احمد و عطیه فرآذر  

یک شب قبل از امتحان آزمایشی کانکور حمیرا نخوابید. او درس خواند تا نمراتش از مرز ۳۴۰ بگذرد. او می‌خواست یک داکتر جراح موفق شود. علی عشرتی برادر بزرگ حمیرا به زن‌تایمز می‌گوید: «خواهرم خیلی لایق بود. هر سوال که از درس‌هایش می‌کردم، برایم جواب می‌داد. زیادتر وقت‌ها حتا مرا هم بند می‌انداخت. او برایم توضیح می‌داد که این سوال‌ها این‌طوری حل می‌شوند، زیادتر وقت‌ها هم‌صنفی‌هایش به خانه‌ی ما می‌آمدند، تا از حمیرا درس یاد بگیرند.» 

عشرتی بارها شاهد این بوده که خواهرش پول کرایه موتر و جیب خرچ نداشته، ولی هیچ وقت از خانواده پول نخواسته بود. «خواهرم یک دختر اقتصادی بود. یک روپیه را هم بی‌جا مصرف نمی‌کرد. او به‌خاطر خریدن لباس یا چیزی دیگری بحث نمی‌کرد. می‌گفت این چیزها مهم نیست. مهم آينده است. تا کورس کاج نیم ساعت راه موتر بود. ولی بیشتر وقت‌ها حمیرا پیاده می‌رفت» 

علی با بغض می‌گوید که خواهر ۱۹ ساله اش، مصمم بود که به اهدافش برسد. او جمعه‌ی ماه گذشته هم در همین آزمون شرکت کرده بود. آن روز اما او با نمره‌ی ۳۳۳ به خانه باز گشته بود. ناراحت بود. برای همین بیشتر از پیش تلاش می‌کرد تا این بار نمره‌ی بالاتر از ۳۴۰ بگیرد، نمره‌ای که می‌توانست ورود او به رشته‌ی طلب دانشگاه کابل را تضمین کند.   

پدر حمیرا شوک بزرگی از این حادثه دیده است. او خیلی حرف نمی‌زند. خاموش است و به تحسین‌نامه‌های دخترش می‌بیند. تنها جملاتی که می‌گوید اینست: «می‌خواستم دخترم داکتر شود، چپن سفید داکتری را در تنش ببینم، ولی کفن سفید را در تنش دیدم و او را با تمام آروزهایش زیر خاک کردم.» 

در حمله‌ی خونین روز جمعه (۸ میزان)، بر مرکز آموزشی کاج در غرب کابل، دست‌کم ۵۵ نفر به شمول ۵۰ دختر جوان و نوجوان هزاره کشته و ۱۲۴ نفر دیگر زخمی شدند. پس از آن که سال گذشته طالبان مکاتب متوسطه و لیسه را به روی دختران بستند، این دختران با حمایت خانواده‌هایشان در مراکز آموزشی خصوصی درس می‌خوانند تا به عنوان آخرین گروه از فارغ التحصیلان مکاتب دخترانه‌ شانس‌شان را برای موفقیت در امتحان کانکور بیازمایند. اما روز جمعه، آن‌ها با تمام آرزوها و اهداف دست‌ نیافته‌شان به دل خاک رفتند.   

نجیبه ۲۰ ساله تا یک سال پیش می‌خواست هنرمند شود. به تیاتر و نقاشی علاقه داشت. اما می‌دانست که هنر در سایه طالبان خریداری ندارد. او روز پنج‌شنبه، به دیدن خواهرش،‌ سکینه رفته بود. سکینه به زن‌تایمز می‌گوید: «نجیبه یک روز قبل از شهید شدنش آمد پیشم و گفت که می‌خواهم در بخش انتخاب رشته تحصیلی کانکور با تو مشوره کنم. من برایش گفتم که خودت به نقاشی علاقه داری. لذا رشته‌ی هنر را انتخاب کن، اما او گفت با آمدن طالبان هنر دیگر ارزش ندارد، به همین خاطر سخت درس می‌خوانم تا داکتر شوم.» 

