افغانستان برای سالهای متمادی مترادف جنگ، فقر، بدبختی و تراژدی مکرر انسانی بوده است. اکنون که کشور زیر سلطهی مذهبیهای متعصبی است که مصمم به برقراری حکومت دینی و تحمیل دیدگاه اجتماعی و سیاسی واپسگرایانهی خود بر مردم هستند، چشماندازی جز آیندهی ناگوار تصورپذیر نیست. تا کنون ما شاهد بودهایم که طالبان بیتوجه به پیامدهای فاجعهبار عملکردهایشان، با اعمال زنستیزانهترین و ضدبشریترین سیاستها که با سرکوب و خشونت اعمال میشود، تلاش کردهاند پایههای قدرت خود را تحکیم کنند.
طی یک سال گذشته، روشن گردید که طالبان از تشکیل سیستم سیاسیای که بتواند پایگاه اجتماعی محکمی ایجاد نماید و به بحران مشروعیت داخلی آنها پایان دهد، عاجز ماندهاند. طالبان برای استحکام مواضع خود در میان پشتونها، بر شکافهای درونقومی و ترویج شوونیزم پشتون و تعصب قومی تکیه کردهاند. اما واقعیت این است که طالبان هرگز نمایندهی پشتونها نبوده و نیستند. در واقع، طالبان را نمایندهی آنها خطاب کردن، توهین به این قوم است.
تودههای پشتون مدتهاست که رنج پیامدهای مصیبتبار سیاستهای طالبان را زیستهاند. محرومیت دختران جوان از تحصیل در جنوب و شرق افغانستان، تصمیم والدین پشتون نبوده است؛ بلکه این سیاستهای طالبان در به آتش کشیدن مکاتب دخترانه و مخالفت با آموزش مدرن بوده که تودههای پشتون را از تحصیل بازداشته است. مردم پشتون به سهم خود با طالبان مخالفاند، به خصوص آنانی که تفکر زندگی صلحآمیز، مرفه و باثبات را در سر دارند. چیزی که تحت حکومت طالبان میسر نیست. طالبان مانعی بر سر راه شکلگیری افغانستان پرنشاط، سراسر صلح، روشن و دموکراتیک هستند. از همینرو با منافع تودههای مردمی افغانستان در تضادند.
پافشاری طالبان در اجرای دیدگاه شریعت و اقدامات سرکوبگرانه و خشونتآمیز علیه زنان، آنها را در مقابل نیمی از جامعه افغانستان قرار داده است. زنان بدونشک نیمی از پیکر افغانستان هستند. با این حال، طالبان علیه حضور اجتماعی و سیاسی زنان اعلان جنگ کرده و عملا آنها را از فعالیت در جامعه و استفاده از ظرفیت انسانیشان باز داشتهاند. این رویکرد به خودی خود نیمی از افغانستان را در خط مخالفت بالقوه با طالبان قرار میدهد. به همین منوال، آنها افراد بیشتری را بر اساس قومیت، مذهب، جنسیت و زبان از خود میرانند. طالبان از زمان تصرف کشور، جمعیت اکثرا غیرپشتون را به زور آواره کرده و در جاهایی مانند پنجشیر، بغلان، تخار، سرپل و وردک مرتکب جنایات جنگی شدهاند. عملکردهای وحشیانهی طالبان همراه با تبعیض قومی، مخالفت تودههای غیرپشتون را با طالبان افزایش داده است.
سیاستهای اجتماعی طالبان و انحصار قدرت در دست این گروه، آموزش، صحت و سایر خدمات اجتماعی را فلج کرده است. جمعیت کشور اکثرا از مردان و زنان جوان تشکیل شده که هیچ چشماندازی برای تحصیل، شغل و آیندهی بهتر ندارند. در واقع، طالبانیزه شدن و نابودی سیستم آموزشی، صدمهی بزرگی است بر آیندهی یک نسل که نتیجهی آن خروج جوانان از کشور است.
ذکر این نکته ضروری به نظر میرسد که بدانیم طالبان حزب ملاهای افراطگرای پشتون است. بنابر اعتقاد آنها، ملاها برای پیشبرد امور دینی تربیت شدهاند و نمایندگان خدا روی زمین هستند. از اینرو است که طالبان خود را نمایندهی برحق خدا در تمام امور دنیوی دانسته و مجری اراده و پیدا کردن احکام او بر روی زمین میدانند. آنها سیاستهای زنستیزانه و غیرانسانی خود را در چارچوب دینی جای میدهند و استدلال میکنند که مخالفت با آنها مخالفت با ارادهی خداوند است. این جهانبینی، ملاها را به ارباب جامعه و طبقهی حاکم تبدیل میکند. از همینروست که طالبان هرگز از حقوق و آزادیهای فردی سخن نمیگویند؛ بلکه از بیعت، حرام، مباح و واجب حرف میزنند. مردم افغانستان تمام حقوق اجتماعی و سیاسی خود را از دست دادهاند و در «حالت اضطرار» در تمام امور بهسر میبرند؛ وضعیتی که طالبان در سایهی آن میتوانند در هر زمان و هر مکان آنان را مورد آزار، شکنجه و مجازاتهای بدنی قرون وسطایی قرار دهند.
واقعیت این است که طالبان از حل بحران مشروعیت داخلی خود عاجزند. ماهیت واقعی آنها برای تمام مردم افغانستان که مخالفت عمیق با دیدگاه سیاسی و اجتماعی آنان دارند، آشکار است. مخالفت با طالبان وجه مشترک بیشتر مردم و نیروهای سیاسی است. بنابراین باید برای حل بحران تاریخی کشور و پایان دادن به طاعون طالبان به اندیشه، تفکر، گفتوگو و برنامهریزی روی آوریم و برای آیندهای بدون طالبان تلاش کنیم.


