌کند. و من در پاسخ‌اش بیشتر می‌ترسم و در خود فرو می‌روم.  

واقعیت این است، از روزی که طالبان آمده‌اند من با تمام اعضای مرد خانواده‌ام بیگانه شده‌ام. در اعماق وجودم از همه‌ی آنان می‌ترسم. از پدرم که منطقی‌ترین و مهربان‌ترین و استوارترین تکیه‌گاهم است، دوری می‌کنم. صدایی در سرم می‌گوید: اگر او هم بداند در قلب من پروانه‌ی رنگی‌ای در پرواز است آیا برای دفن‌اش هم‌دست طالبان نخواهد شد؟ آیا او هم اگر بداند تن و روح من از هر قید و بندی رهیده، به زندان‌بان و نگهبان من بدل نخواهد شد؟ اگر پدر بفهمد قرار نیست تنها دخترش، به مالکیت و ملکیت هیچ مردی در بیاید، آیا هم‌چنان مرا دوست خواهد داشت؟ آیا دچار خشم کور طالبان در قبال زنان نخواهد شد؟ هرچند می‌دانم دغدغه‌ی اصلی او حمایت از من و پنهان کردن من از تعرض طالبان است؛ اما اگر روزی راز مرا بداند آیا او نیز دشمن من نخواهد شد؟  

من در خفا هم از او می‌ترسم. هرچند پدر می‌گوید: «ترس طبیعی‌ترین واکنش مغز در برابر خطر است و این غریزه عامل اصلی بقای نوع بشر بوده است.» من تنها سکوت می‌کنم و سر می‌جنبانم. به او نمی‌گویم گاهی از او هم می‌ترسم. نمی‌گویم تک‌تک ترس‌های من واقعی‌اند. دانه‌دانه‌ی خبرهای هول‌ناکی که می‌شنوم واقعی‌اند. من می‌دانم بیرون از چمبره‌ی این چهاردیواری، حمام خون و بازار جنون جاری است. من میان دو واقعیت جاری ترس‌ناک در درون و بیرون از خانه می‌ترسم. از دیدن چهره‌ی مردان تفنگ‌به‌دست و دستاربه‌سر که زبان مرا نمی‌دانند می‌ترسم. من از سربازان خدا که شبیه هیچ‌یک از مردانی که می‌شناسم نیستند، می‌ترسم. آنان هیچ اشتراکی با برادر و پدر و مردان هم‌صنف ‌دانشگاهم ندارند. من از شلاق‌ها و سلاح‌ها و نگاهان خیره‌‌شان می‌ترسم. از کینه‌ی شناور در صدا و حرکات و حضورشان خون در رگانم خشک می‌شود. من، چون هزاران زن دیگر تا مغز استخوان، از طالبان می‌ترسم.  

این ترس مرا زمین‌گیر و خانه‌نشین کرده. یک‌سال است هم‌نشین بیم و هراسم. دیگر هیچ انگیزه‌ای برای بودن در جامعه و بیرون شدن از خانه ندارم. وقتی به یاد می‌آورم که آنان با من و مردم من و سرزمین من و شهر من و خاطرات من چه کرده‌اند، دلم از هرچه رغبت به زندگی است تهی می‌شود. وقتی به چهره‌های غضب‌آلود و رگ‌های آماس‌کرده‌‌ی‌شان می‌بینم می‌توانم بوی خون و خشونت را استشمام کنم. خون، بوی مرگ می‌دهد. بویی مثل ساقه‌ها‌ی پوسیده و آهن زنگ‌زده. طالبان، مجریان مرگ‌اند و دلم این واقعیت را فریاد می‌کند. هربار وقتی به کنج اتاقم می‌خزم، پرده‌ی تنها اُرسی اتاق را می‌کشم و از دل یک تاریکی به تاریکی دیگر پناه می‌برم. چشمانم را می‌بندم و به چشم‌های به‌خاموشی‌نشسته‌ی تمام قربانیان، کشته‌شدگان، آوارگان و بازماندگان هجوم طالبان می‌اندیشم. گاهی می‌توانم صدای‌ شیون و فریاد زنان و مادران و دختران را بشنوم. این روزها که اخبار تیرباران و کشتارها، دهان به دهان می‌چرخد، پدرم شنیدن رادیو و دیدن تلویزیون را در خانه ممنوع کرده است. می‌گوید: «باید از ته‌مانده‌ی سلامت روان‌مان در برابر این حجم از فاجعه نگه‌داری کنیم!» چه امید عبثی! 

با این‌حال، اگر فشار اضطراب دایمی اخبار فاجعه‌بار بگذارد چند سطری برای شما می‌نویسم. زمان‌هایی هم هست که فلج می‌شوم. سوزشی در قلبم حس می‌کنم و بلند می‌گریم. آخر یک‌سال است که پناهنده‌ام. خانه‌ی پدری، آخرین پناه من است. آخرین پناه من و میلیون‌ها زن دیگر که به پشت دیوار خانه‌های پدران و همسران و برادران شان تبعید شده‌اند. من نیز تنها پشت دیوارهای بلند و خشتی این ساختمان قدیمی و زیر سقف کاه‌گلی، می‌توانم احساس ‍آرامش کنم. آرامشی کاذب و کوتاه که می‌دانم به تار مویی بند است. کافی‌ است کسی از داستان عشق ممنوعه‌ام بداند تا سرم را به باد دهد.  

این سطرها را که می‌نویسم، از سکوت کشدار پیرامون می‌دانم که شب فرا رسیده و شهر به ‌بستر فراموشی‌اش خزیده است. حالا، شب دامن فراخ و سیاه‌اش را بر پیکر زخمی شهر من گسترده و کابوس بیداری من آغاز شده. من یک سال است که هرشب تا به نیمه‌های شب، در دل بیداری کابوس می‌بینم.  

به اشتراک بگذارید

Facebook
Twitter
Email
Print

مرتبط

آموختن؛ سلاحی در جنگ بقا 

روایت سکینه رضایی، دانش‌آموز  همانطور که الماری اتاق را منظم می‌کرد چشمش به جزوه‌ی آمادگی کانکور خورد و به یادش آمد که سوالات بخش تاریخ نیمه تمام مانده است. بلافاصله با شوق