سکینه در حالی که به قلم‌های رنگه، بورس و ورق‌های نقاشی خواهرش نگاه می‌کند، می‌گوید خواهرش آرزو داشت نمایشگاه نقاشی برگزار کند. «نجیبه هر زمانی که بیکار می‌شد نقاشی می‌کرد. می‌گفت باید بیشتر یاد بگیرم و خوب نقاشی کنم و اگر وضعیت خوب شد، یک نمایشگاه از نقاشی‌هایم برگزار کنم.»  

نجیبه در کنار نقاشی، گردانندگی کانال یوتیوب قاصدک را نیز به عهده داشت. در آخرین برنامه‌ای که گردانندگی کرد،‌ به وضعیت هنر نقاشی در سایه طالبان پرداخته بود. 

شکیبای ۱۸ ساله، دختری از یک خانواده فقیر در ولایت دایکندی بود. او خانواده و زادگاهش را ترک کرده بود تا در پایتخت آمادگی کانکور بخواند. 

در کابل، او در خانه‌ی یکی از اقاربش زندگی می‌کرد. مهدی، پسر خاله‌ی شکیبا به زن‌تایمز گفت که شکیبا در کنار درس خواندن،‌ برای پیدا کردن مصارف خود معلم خصوصی بود و به چند کودک، خواندن و نوشتن درس می‌داد. 

مهدی می‌گوید که شکیبا از پول ناچیزی که به دست می‌آورد، برای خانواده‌اش هم پول می‌فرستاد. او گفت: «روزها پیاده به کورس می‌رفت و خیلی از چاشت‌ها نان نمی‌خورد تا پس انداز داشته باشد و به خانواده‌اش کمک کند.»  

جنازه‌ی شکیبا را دوباره به خانه‌ی پدرش به دایکندی فرستادند.  

مرضیه و هاجر از کودکی با هم دوستان صمیمی بودند. هر دو می‌خواستند انجنیر شوند و در آستانه سپری کردن آزمون کنکور و ورود به دانشگاه بودند. آن‌ها همچنین به ادبیات و مطالعه رمان علاقه‌ی زیادی داشتند و کتاب‌های جدیدشان را با هم رد و بدل می‌کردند. 

مرضیه گامی در عرصه نویسندگی برداشته بود و خاطرات روزمره‌اش را می‌نوشت. انیسه محمدی، خواهر بزرگ مرضیه به زن‌تایمز می‌گوید: «خواهرم دو کتابچه‌‌ی یاداشت‌های روزمره داشت. هر صفحه‌اش را که ورق بزنی، در آن به اعتماد به نفس خودش بالیده است.» 

محمدی قسمتی از یاداشت مرضیه را چنین می‌خواند: «من به خود باور دارم که زیاد پیشرفت خواهم کرد. به جایی می‌رسم که مادر و پدرم به من افتخار کنند و بگویند این دختر من است.» 

خواهر مرضیه با چشمان پر از اشک می‌گوید: «مرضیه می‌گفت، اگر من اول نمره‌ی کانکور امسال شوم، رسانه‌ها چطور خانه ما را پیدا خواهد کرد تا با من مصاحبه کنند؟» 

پروانه خواهر بزرگ هاجر می‌گوید که او برای آینده‌اش برنامه ریخته بود: «می‌گفت یا در افغانستان رشته‌ی انجنیری می‌خوانم یا به خارج از افغانستان برای درس خواندن می‌روم.» 

هاجر آنقدر عاشق رمان خواندن بود که خواهرش می‌گوید کتاب رمان «ملت عشق» اثر الیف شافاک را در ۲۴ ساعت، بدون این که بخوابد‌،‌ خوانده بود.  

مرضیه و هاجر آرزوهای بلندی در سر داشتند. هاجر می‌خواست با ریچل هالس، نویسنده‌ی امریکایی کتاب «شرمنده نباش دختر» ملاقات کند و مرضیه رویایی ملاقات با الیف شافاک را در سر داشت، آرزوهایی که محقق نشده، زیر خاک رفتند.  

Leave a comment